نقدی بردو«شعرترجمه»
مقدمه:
ترجمه شعربویژه شعرهای انتزاعی نوین، وادی پرخطری است که کمترکسی جرأت گام زدن درآن رادارد، زیرا، واژگان بکاررفته دراین اشعار، ازیک سوازترتیب وچیدمان معمول تبعیت نمی کندو لذایافتن ارتباط دستوری بین کلمات قدری دشواراست واز سوی دیگردراینگونه اشعار، دربیشترمواقع، واژگان دارای مفاهیم انتزاعی هستندوهرواژه پیش ازآنکه معرف معنای وضعی خودباشد، درخدمت تصویرذهنی وانتزاعی است که شاعردرصددآفرینش آن می باشد، به زبان دیگر، ترجمه شعرتنها معادل یابی واژگان نیست بلکه انتقال یاترجمه فضای حسی وتصویرذهنی است که شاعرآنراآفریده است وصد البته موفق شدن به چنین امری صرفا باتسلط به معانی وضعی واژگان زبان مبدأ بدست نمی آید واین امر بیش ازتسلط به معنی واژگان، نیازمند عجین شدن مترجم با فضای فرهنگی وتنفسی وشیوه تفکروخصوصیات روحی وروانی حاکم برمردم زبان مبدأ است .
متاسفانه شناخت نسلی ازعربی دانان ومترجمین مااززبان عربی، همان شناخت قدیم حوزوی یامکتب خانه ای است که باعربی مدرن امروزین متفاوت می باشد. کسانیکه عربی رابه شیوه قدیم آموخته اندبراحتی می توانندکتابهای عربی قدیمی که عمدتادر حوزه علوم عقلی ونقلی وادبی قدیم است را بخوانند وشرح دهند ولی به ندرت می توانند حتی یک متن خبری ساده امروزین رابفهمند.
آنچه مرقوم شد، مقدمه ای بودبرای پرداختن به نقددوشعربسیارمعروف یعنی قصیده دریایی نزارقبانی وقصیده پایان پله نازک الملائکه که درکتاب«شعرمعاصرعرب»تحقیق وترجمه استادمحترم جناب آقای شفیعی کدکنی چاپ« انتشارات سخن»ارائه گردیده است. درابتداضمن تاکیدبرمکانت استاد محترم اعلام می داردم هدف این نقد نه ادعای نام ونه ذکرمنقصت کسی است بلکه صرفا توجه دادن به دانشجویان رشته عربی است تا تلاش نمایند خود را بیشتر با زبان امروزین عربی و نمادهای ادبی آن آشنا سازند. مولف محترم دراین کتاب که دربرخی دانشگاهادرمقطع تحصیلات تکمیلی تدریس می گردد، پس ازبحث جریانهای کلی ونمادهاوصورشعری مستعمل درشعرمعاصرعرب، به مناسبت بحث ازشعرای معاصر، نمونه هایی ازشعرهای آنان رانیزترجمه کرده اند. توجه درترجمه های ارائه شده نشان می دهدکه دقت لازم درترجمه اشعاربعمل نیامده واین موضوع می تواندباعث سردرگمی دانشجویان گردد. دراین مقاله، ترجمه ارائه شده ازدوقصیده پیشگفته، به عنوان نمونه انتخاب و مورد نقد قرارگرفته است. شیوه کاربدینگونه است که ابتدااصل کلمات شعر به همراه ترجمه آقای کدکنی راارائه و سپس به صورت بند بند، ازجنبه های گوناگون موردنقادی قرارداده ام وپس ازآن، ترجمه پیشنهادی خودرابرای هربند جهت مقایسه بیشتراهل تتبع آورده ام .
الف: شعردریایی - نزارقبانی:
بنداول شعر و ترجمه استاد کدکنی ونقدآن:
فی مرفأ عینیک الأزرق
أمطارٌ من ضوءٍ مسموعْ
وشموسٌ دائخةٌ....وقلوعْ
ترسم رحلتها للمطلقْ
دربندرچشمهای کبودتو
بارانهایی ازنور، شنیدنی است
وخورشیدهای ستمگر....وبادبانهایی
که کوچ بسوی مطلق راترسیم می کند
فی مرفأ عینیک الأزرق : درترجمه ارائه شده ازاین پاره که شاه بیت شعرهم می باشد، غلط های ساده دستوری واشتباه های واضح ادبی غیرقابل تصوررخ داده است. مترجم محترم واژه الأزرق را، صفت برای چشم درنظرگرفته وترکیب(چشمهای کبودتو) رابه عنوان ترجمه آن آورده است. حال آنکه بااندکی توجه درمی یابیم که الأزرق صفت مرفأ می باشد زیرا در زبان عربی صفت ازجهات متعدد، ازجمله جنسیت وعدد ازموصوف تبعیت می کند. واژه عینین مثنی ومونث می باشدولی الأزرق مفردومذکراست، لذا ایجاد رابطه صفت وموصوفی بین آن دوامکان پذیرنیست. اصل جمله شاعربه زبان معیار(فی المرفأ الأزرق لعینیک)است. مترجم واژه مرفأرابندرترجمه کرده اندکه ازنظرمعنای تحت اللفظی صحیح است ولی ازمنظرنمادشناسی ادبی، مناسب به نظرنمی رسد، زیرااین کلمه درشعرنوین عربی، نماد آوارگی وجلای وطن عاشق عرب است که ازمسیردریاصورت می گیرد، درشعرفارسی بیشترازنمادساحل ودریااستفاده می شود. بنابراین ترجمه آن به ساحل بهترمی باشدوبالاخره اینکه الأزرق به معنی کبود ترجمه شده که رنگی متمایل به سیاهی است، حال آنکه، معادل نیلی یا نیلگون برای الأزرق، به عنوان صفت برای ساحل ودریا وحتی بندر صحیح ترمی باشد، حتی اگربه فرض محال بپذیریم که الأزرق به معنی کبودوصفت برای چشم می باشد دراینصورت چشم کبود معنای خوب وزیبایی درذائقه ادبی فارسی زبانان ندارد. درمجموع معادل(درساحل نیلگون چشمانت ) برای پاره اول شعر پیشنهاد می گردد.
أمطار من ضوء مسموع: ترجمه ارائه شده ازاین پاره هم خالی ازغلط های دستوری نیست. مترجم مسموع رابه عنوان خبربرای أمطار فرض کرده وترجمه (بارانهایی ازنور، شنیدنی است )را ارائه داده ، حال آنکه أمطار به عنوان جمع مکسّر، درحکم مونث مفرد است و مسموع (مذکر)نمی تواند خبر آن باشد، بی هیچ شکی مسموع صفت ضوءاست، بنابراین ترجمه صحیح این پاره(بارانهایی است ازگونه نورِ شنیدنی)می باشد، آوردن مسموع به عنوان صفت برای ضوء وهردو متعلق به یک خبرمحذوف (أمطار موجوده من ضوء مسموع) هم بردرخشش وهم به ترنم باران اشاره دارد.
وشموس دائخة....وقلوع: دراین پاره دائخة به ستمگرترجمه شده که صحیح نیست زیرا دائخه ،اسم فاعل ازریشه(دوخ)به معانی(ذلّ، قَهَرَ، أصابه الدوار)است وبهترین معادل برای آن باتوجه به سایرعناصرتصویری این تابلو، سرگشته می باشد که تداعی کننده آوارگی است ودرزبان روزمره عربی هم رجل دائخ به معنی مرد گیج وگول وسرگشته می باشد .
ترسم رحلتها للمطلق: وبالاخره اینکه دراین پاره مطلق همان مطلق ترجمه شده درحالیکه سفربه سوی مطلق، کنایه ازبی مقصدی وسفربه ناکجا آباد می باشدکه ازعناصراصلی آواره گی است.درمجموع ترجمه زیربرای این بند زیبا پیشنهاد می گردد:
درساحل نیلگون چشمانت
بارانهایی است ازگونه نورِشنیدنی
وخورشیدهایی سرگردان ...وبادبانهایی که
سفربه ناکجا آباد راترسیم می کنند .
بند دوم شعر و ترجمه استاد کدکنی ونقدآن:
فی مرفأ عینیک الأزرق
شباکٌ بحریٌ مفتوحْ
وطیورٌ فی الابعادِ تلوحْ
تبحثُ عن جزرٍ لم تخلقْ
دربندرچشمهای کبودتو
پنجره هایی دریایی گشوده ای است
وپرندگانی که درآفاق دور درپروازند
به جستجوی جزیره هایی که آفریده نشده
فی مرفأ عینیک الأزرق : همه اغلاط واشتباههای که درنقد این پاره گذشت عینا تکرار شده است.
شباکٌ بحریٌ مفتوحْ: مترجم دراین پاره واژه مفتوح رابه عنوان صفت دوم برای شباک فرض کرده که هرچند بلحاظ دستوری قابل توجیه است اما به لحاظ معنای ادبی باعنایت به اینکه پاره های سوم وچهارم قصیده منتهی به دوفعل لازم ومجهول (تلوح، لم تخلق) هستند لذا بهتراست مفتوح راخبربرای شباک بحری درنظرگرفته و از آن معنای اسم مفعولی ارائه بدهیم. هرچند کلمه شباک مفرد می باشد ولی ارائه معنای جمع از آن، همانگونه که مترجم آورده اندزیباتراست، بنابراین معنای محصل این پاره(پنجره هایی است که روبه دریابازمی شوند)است. درمجموع معادل زیربرای این بند پیشنهاد می گردد :
درساحل نیلگون چشمانت
پنجره هایی است که رو به دریا بازمی شوند
وپرنده گانی درآن دورها
درجستجوی جزایری که آفریده نشده.
بند سوم شعر و ترجمه استاد کدکنی ونقدآن:
فی مرفأ عینیک الأزرق
یتساقط ُ ثلجٌ فی تموزْ
ومراکبُ حبلی بالفیروزْ
أغرقت البحرَ ولمْ تغرقْ
دربندرچشمهای کبودتو
برف ، درتموزمی بارد
وزورقهایی آکنده ازفیروزه
دریارادرخویش غرقه ساخته اما
خودغرقه نگشته
فی مرفأ عینیک الأزرق: بازتکرارهمه اغلاط واشتباههای پیشگفته
یتساقط ُ ثلجٌ فی تموزْ:مترجم محترم ثلج را به صورت معرفه (برف) ترجمه کرده اند حال آنکه این واژه هم همانند سایرعناصرموجود دراین تابلو نکره است(برفی می بارد) وهم چنین تموز را ترجمه نکرده اند که بهتراست ازمعادل تابستان که نماد گرماست استفاده شود، لذا معادل صحیح این پاره(برفی درتابستان می بارد) است .
ومراکبُ حبلی بالفیروزْ: حبلی اصالتا به معنی آبستن است ومی توان آن رابرحسب اقتضاء به معنی آکنده هم گرفت ولی دراینجا همان آبستن اقتضای بیشتری دارد زیرا زورق آکنده ازفیروزه، نشانه بی ارزشی فیروزه است امازورق آبستن فیروزه نشانه پوشیدگی وبا ارزشی است که وصف حال هرگوهری می باشد. مقصود شاعر این است که درساحل چشمهای محبوب، زورقهایی آبستن فیروزه وجود دارد. در هر حال معادل این بند به شرح زیر پیشنهادمی گردد:
درساحل نیلگون چشمانت
برفی درتابستان می بارد
وزورقهایی آبستن فیروزه که
دریا را درخود غرق ساخته
اما خودغرق نگشته
بندچهارم شعر و ترجمه استاد کدکنی ونقدآن:
فی مرفأ عینیک الأزرق
أرکضُ کالطفل علی الصخرِ
أستنشقُ رائحة البحرِ
وأعودُ کعصفور مُرهَقْ
دربندرچشمهای کبودتو
چونان طفلی برصخره ها می دوم
بوی دریا را استشمام می کنم
وهمچون گنجشکی بالغ برمی گردم
فی مرفأ عینیک الأزرق : اغلاط واشتباهات این پاره همچنان ادامه دارد
وأعودُ کعصفور مُرهَقْ: بازدرترجمه این پاره اشتباه فاحشی صورت گرفته است. مرهق به معنی خسته می باشد که وصف حال هرپرنده ای پس ازپروازوهرطفلی پس ازبازی است وظاهرا مترجم آنرا را با مراهق به معنی بالغ اشتباه گرفته اند. برای این بند معادل زیر پیشنهاد می گردد :
درساحل نیلگون چشمانت
چون طفلی بر صخره ها می دوم
بوی دریا را استشمام می کنم
وچون گنجشکی خسته باز می گردم .
بند پنجم شعر و ترجمه استاد کدکنی ونقدآن:
فی مرفأ عینیک الأزرق
أحلمُ بالبحر والإبحارْ
وأصیدُ ملایین الأقمارْ
وعقودَ اللؤلؤ والزنبقْ
دربندرچشمهای کبودتو
رویای دریا ودریاها را می بینم
ومیلیونها ماه را صید می کنم
ورشته های مروارید وزنبق را
فی مرفأ عینیک الأزرق: باز تکرار اشتباه های گذشته ، لازم به یادآوری است که غرض از تاکید بر نقد این پاره این است که اشتباه های مربوط به آن غیرقابل تصورمی باشد.
أحلمُ بالبحروالإبحارْ: مترجم محترم ظاهرا الإبحار را جمع بحرفرض کرده وآن را(دریاها)ترجمه کرده اند، حال آنکه البحر سه جمع شناخته شده دارد که عبارت از (أبحر، بحورو بحار) می باشد. الإبحار مصدرباب إفعال وبه معنی دریانوردی است .
وأصیدُ ملایین الأقمارْ: ملایین جمع میلیون است وترجمه ارائه شده هرچندازجهت ترجمه تحت اللفظی صحیح است ولی در ادبیات فارسی برای افاده کثرت عددی بیشتراز واژه هزاران استفاده می شود. واما ترجمه پیشنهادی برای این بند :
درساحل نیلگون چشمانت
رویای دریا و دریانوردی می بینم
وهزاران ماه راصید می کنم
ورشته های مروارید وزنبق را
بند ششم شعر و ترجمه استاد کدکنی ونقدآن:
فی مرفأ عینیک الأزرق
تتکلم فی اللیل الأحجارْ
فی دفتر عینیک المغلقْ
مَنْ خبّأ آلاف الأشعارْ
دربندرچشمهای کبودتو
سنگها ، درشب ، سخن می گویند
دردفتر چشمهای رازدار تو
کیست که هزاران ترانه نهفته است ؟
فی مرفأ عینیک الأزرق: تکرار اغلاط واشتباه های سابق الذکر
فی دفتر عینیک الأزرق: درترجمه این پاره هم عینا اغلاط مربوط به ترجمه(فی مرفأ عینیک الأزرق)تکرارشده است. مترجم محترم اولا به اشتباهالمغلق(بسته)را به( رازدار)برگردانده اند، ثانیا آنرا صفت برای عینین فرض گرفته اند، حال آنکه موصوف عینین، مونث و مثنی است ولی صفت المغلقمفردومذکرمی باشد. واقعیت این است کهالمغلقصفت برای دفترمی باشد. ترجمه پیشنهادی برای این بند به شرح زیر است:
درساحل نیلگون چشمانت
سنگها درشب سخن می گویند
در دفتر بسته ی چشمان تو
چه کسی هزاران شعر نهفت ؟
بند هفتم شعر و ترجمه استاد کدکنی ونقدآن:
لو أنی ...لوأنی ...بَحّارْ
لوأحَدٌ یمنحنی زورقْ...
أرسیتُ قلوعی کلَّ مساءْ
فی مرفأ عینیک الأزرق
ای کاش من ای کاش من دریانوردی بودم
یاکسی بود که زورقی به من می داد
تاهرشب بادبان خویش رابرافرازم
دربندرچشمهای کبودتو
لو أنی ...لوأنی ...بَحّارْ : مترجم محترم لورا به معنی لیت(کاش)گرفته اند که لزومی ندارد، لو به همان معنی شرطی(اگر) است که (أرسیت ) جواب آن می باشد.
أرسیتُ قلوعی کلَّ مساءْ : رستِ السفینه، یعنی کشتی لنگرانداخت وتوقف کرد والمرسی به معنی لنگرگاه است. علاوه برآن، واژه مساء قرینه خوبی است که نشان می دهدمنظورشاعرازأرسیت قلوعی،(لنگرمی انداختم، یابادبانها را پایین می آوردم) می باشد نه (برافرازم) زیرا شب زمان آغاز سفر نیست بلکه زمان پایان سفر است.
فی مرفأ عینیک الأزرق: وبرای هفتمین مرتبه تکرار اغلاط فاحش سابق الذکر. واما ترجمه پیشنهادی برای آخرین بند:
اگر من دریانوردی بودم
ویاکسی زورقی به من می داد
هرشب
درساحل نیلگون چشمانت
لنگرمی انداختم
نتایج:
همانطور که ملاحظه شد ترجمه حاضر دارای کاستی هایی فراوانی است که به دو بخش قابل تقسیم است، بخش اول کاستی ها ی مربوط به مفاهیم شعر است که بدان اشاره شد اما بخش دوم مربوط به کم توجهی به ساختارزبان مبدأ است که این امر به اشتباهات فاحش در ترجمه انجامیده است امید.
ب: شعرپایان پله - نازالملایکه:
بند اول شعروترجمه آقای کدکنی ونقدآن:
مرتْ أیامٌ منطفئاتْ
لمْ نلتق ، لمْ یجمعناحتی طیف سرابْ
وأناوحدی،أقتات بوقع خطی الظلماتْ
خلف زجاج النافذة الفظة،خلف البابْ
وأناوحدی .
روزهای فرومرده بگذشت
یکدیگرراندیدیم ،حتی،درسرابی زرویای دور
تیره وتاروتنها،دراینجا،زیرگام ظلامی ازینسان
پشت این در،پشت این پنجره،پشت شیشه
مرتْ أیامٌ منطفئاتْ: ایام نکره است امامترجم محترم آنرامعرفه ترجمه کرده اند. شاید این نکته درنگاه اول بی اهمیت جلوه کند اما اینگونه نیست وتفاوت بسیار ژرفی درمعرفه ونکره بودن آن وجود داردکه نمی توان ازآن چشم پوشی کرد. درمعنی معرفه (روزهای ...بگذشت)که مدنظر مترجم می باشد این نکته بدست آید که روزهای بد گذشت وتمام شد ودیگر آن روزها ادامه ندارد وشاعردرمقام خبردادن ازآن چه گذشته می باشد ولی درمعنای نکره که مدنظرشاعراست، این نکته وجود دارد که روزهای بدی گذشته وهنوزهم ادامه دارد وشاعردرمقام توصیف آن چه گذشته می باشد. منطفئات، اسم فاعل جمع از إنطفاء به معنی خاموشی وسردی است واگر درمورد انسان بکار رود لاجرم به معنی مردن می باشد. شاعر این صفت را برای ایام آورده وبعدا خواهیم دید که شاعر ایام را صریحا به بارده(سرد) هم متصف کرده که نشان می دهد مرادش، روزهای فرومرده نیست وبنابراین ترجمه ارائه شده ازمطلع شعرصحیح نمی باشد. پیشنهاد ما (روزهای سردی گذشت) می باشد.
لمْ یجمعناحتی طیف سرابْ : طیف به معنی خیال است که بالفعل بهره ای از واقعیت ندارد واضافه آن به سراب که اوهم بهره ای ازواقعیت ندارد نشانگر پوچ درپوچی است. ترجمه مترجم محترم(رویایی زسرابی...)به دلیل این که امکان برداشت معنای صفت وموصوفی(رویایی ازجنس سراب یا رویایی سرابگون)راهم دارد، نارسا وکژتاب است. بنابراین معادل(همدیگر راندیدیم ، حتی درخیال سرابی ) بهتربوده وامکان کژتابی ندارد .
وأناوحدی،أقتات بوقع خطی الظلماتْ : معنی« وانا وحدی » خیلی ساده و روشن است یعنی:(ومن تنها) ومعادلهایی همچون (تیره وتار) ازآن مستفاد نمی گردد. أقتات، فعل متکلم وحده ازریشه قوت(رمق گرفتن) است واتفاقا تنها فعل تفسیرکننده کلمات بعدی می باشد که در ترجمه آقای کدکنی ازآن چشم پوشی شده است. نکته ای که درخصوص اختلاف معنایی حاصل ازترجمه معرفه یانکره کلمه أیام ذکرشد این جا مصداق پیدامی کندزیراشاعر، باآوردن فعل أقتات به صورت مضارع، نشان داده که روزهای سرد، همچنان ادامه دارد. وقع هم که یکی ازکلمات کلیدی شعرمی باشد به معنی ضربه یا آهنگ خوردن چیزی به چیزی(مثل خوردن گام به زمین)است که درترجمه ارائه شده معادلی برای آن دیده نمی شود. بنابراین معادل این قسمت ازشعر( ومن تنها، ازضرباهنگ گام های ظلمت، رمق می گیرم ) پیشنهاد می گردد .
خلف زجاج النافذه الفظه: درترجمه این بخش ازشعرهم علاوه برتفکیک نامناسب کلمات، ازترجمه واژه کلیدی الفظه، غفلت شده است. الفظه به معنی سنگدل وآب شکنبه شتر است که بیابان گردهاآنرادربیابان ازفرط تشنگی می نوشیدندتازنده بمانند. صفت قراردادن این کلمه برای النافذه(پنجره)صرفابرای تفسیر فعل أقتات است که البته قابل ترجمه به فارسی نیست. منظورشاعراین است قوت وتغذیه ازگامهای ظلمت درایام سرد برای زنده ماندن مانندزنده ماندن ازشکنبه شتراست. درمجموع ترجمه زیر پیشنهاد می گردد :
روزهای سردی گذشت
همدیگر راندیدیم ، حتی درخیال سرابی
ومن تنها
پشت شیشه این پنجره سنگدل
پشت این در
ازضرباهنگ گام های ظلمت
رمق می گیرم
آری من تنها .
بند دوم شعروترجمه آقای کدکنی ونقدآن:
مرت ایامْ
باردةً تزحفُ ساحبة ضَجَری المرتابْ
وأنا أصغی وأعدُّ دقائقهاالقلقاتْ
هل مرَّ بنا زمنٌ ؟ أم خُضنا اللازمنا ؟
روزها رفت
روزهایی همه سردوخاموش،پرزتردید وخالی زخورشید
لحظه هایی که من گوش خود را می سپردم به گام دقایق
لحظه های سراسرتپش را می شمردم
آه می پرسم ازتواکنون
برمن وتوزمان را گذربود؟ یا که دربی زمان غرقه بود
درفراخا و ژرفای اوهام ؟
مرت ایامْ : همان گونه که گذشت ترجمه آن به صورت نکره ،درست وبهتر است.
باردهً تزحفُ ساحبة ضَجَری المرتابْ : بارده به معنی سرد وبه اصطلاح فنی حال برای أیام می باشدوتزحف هم به معنی خزیدن وحرکت کند وصفت برای أیام است. ساحبه ازریشه السحب و به معنی کشیدن(مثل کشیدن چیزی بر روی زمین)وحال برای تزحف است. الضجر به معنی دلتنگی و دلواپسی وتشویش است وبالاخره المرتاب به معنی تردیدآمیزمی باشد. منظور شاعر این است که روزهای سپری شده، درحالی گذشت که سرد وخاموش بودودلتنگی پرزتردید اورا هم باحرکت کند خود می کشیدند. همانگونه که ملاحظه می گردد؛ اولا در شعرمعادلی برای(خالی ازخورشید) یافت نمی شود. ثانیا، درترجمه آقای کدکنی، معادلی برای(تزحف ساحبه ) مشاهده نمی گرددوباتوجه به این نکته می توان گفت که ترجمه ارائه شده ارتباط وثیقی با اصل شعرندارد. بااعتراف به سختی و پیچیدگی ترجمه این بخش ازشعر معادل؛ (روزهایی بگذشت، روزهایی سرد وکندآهنگ ، که تشویش پرتردید مرا باخود می کشد) پیشنهاد می گردد.
وأنا أصغی وأعدُّ دقائقها القلقاتْ : درترجمه این پاره هم معادل (پرتپش) زاید براصل می باشد که احتیاجی به آن نیست .
هل مرَّ بنا زمنٌ ؟ أم خُضنا اللازمنا ؟ : دراین پاره هم برای (آه ازتومی پرسم ،درفراخا وژرفای اوهام) معادلی در اصل شعر وجود ندارد .ترجمه پیشنهادی ما برای این بند به شرح زیراست:
روزهایی بگذشت
روزهایی سرد وکندآهنگ
که تشویش پرتردید مرا باخود می کشد
ومن گوش می سپارم
و دقایق بی قرارش رامی شمارم
آیابرمن وتو زمانی بگذشت ؟
یا ما دربی زمانی فرورفته ایم ؟
بند سوم شعروترجمه آقای کدکنی ونقدآن:
مرت ایامْ
أیامٌ تُثقلها أشواقی . أین أنا ؟
مازلتُ أُحدّقُ فی السُلّمْ
والسلم یبدأ لکنْ أینَ نهایته ؟
یبدأ فی قلبی حیث التیه وظلمته
یبدأ.أین البابُ المبهمُ
بابُ السلمْ ؟
روزهایی گرانبار ازشوق . من کجایم ؟
همچنان خیره درنردبان ، آه !
نردبانی که آغازگشته لیک پایان آن ناپیداست
نردبانی که آغاز می گردد ازدلم ، ازدل تیرگیها
لیک آن درکه می جویم آن رانیست پیدا
مرت ایام: مترجم محترم این باردرمطلع شعر ایام رابه درستی نکره ترجمه کرده اند
مازلتُ أُحدّقُ فی السُلّمْ :درفارسی برایالسلمدومعادل وجوددارد، نردبان وپله، اگربه اول شعربرگردیم، می بینیم که شاعر، ازحبس خود درپشت پنجره سنگدل خبرداد. شاعردرادامه، بدنبال راهی برای رهایی ازچنبره سرگشتگی زمان سردوتاریک، پای درپله ای هزارتو می گذارد که راه خروجی ندارد، لذاانتخاب معادل پله برایالسلم باتوجه به توصیف های شاعرازمحل حبس(خانه) مناسب تراست. بقیه ترجمه با اندکی اغماض قابل پذیرش می باشد و البته بهتربود مترجم محترم چیدمان کلمات شاعر وتکرارهای آن رادرترجمه مراعات می کرد. به هر حال ما ترجمه زیر را پیشنهاد می کنیم تاخوانندگان خود به مقایسه بپردازند :
روزهایی بگذشت
روزهایی گرانبار ازشوق
من کجایم ؟
همچنان خیره برپله می نگرم
پله آغاز می شود
اما پایانش کجاست ؟
پله دربرهوت وتاریکی دلم آغازمی شود
پله آغاز می شود ، کجاست آن در ناپیدا ؟ راه خروج پله
بند چهارم شعروترجمه آقای کدکنی ونقدآن:
مرت أیامْ
لمْ نلتق،أنت هناک وراءَ مدی الاحلام
فی أفق حفَّ به المجهولْ
وأنا امشی ،وأری،وأنامْ
أستنفدُ أیامی وأجرُّ غدی المعسولْ
فیفرُّ الی الماضی المفقودْ
أیامی تأکلها الآهات متی ستعودْ ؟
مرّت أیامٌ لمْ تتذکرْ أنَّ هناکْ
فی زاویةٍ من قلبک حباً مهجورا
عضّت فی قدمیه الاشواکْ
حبا یتضرّعُ مذعورا
هَبْه النورا
روزگاری ازین سان گذرکرد
خالی ازگفتگوها ودیدار
تو،درآن سوی احلام ورویا
من روان جستجوگر،به هرسوی
گاه درخواب ، گاه بیدار
پشت سرمی نهم روزها را،تا بجویم
چهر فردای شیرین خود را
لیک ، فردا گریزان سوی دور
سوی بگذشته پار و پیرار
آه کی باز می گردد، ای دوست
عمر بگذشته و آن آرزوهایم ؟
روزها رفت و یادی نکردی
زآن چه درگوشه قلب توبود
کودک عشقی از یاد رفته
خارهایش به پاها خلیده
می کند شکوه از بیقراری
پرتوی ، ازنگاهی ، بَروبخش
لمْ نلتق،أنت هناک وراءَ مدی الاحلام : برای (خالی ازگفتگو) معادلی درمتن وجود ندارد وصرفا برداشت مترجم است ومتقابلا ازتاکید شاعربردوری(آن سوی رویاها)صرف نظرشده است. برای نزدیکی بیشتر به مقصودشاعر(همدیگررا ندیدیم، تو آن جا ، آن سوی رویاها ) پیشنهاد می گردد.
فی أفق حفَّ به المجهولْ : متاسفانه ازترجمه این پاره بسیار زیبا وژرف، غفلت شده است. شاعربرای هرچه دورترنشان دادن فاصله خودبامحبوب، (آن سوی رویاها)رادریک افق گم شده درمجهول تصویرکرده است. (درافقی ناپیدا) .
أستنفدُ أیامی : إستنفد الشیء یعنی أفناه، پس، أستنفد ایامی یعنی اینکه روزگارم را نابود وتباه می کنم ومعنی موردنظر شاعربا معادل مترجم(پشت سرنهادن عمر) که می تواند بیانگر گذشت طبیعی عمرهم باشد متفاوت است .
وأجرّ غدی المعسول: به لحاظ معنای تحت اللفظی، پیش کشیدن فردای شیرین است. منظور شاعر این است که مجبوربوده برای جایگزینی روزگارنابود شده، عمرآینده اش راپیش بکشد ومستهلک نماید ولذابااین کارموجب کاستن ازعمرآینده اش می شده است. بنابراین معادل (روزگارم را نابود می کنم و از آینده شیرینم می کاهم) برای این پاره مناسب تر است .
فیفرُّ الی الماضی المفقودْ: بهترین معادل با توجه به فضای این شعربرای الماضی المفقود، گذشته ازدست رفته و گم شده است نه گذشته دور. برای این پاره هم معادل ( آینده ای که می گریزد درگذشته ی ازدست رفته ام ) پیشنهاد می گردد.
أیامی تأکلها الآهات متی ستعودْ ؟: ظاهرا این بخش ازترجمه (آه کی باز می گردد، ای دوست، عمر بگذشته و آن آرزوهایم ؟) معادل این بخش بسیارزیباازشعراست که بازگوکننده زیبایی ومعنای عمیق موردنظر شاعر نیست، لذا معادل (روزگارم که می بلعدش کام افسوس ، کی بر می گردد؟) برای این بخش پیشنهاد می گردد.
فی زاویةٍ من قلبک حباً مهجورا : معنی این بخش هم کاملا روشن وواضح می باشد (... که درگوشه ای از قلبت، عشق گم شده ای است) وترکیب (کودکِ عشقی ) بی معنی است.
عضّت فی قدمیه الاشواکْ : ضمیرموجوددرقدمیه به عشق مهجوربازمی گردد وترجمه صحیح این پاره (خارها در قدم این عشق مهجور خلیده) می باشد وترجمه استاد محترم (خارهایش به پاها خلیده) ازنظرارجاع ضمیردچار تعقید است زیرااحتمال دارد خواننده نا آشنا به زبان عربی ضمیرراازظن خود به عشق یاهرمرجع دیگرارجاع دهد ودرمقام ترجمه باید سعی شود تا خواننده از مقصود شاعر دور نشود.
حبا یتضرّعُ مذعورا: معادل(می کند شکوه از بیقراری) نوعی برداشت آزاد ازاین پاره است و به لحاظ معنایی با هیچ یک از واژ گان مورد نظرشاعرتطابق نداردومعادل( عشقی که بیمناکانه می نالد) مناسب تراست.
هَبه النورا: شاعر کلمه النور را معرفه آورده تا نشان دهداین عشق درگذشته وقبل ازدوران سردی وخاموشی، فروغ داشته است لذاترجمه آن به صورت نکره(پرتوی، ازنگاهی، بَروبخش) به دورازمنظورشاعرمی باشد و( فروغش را به آن باز بخش) زیباترومناسب تر است. درمجموع ترجمه زیر برای این بند پیشنهاد می گردد:
روزهایی گذشت
که همدیگر را ندیدیم
تو آن جا ، آن سوی رویاها ، درافقی ناپیدا
ومن راه می روم و می نگرم ومی خوابم
واین گونه، روزگارم را تباه می کنم و از آینده شیرینم می کاهم
آینده ای که می گریزد درگذشته ازدست رفته ام.
کی بر می گردد، روزگارم که می بلعدش کام افسوس ؟.
روزهایی گذشت وتو به خاطر نیاوردی که
درگوشه ای از قلبت، عشق گم شده ای است
که خارها در پایش خلیده
وبیمناکانه می نالد.
فروغش را به آن ، باز بخش
بند پنجم شعروترجمه آقای کدکنی ونقدآن:
عُدْ. بعضَ لقاءْ
یمنحُنا أجنحة نجتاز اللیل بها
فهناک فضاءْ
خلف الغابات الملتفّات، هناک بحورْ
لا حد لها ترغی و تمورْ
أمواجٌ من زَبَد الأحلام تقلّبها
أیدٍ من نورْ
آه! برگرد، تا مگر با پروبال دیدار
زین شب تیره گون ره سپاریم
هست آنجا فراخای عشقی
وآنسوی بیشه های همیشه، هست دریا
موج خیز و کف آلود و عاشق
موجهایی که دستانی از نور- نورخورشید و نورستاره -
می کند زیر و روشان هماره
عُدْ..... اللیل بها : ترجمه ارائه شده توسط مترجم محترم ازاین بند، صرف نظر از زوائدی مثل ( آه و تیره گون )، زیبا دقیق و رسا است.
فهناک فضاءْ : شاعرفضاء رانکره آورده واضافه کردن آن به عشق آنچنان که مترجم محترم انجام داده، آنرا به صورت معرفه در آورده است فلذا ترجمه این پاره به ( آنجا فضای فراخی است) درست تر می باشد.
خلف الغابات الملتفّات، هناک بحورْ: الغابات الملتفات به معنی جنگل انبوه است که مترجم محترم آنرا به بیشه های همیشه، ترجمه کرده اندکه درست نیست. جنگل انبوه، نشانه سختی راه می باشد که تنزل آن به بیشه، به مقصود شاعر ضربه می زند. حتی اگر بیشه به عنوان معادلی برای الغابات بنا بر توجیهاتی پذیرفته شود، پذیرفتن همیشه به عنوان معادلی برای الملتفات به هیچ عنوان ممکن نیست.
بحور، اولا نکره وثانیا جمع است لذا ترجمه آن به دریا(مفرد و معرفه) صحیح نیست. معادل:( پشت آن جنگلهای انبوه، دریاهایی است) برای این بخش ازشعرپیشنهاد می گردد.
لا حد لها ترغی و تمورْ: اشکال ترجمه بحوربه صورت مفرد( دریا) دراین پاره آشکارمی شود زیرا بحر مذکر است ولی توصیف شاعرازآن به صورت مونث(لا حد لها ترغی و تمور)می باشد وهم چنین برای عاشق هم معادلی دراصل شعر یافت نمی شود.علی ایحال معادل این قسمت (بیکران و کف آلود و متلاطم ) پیشنهاد می گردد.
أمواجٌ.... من نورْ: آوردن توصیف معترضه (نورخورشید و نورستاره) صرفا تفسیرمترجم ازنوراست که ربطی به منظورشاعرنداردزیراشاعرنوررانکره آورده تا همه چیزرادرهاله ای ازشک وابهام نشان بدهدوتفسیرنور به نورخورشید به منزله معرفه کردن آن است که با مقصود شاعر همخوانی ندارد. واما ترجمه پیشنهادی برای این بند از شعر:
برگرد، مگر دیدارت
پروبالی باشد برای گذشتن از این شب
آنجا
فضای فراخی است
پشت آن جنگلهای انبوه، دریاهایی است
بیکران و کف آلود و متلاطم.
امواجی از کف رویاها که
زیرو رویش می کند دستانی ازنور
بند ششم شعروترجمه آقای کدکنی ونقدآن:
عدْ، أم سیموتْ
صوتی فی سمعکَ خلف المنعرج الممقوتْ
وأظلّ أنا شاردةً فی قلب النسیانْ
لا شیء سوی الصمتِ الممدودْ
فوق الأحزانْ
لا شیء سوی رجْع نعسانْ
یهمس فی سمعی لیس یعودْ
لا لیس یعودْ
آه برگرد
ورنه خواهی شنیدن که فردا
مرده در گوش تو نغمه من
درخمِ راهِ پرپیچ ایام
درفراخای خاموشی وغم
چیست درپیش رویم دراین دم
جز صدایی که گوید به بگوشم
بازگشتی نه، وسوی دیدارنیست راهی ازاینجا به فرجام
عدْ، أم سیموتْ :معنی مطلع بندآخرساده وروشن است(برگرد، وگرنه خواهد مرد)، نه تنهامعادل(ورنه خواهی شنیدن که فردا) ازآن برنمی آید بلکه صحیح هم نیست زیرا همه درد شاعراین است که معشوق ازعشق او بی خبر است واگربرنگردد، خبرمرگش راهم نخواهد شنید.
صوتی فی سمعکَ خلف المنعرج الممقوتْ : المنعرج به معنی خم وپیچ راه ویا راه پرخم وپیچ والممقوت به معنی نامطبوع ودل آزارمی باشد. منظور شاعراین است که اگرمحبوبش بر نگردد، صدایش به گوش او نخواهد رسید و درراه پرپیچ وخم ودل آزاررسیدن به گوش اوخواهد مرد، بنابراین معادل ( صدایم درراه پرپیچ و خم ودل آزار رسیدن به گوشت) برای این بخش پیشنهاد می گردد.
وأظلّ أنا شاردهً فی قلب النسیانْ : دراین پاره هم کلمات کلیدی شارده به معنی سرگردان وقلب النسیان به معنی قلب ومرکز فراموشی یا برهوت فراموشی مورد توجه قرارنگرفته وجمله بی سروته(درفراخای خاموشی وغم) وافی به مقصودشاعرارزیابی نمی گردد، لذامعادل(ومن سرگردان دربرهوت فراموشی خواهم ماند)برای این بخش پیشنهاد می گردد.
لا شیء سوی الصمتِ الممدودْ ، فوق الأحزانْ : واژه گان این پاره کاملا واضح و گویا هستند ولذا صرفا به آوردن ترجمه پیشنهادی (..... چیزی جز سکوت گسترده برروی غمها، برایم نیست) بسنده می گردد.
لا شیء سوی رجْع نعسانْ : کلمات این پاره هم کاملا روشن است ومعادل آن (چیزی جز پژواک خواب آلودی) می باشد که در ترجمه استاد کدکنی اثری ازآن یافت نمی شود، در واقع مترجم محترم حدود پانزده کلمه ازشعررا یعنی وأظلّ أنا شاردةً......... سوی رجْع نعسانْ را درسه کلمه(درفراخای خاموشی وغم) ترجمه کرده اند که خود بهترین گواه برای عدول مترجم ازپای بندی به متن شاعر و روی آوردن به سرودن شعرمستقل می باشد.
یهمس فی سمعی لیس یعودْ ، لا لیس یعودْ : وبالاخره معادل خط آخر شعر هم (...در گوشم زمزمه می کند که او بر نمی گردد، نه، برنمی گردد) می باشد.و اینک ترجمه آخرین بند به شرح زیر پیشنهاد می گردد:
برگرد
وگرنه خواهد مرد صدایم
درپیچ و خم دل آزار راه رسیدن به گوش تو
ومن در برهوت فراموشی
سرگردان خواهم ماند
ودر این برهوت
چیزی نیست، جز
سکوت گسترده بر روی غمها
وپژواک خواب آلودی که
زمزمه می کند درگوشم:
او بر نمی گردد
نه، بر نمی گردد.
نتایج:
درترجمه این شعر، علاوه برمشکلات مربوط به انتقال مفاهیم شعروعدم توجه به ساختاردستوری زبان مبدأ، مشکل جدیدی قابل رهگیری است وآن عدم پای بندی مترجم به مفاهیم شاعراست، طوریکه می توان گفت آنچه به عنوان ترجمه آمده، برداشت آزاداست.
نظرات ()
|

نظرات ()