فلسفه بمثابه راه
اگر بخواهیم مباحث دکترسید جواد طباطبایی درباره پدیدارشناسی روح هگل را به زبان تصویر بیان کنیم ، باید تابلویی را بکشیم که درآن یک راه پرپیچ وخم درحالیکه استخوان مردگان دردو طرف آن افتاده اند به یک قصربا شکوه دربلندای یک دامنه منتهی می شود . اصطلاح راه به گفته طباطبایی اصطلاحی است که اکثرمفسرین پدیدارشناسی آن را بکاربرده اند ومهمترازآنها خود هگل هم به مفهوم راه درپدیدارشناسی آگاه بوده و با گفتن این که « پدیدارشناسی در خود شامل صورتهای متفاوت روح بمثابه منازل راهی است که روح به دانش ناب یا روح مطلق تبدیل می شود» به آن تاکید کرده است ، اما توصیف قصرتوصیفی است که طباطبایی با توجه به شرایط خاص خودمان ابداع کرده ومنظورخاصی را با استفده ازاین تعبیربیان می دارد .
پدیدارشناسی روح و بصورت کلی فلسفه هگل و بصورت کلی تر، فلسفه درنظرهگل ، همچو راهی است که تا وارد آن نشوی نمی توانی درک درستی از آن داشته باشی . برای اینکه بدانی راه چیست و مهمترازآن راه رفتن چیست لاجرم باید پای در راه بگذاری ، راه را نمی توان ازکنار راه شناخت و توصیف کرد و هم چنین راه رفتن را نمی توان از روی منطق و قواعد راه رفتن یاد گرفت بلکه راه رفتن را تنها در راه رفتن می توان یاد گرفت ، به عبارت دیگر، پیش از اینکه راه بیافتیم نظریه ای برای راه رفتن وجود ندارد ، تنها خود راه رفتن وجود دارد ، این « راه رفتن » است که عین فلسفه، آغازفلسفه و انجام آن است . اینجاست که تلاش تمام کسانی که خواسته اند برای فلسفه مقدمه بنویسند ــ مثل منطق صوری ارسطو که به عنوان مقدمه ورود به فلسفه تلقی می شود ــ مردود وبی فایده است . مهمترین نتیجه مترتب براین فکرکه بمثابه یک شاه کلید برای فهم هگل می باشد این است که فلسفه هگل را نمی توان به دو جزء : فلسفه ومنطق (دیالکتیک) تقسیم کرد بلکه دیالکتیک راهی است که فلسفه (علم تجربه آگاهی) تنها درآن مفهوم پیدا می کند وبه محض جدا کردن آنها ازهمدیگر ــ ولو به شکل انتزاعی ، مثل شیوه ای که فلاسفه اسلامی وجود وماهیت را دروعاء ذهن ازهمدیگرجدا می کنند ــ نه ازدیالکتیک اثری می ماند ونه ازعلم تجربه آگاهی ، شاید مارکس مهمترین کسی بود که تلاش کرد چنین جداسازی را انجام دهد والبته قضاوت عمومی جریان مارکسیسم این بود که او چنین کاری را کرد ویا بقول خودش موفق شد دیالکتیک به سرایستاده را بر روی دو پا بایستاند اما گذشت زمان نشان داد که چنین نیست ودستگاه فلسفی هگل آنچنان نظاممند است که نمی توان عناصرآن را به هم ریخت . طباطبایی دراین باره می گوید، نوشتن مقدمه برای فلسفه مثل این است که برای راهپیمایی مقدمه نوشته شود، چون یک نفر یا راه پیما و دونده هست و پای در راه دارد و یا نیست ، کسی با نوشتن مقدمه بر راهپیمایی یا خواندن مقدمه بر راهپیمایی راه پیما و دونده خوبی نمی شود. پس دراین تعریف فلسفه چیزی است که نمی شود برآن مقدمه نوشت چون فلسفه یک راه است ، شما یا راه می افتید و یا نمی افتید ، یا در مسیر فلسفه قرار می گیرید ومی بینید فلسفه چیست ، یا دراین راه نیستید ونسبتی با فلسفه ندارید ، به عبارت دیگر، از طریق قرار گرفتن در مسیر آگاهی است که می توانید علم تجربه آگاهی را بدست بیاورید . اگر آگاهی پیدا کردید، علم آن را هم پیدا می کنید ، نمیشود علم مربوط به آگاهی را جدا نوشت و آن را از سیرتکوینی آگاهی جدا کرد ، علم آگاهی خودِ آگاهی است ، علم آگاهی یا همان فلسفه ، بیرون از سیرتکوینی آگاهی و تحول آن نیست . راه هگلی همان راه دانش یا صورتهای متفاوتی است که روح درهرمنزلی به خود می گیرد وپایان این راه هم همانا رسیدن به دانش ناب یا روح مطلق است که البته تعابیرکفرآمیزی هم ازآن می توان ارایه داد ، بنابراین به نظرطباطبایی ، راه هگلی راه باریک وصراط گونه ای است که هرآینه امکان لغزیدن ازآن به پرتگاه دین یا الهیات ـ درمفهوم مسیحی ـ وپرتگاه علوم باطنی وجود دارد .
اما این راهی که به آن قصرباشکوه متنهی می شود راهی است که درچپ وراست آن بقول حافظ « سرها بریده بینی بی جرم بی جنایت » . سرهای کسانی که خواستند دیالکتیک هگل را همانند منطق صوری ارسطویی ازفلسفه او جدا کنند وهم چنین سرهای کسانی که خواستند منطق دیالکتیک هگلی را ازاثبات وارج شناسی وبازشناسی « غیر» به طرد ونفی « ضد » یا به قول خودشان مثلث تز وآنتی تز وسنتز تحویل کنند وهمینطورسرهای کسانی که خواستند با فلسفه هگل به سراغ اثبات گزاره های دینی والهیاتی ویا عرفانی ویا با آن به جنگ این دو بروند . ازنظرطباطبایی الهیات مسیحی به نوعی درپس زمینه فلسفه هگل مستتراست وهگل دین مسیحیت بویژه دین پروتستانی را دین مبین می داند چون به زعم او ، خدای این دین روح است که از خود آگاه می شود ، ازنظرهگل ، درهیچ کدام از ادیان دیگر این امکان برای خدا نیست که از خود آگاه شود . درنظرطباطبایی ، اصطلاحاتی که هگل به کار می برد به نوعی ریشه در الهیات مسیحیت دارد و به تعبیری اگر بشود گفت ، فلسفه او شرح سوانح خداست که در یک انسان – فرزند خود خدا یا عیسی – تجسد پیدا می کند ، به عبارت دیگر، هگل فیلسوف مسیحیت است یعنی هگل از مسیحیت تفسیر فلسفی عرضه می کند بدون اینکه اشاره صریحی به مسیحیت بکند ویا حتی فقط یکبار نام مسیح را بکار ببرد . پس، برای فهم پیچیدگی هگل باید این مسئله را در نظرداشته باشیم .
راهی که هگل ترسیم می کند صرفا جنبه منطقی ندارد بلکه ازیک مرحله به بعد جنبه تاریخی هم پیدا می کند ، درواقع راهی است که فرهنگ غربی آن را طی کرده وازیونان قدیم به غرب امروزرسیده است . درواقع ، هگل درپدیدارشناسی روح ، خودآگاهی انسان غربی در دوره های تاریخی متعدد را می کاود وتوضیح می دهد . یکی دیگرازلغزشگاه های هگلی اینجاست که برخی ، تقابل دو خودآگاهی تحت عنوان خدایگان وبنده وپیکارآنها تا پای مرگ را به پیکار برای مرگ دو فرد یا دوطبقه ( بورژوا وپرولتاریا ) تحویل کرده اند وبه این وسیله سوء برداشت ازپایان تاریخ هگلی را پیش آورده اند درحالیکه طباطبایی معتقد است این بخش مهم ازپدیدارشناسی که تمام فلسفه های بعد ازهگل را تحت تاثیرقرارداده بویژه اوایل آن گفتاری درمنطق دیالکتیک خودآگاهی است . مارکس وجریان مارکس اندیش ازجمله کسانی هستند که این منطق را ازآغازدرقالب دوشخص تاریخی فسیرکرده و براین باورند که پایان تاریخ هگلی به این معنی است که در روند پیکارخدایگان وبنده ، بنده یا همان پرولتاریا ازآنجا که صاحب کاراست ، خدایگان یا بورژوا را برای همیشه ازمیان برخواهد داشت واین جا آغازتاریخ واقعی وپایان ماقبل تاریخ است ولی برخی جریانهای دیگر پایان تاریخ هگلی را درپرتو انقلاب فرانسه تحلیل می کنند . ازنظراینها انقلاب فرانسه آخرین انقلاب است ، یا به تعبیردیگر، انقلاب فرانسه آخرین صورت تاریخی است وپس ازآن تاریخ عبارت از سیرتحول آزادی وتحقق وتعمیق روزافزون آن است . طباطبایی درتوصیف این برداشت می گوید پایان تاریخ به مفهوم هگلی ، یعنی این که تاریخ از این پس صورت نویی یا به تعبیرآلمانی Gestalt جدیدی به خود نخواهد دید و بعد از این ، انقلاب دیگری ممکن نیست بلکه تاریخ از این پس عبارت از تعمیق بیش از پیش سیرآزادی ودیالکتیک قدرت دولت و آزادی فرد خواهد بود . بنابراین از نظرهگل ، آن صورت نهایی تاریخ که عبارت باشد از دیالکتیک جامعه مدنی و دولت ، پیدا شده است و بعد از این صورت دیگری برای تاریخ وجود ندارد ، به عبارت دیگر، سوسیالیسم ، که مارکس تصور می کرد صورت نویی در تحول تاریخی خواهد بود ، امکان پذیر نیست و همینطور صورتهای دیگر ( ازجمله پست مدرنیسم ) دولت هم امکان پذیرنخواهد بود ، بلکه همه صورتهای سابق صورتهای پیش از تجدد هستند ، تاریخ از این پس دیالکتیک پیچیده ، تعمیق و بسط بیش از پیش آزادی فرد ضمن حفظ قدرت دولت خواهد بود . پس ، تاریخ به یک اعتبار تمام شده است ولی به اعتبار دیگر، تاریخی – تجدد – آغاز شده است که در واقع پیش از خود را به ماقبل تاریخ دوران جدید تبدیل می کند. شاید هگل پی برده بود که اتفاقات دیگر – غیر از بسط و تعمیق آزادی – از هر سنخی که باشد بشر را به ماقبل تجدد برخواهد گرداند.
اما بحث اصلی طباطبایی درباره پدیدارشناسی روح اینگونه آغازمی شود که می گوید ؛ هگل به تایید همه ، کسی است که جوهرتجدد را خوب فهمیده و تبیین کرده است وبه همین دلیل عقیده هابرماس براین است که مدرنیته واقعی با هگل آغازمی شود . طباطبایی برای توضیح این نکته به تحولات آغاز سده نوزده برمی گردد ومی گوید درآغاز این سده زمین لرزه ای اساسی در تاریخ بشری صورت گرفت و آنجا گسلی بازشد که ما هرگز نتوانستیم از آن عبور کنیم . هابرماس می گوید از زمان روشنگری قرن هیجده و تثبیت مبانی عقل یا به قول کانت استقلال و خودمختاری عقل ، همه چیز در درون حوزه عقل است و هگل متوجه این مسئله شده بود ، بنابراین گفت ایمان هم دیگر نمی تواند به طورمستقل خود را مطرح کند. پس این که مدرنیته واقعی با هگل آغاز شد اشاره به این گسلی است که در این دوره ایجاد گردید و مدرنیته به موضوع مدرنیته تبدیل شد که درپی آن انسان جدید متولد می شود . طباطبایی درتوضیح نحوه تولد انسان جدید می گوید دوره ای ازفلسفه دراروپا ، یعنی از یونان تا پایان قرون وسطی، دوره عین محوری یا رئالیستی است ، یعنی اصل برعین است که عاقل شناسایی یا ذهن آن را می فهمد ، تعبیری که در تمام دوران قرون وسطی می کردند که یک نظریه فلسفی مهم به حساب می آمد عبارت از مسئله مطابقت عین و ذهن بود . در جواب این سوال که علم چیست و چگونه حاصل می شود ، می گفتند آنجایی که عین و ذهن یکی شود یعنی ذهن مطابق عین شود علم حاصل می شود ، به عنوان مثال ، تصوری که ازکامپیوتر روبروی من درذهن من است با خود کامپیوتر منطبق باشد ، تمام فلسفه قدیم تا زمان دکارت ازجمله فلسفه ما همین است. اصول فلسفه هم که علامه طباطبایی نوشته دقیقا مطابق میراث فلسفی ماست که دارای روش رئالیستی است . وقتی دکارت آمد ، به درون برگشت وگفت چیزی که من انسان می توانم به آن یقین پیدا کنم ، یقین نسبت به خارج نیست بلکه یقین نسبت به خودم است ، من دردرجه اول و قبل از این که به خودم علم پیدا کنم نمی توانم به جهان علم پیدا کنم، تنها یقینی که من دارم یقین نسبت به خودم است نه به جهان . این اولین گسل مهم در فلسفه است که به نظر دکترطباطبایی ما همچنان در برابر آن ایستاده ایم وهنوزمشکل داریم . سید جواد طباطبایی می گوید : از زمانی که subject به معنایی که دکارت مطرح کرد ، دیگر به معنای « ذهن » ما نبود ، آنجا ما نه تنها مشکل زبان پیدا کردیم بلکه مهمتر از آن ، مشکل «مضمون» هم پیدا کردیم ، یعنی مسئله این نیست که در آنجا ذهن ما کلمه پیدا نکرد بلکه مسئله این است که ذهن ما در آنجا به subject تبدیل نشد و ما فیلسوفی پیدا نکردیم که شرح تبدیل ذهن به subject را توضیح دهد جز یک استثناء و آن ملا صدراست که برسرمسئله ذهن وعین یا به زبان خودش عاقل و معقول مسئله بسیار پیچیده ای را مطرح کرد ، او با تاکیدش بر« عاقل ومعقول » به توضیح حیث درون یا همان subject واصالت حیث درون نسبت به عالم خارج نزدیک شد که البته به نظردکترطباطبایی ، پیروان ملاصدرا نتوانستند نتایج بحث وی را استنتاج کنند .
مسئله « من »ی که «میاندیشد» با دکارت آغاز شد و درغرب مورد تاکید عمده واساسی قرارگرفت . اما درشرق هم ملا صدرا متوجه این نکته شده بود که رئالیسم به معنایی که درعنوان کتاب علامه طباطبایی آمده درست نیست چون ذهن عاقل است یعنی عمل تعقل را انجام می دهد و عالم خارج موضوع تعقل واقع می شود بنابراین مفعول است . درفلسفه اروپایی به صورت عام و در فلسفه آلمانی به صورت خاص ، این مسئله یعنی تاکید براصالت و استقلال حیث درونِ مبتنی بر یک عاقلی که تعقل می کند و کار انجام می دهد به تدریج بر اصالت عین چربید ، این چیزی است که بعدها منجرشد تا از کلمه subject مفهوم subjectivity (فاعلیت حیث درون) را درست کردند که در فارسی به « ذهنیت » ترجمه می کنند که دکترطباطبایی این ترجمه را درست نمی داند ومی گوید این « حیث درون » ی که من مرتب به آن اشاره می کنم ، کم وبیش به معنی « حیث درون » ی است که مبتنی بر یک عاقل اصیل است و دربهترین حالت ، جهان را طبق الگوها وبه تعبیرکانت طبق صورت های خودش می فهمد.
انسان جدید یا سابجکت انسانی است که خود را منشأ ومعیارهمه چیزازجمله قدرت سیاسی می داند درحالیکه تا آن زمان قدرت منشأ آسمانی داشت ومشروعیت خودش را ازآسمان می گرفت . هگل کسی است که این تعارض وتقابل را عمیقاً درک کرد وتلاش کرد میان این دو حد افراط وتفریط تعادل ایجاد کند ونظریه وحدتی برای این وضعیت ارایه بدهد . ازنظردکترطباطبایی ، مسئله مهمی که هگل طرح کرد ، این است که گفت نه عین به معنایی که در فلسفه قدیم آمده وجود دارد و نه ذهن به معنی subject درفلسفه های جدید ، بلکه درهر دوره تاریخی که باشیم ، حاصل آن دوره و مقطع ، حاصل عین وذهن است. تاریخ هر دوره ای و هرمقطعی که یک منزلگاه تاریخی به حساب می آید عبارت از ترکیب یا حاصل دیالکتیک ذهن وعین وتغییر و تبدیل آنها به همدیگراست ، یعنی هرجا را برش بدهیم نه ذهن می بینیم و نه عین ، بلکه به تعبیر ارنست بلوخ ، ذهن ـ عین می بینیم . پس هگل ما را در برابر یک وضع پیچیده قرار می دهد که می خواهد هم از درون ما سرمایه گذاری کند وهم ازجهان بیرون ، در واقع آن چیزی که هگل بر سر آن تامل فلسفی می کند ، یا به تعبیردیگر، موضوع تامل فلسفی هگل ، سابجکت ـ آبجکت است و نه یکی از این دو، به تعبیردیگر، درفلسفه هگل نه اصالت با جمع است ونه با فرد بلکه آنچه اصیل می باشد دیالکتیک این دو است واین امر است که هگل را مشکل ترین فلاسفه کرده است .
دکترطباطبایی یکی از ابعاد پیچیده بودن نظام هگلی را در این می داند که وی نشان می دهد دردوران جدید همه امور یک سویه است ، یعنی یا اصالت با جمع است یا با فرد است و به این سان ، همه جا نوعی شکاف وگسستگی میان جمع و فرد ، کل وجزء ، و درون وبیرون وجود دارد . به این اعتبار، هگل اولین فیلسوفی است که کوشش می کند وحدتی را که در دوران جدید – بویژه با انقلاب فرانسه – ظاهر شده است توضیح دهد و آن را دریک نظام فلسفی بفهمد .
به تاکید استاد ، گره اصلی نظام فلسفی هگل مشکل وحدت است . این که هابرماس گفته بود که هگل نخستین فیلسوف دوران جدید است به این اعتبار است که او نخستین فیلسوفی است که می کوشد نظریه وحدت دوران جدید یا تجدد را عرضه کند و این نکته است که هگل را به یکی از مهم ترین فیلسوفان دوران جدید تبدیل کرده است . وی هم چنین برآن است که هیچ فلسفه ای نیست که به نوعی نسبت خود با فلسفه هگل را به صورت سلبی و یا به صورت ایجابی توضیح ندهد ، ودلیل این امر در این است که مشکل وحدت ، مشکل دوران جدید وتجدد است ، وهر فیلسوفی که بخواهد درباره دوران جدید بیاندیشد ، به نوعی باید نسبت خود را با مشکل وحدت و فلسفه هگل ــ به سلب یا ایجاب ــ توضیح دهد .
ازنظردکترطباطبایی ، کوشش اصلی هگل این است که با فراتررفتن ازاین دوگانگی ، به وحدت برسد وهمه پدیدارشناسی جز فهم این نکته ظریف نیست . تعبیرقصربرای پدیدارشناسی روح هگل که طباطبایی به کرات به آن تاکید دارد اینجا برای تبیین این مفهوم بکارمی آید با این توضیح که طباطبایی کتاب پدیدارشناسی روح را همانند یک قصری می داند که دارای یک نقشه معمارانه دقیق است بطوریکه اگربتوانیم منطق معماری آن را درک بکنیم می توانیم به رمز و راز تمام زوایای آن پی ببریم ، در غیر اینصورت یعنی بدون درک این منطق، زوایای کاخ پدیدارشناسی برای ما ناشناس و ورود به آن البته خطرناک خواهد ماند ، اما وقتی با منطق درونی این کتاب آشنا شویم خواهیم دید که این کتاب یک حرف بیشتر نیست و آن یک حرف همان است که مولانا در توصیف مثنوی معنوی خود گفته است یعنی (مثنوی ما دکان وحدت است ). طباطبایی از دوره جوانی هگل هم نقل می کند که گفته بود وحدت ، عبارت است از وحدت « وحدت » و« غیریت » ، به عبارت دیگر، وحدتی ثانوی وجود دارد که این وحدت در گام اول به این شکاف و دوگانگی ، که غیریت ایجاد می کند ، تن در داده و در گام بعدی وحدتی با آن ایجاد می کند. هگل درباره « وحدت زیبا » ی یونان گفته بود که وحدت این شهرها وحدتی است که در« طبیعت فرو رفته » وهنوز پای آن ازطبیعت بیرون نیامده است ، بنابراین ، بیواسطه است ، هنوز وحدت « وحدت » و« غیریت » نیست یا هنوز وحدت « وحدت » و« کثرت » نشده است. این وحدت که وحدت آغازین است هنوز آن وحدت پیچیده ای نیست که دنیای جدید به آن نیاز دارد . هگل در پیشگفتار پدیدارشناسی روح نیز به تصریح می گوید که تدوین نظریه وحدت جدید و ثانوی تنها در دوران جدید است که امکان پذیر شده است واین امکان ، همیشه وهمه جا وجود نداشته است چنانکه در قرون وسطی ودر بیرون از حوزه اروپا این امکان وجود نداشته و ندارد . طباطبایی می گوید این بحث وحدت را هگل از زمانی توانست بسط دهد که به اهمیت تاریخ پی برد و تصوری از سیر تاریخی پیدا کرد .
استاد طباطبایی با چنین مبنایی ، به خوانش دقیق بخش خدایگان وبنده هگل روی آورد بویژه آن پاراگرافهایی را که هگل منطق این وحدت را بیان می کند وکوژو درتفسیرخود ازآنها عبورکرده بود ، به تفصیل آنها را توضیح داد . شاید برای توضیح این بخش ازپدیدارشناسی روح ، آن ــ به اصطلاح ــ حدیث قدسی مبنای خوبی باشد که خداوند می گوید من گوهری ناشناس بودم که دوست می داشتم شناخته شوم ، پس ، مردمان را آفریدم تا مرا بشناسند . برمبنای مفاد این گفته ، شناخته شدن مستلزم به رسمیت شناختن دیگران می باشد . آگاهی هم برای تبدیل شدن به خودآگاهی باید ازخودش فراتر برود ودرغیرخود بتابد زیرا تا وقتی که درخود است ، تنیده دربلاواسطگی طبیعی است . هنگامی که آگاهی با یک غیرخود رویاروی می شود اولین اقدامش نفی غیراست ، اما آگاهی اولیه زود درمی یابد اگرغیر، یا آگاهی مقابل را طرد و نفی کند درواقع خودش را نفی کرده چون اولا این خودش است که دردیگری تابیده وثانیاً دیگرامکانی برای شناخته شدن نمی ماند پس درگام دوم ، ضمن بازگشت به خویش ، ازنفی غیر عدول کرده وآن را اثبات می کند . آگاهی اولیه برای اینکه غیر، او رابشناسد وارج او را بگذارد باید بپذیرد که آگاهی مقابل یا غیرهم ،همانند خودش یک آگاهی آزاد ومستقل یا یک خودآگاهی است زیرا بازشناسی وارج گذاری آگاهی غیرآزاد وغیرمستقل ارزشی ندارد . حال اگراین دیالکتیک نفی واثبات وشناخت و بازشناسی را درقالب دوانسان یا دوطبقه ویا دوملت بازسازی کنیم می بینیم که هگل ضمن به رسمیت شناختن تقابل وتضاد میان آنها ، منطقی را پایه گذاری می کند که درعین حفظ تمایزها وتضادها ، آن دو وجود متضاد را دریک مرحله بالاتر به وحدت می رساند که بود هرکدام منوط به بود دیگری است . ازنظرهگل پیکار دوخودآگاهی درطرد ونفی یکدیگر، پیکاری تا پای مرگ است اما برای مرگ نیست ، چون درصورت ازمیان رفتن یک طرف ، دیگربرای طرف پیروز، امکانی برای رسیدن ازآگاهی به مرحله خودآگاهی وجود نخواهد داشت . طباطبایی با چنین تفسیری ازخدایگان وبنده هگل ، تمام برداشتهای مارکسی وهزاره ای و ... که این پیکاررا، پیکاری برای مرگ (کشته شدن بورژوازی بدست پرولتاریا ) تفسیرکرده ویا می کنند ، به باد انتقاد می گیرد ومی گوید منطق هگل برخلاف تفسیرکوژو وتفسیرهای بعدی متأثرازاو، عبارت ازتئوری وحدت کثرتها است ، نه رفع یکی ازطرفین وابقاء طرف دیگر. بعضیها گفته اند اگرکسی که این نکته ظریف را که هگل درهمان اوایل کتاب مطرح می کند ، بفهمد دیگراحتیاجی به خواندن بقیه کتاب ندارد چون نکته اصلی هگل این است که می خواهد نشان بدهد دنیای جدید ، دنیای رفع یا سلب ویا اگربشود گفت ازبین بردن یکی ازطرفین تضاد یا یکی ازطرفین خودآگاهی نیست بلکه اثبات آن دو ـ خودآگاهی ـ دریک مرحله بالاتراست . به همین علت است که بعضی ها گفته اند هگل آغازمدرنیته است چون تمام تئوریهایی که مسئله مبارزه را بیان کرده اند مبتنی برنفی یک طرف واثبات طرف دیگراست ولی این هگل است که اینجا نظریه وحدت کثرتها را مطرح می کند که درواقع می توانیم بگوییم گره اصلی بحث که مغفول واقع شده اینجاست . طباطبایی در ادامه اضافه می کند که مارکس هم به این مسئله بازمی گردد ومی گوید ؛ پیکارمیان دوخودآگاهی که ازدیدگاه او یک طرف پرولتاریا (بنده) و طرف دیگر بورژوازی (خدایگان) است به اینجا خواهد انجامید که طبقه پرولتاریا ازطریق کارـ که اتفاقاً درهگل وجود دارد ـ طرف مقابل را نفی می کند وازبین می برد چون آنچه که درتاریخ اساسی وعمده است وآنچه که سازنده انسان وتاریخ می باشد کاراست ولی نتیجه ای که مارکس می گیرد این است که دراین پیکارنقطه قوت دست پرولتاریاست چون پرولتاریا ( بنده ) کارمی کند وازطریق کاردنیا را تغییرمی دهد ، بنابراین طرف مقابل تضاد یا همان بورژوا (خدایگان) را که کارنمی کند بلکه ازحاصل کاردیگری استفاده می کند ، ازبین خواهد برد .
دیالکتیک خدایگان وبنده هگلی ، می تواند نمادی ازدیالکتیک دولت وجامعه مدنی باشد واین همان جوهرتجددی است که هگل به عمق آن پی برد وبه همین مناسبت او را آغازگرمدرنیته واقعی می دانند والبته اینجا هم ازدیگرلغزشگاه های هگلی است زیرا عده ای ، اصالت قائل شدن هگل به دولت را توجیه حکومتهای مطلقه ازسوی هگل تفسیرکرده اند .
هگل از روسو می پذیرد که دولت تجلی اراده ملی است ولی می گوید دردولت قراردادی ، اراده ملی درحد اراده همگان (will of all) است وعیب بزرگ چنین دولتی این است همانطورکه بوسیله قرارداد بوجود می آید بوسیله قرارداد هم ازمیان می رود ، پس بنابراین چنین دولتی نمی تواند با جامعه مدنی دیالکتیک ایجاد کند . برای رسیدن به این دیالکتیک اراده همگان باید دریک فرایند کیمیاگرانه به اراده عمومی (general will) تبدیل شود . اراده همگان همواره مقوم به تک تک اراده های تشکیل دهنده آن است حال آنکه اراده عمومی پس ازشکل گیری ، بمنزله یک تاسیس ، می تواند مستقل ازاراده های فردی باشد . هگل با توجه به انقلاب فرانسه وتجربه روبسپیرمعتقد است که مطلق دانستن اراده فردی به همان نتیجه ای می انجامد که مطلق دانستن دولت منجرشده بود . تئوری هگل به این صورت است که اراده فردی اگر در اصالت کامل خود و بی آن که در رابطه ای دیالکتیکی با اراده جمعی که در یک حوزه متفاوت بالاتری (دولت ) متبلور می گردد، ظاهر شود به ترور و وحشتی منجرخواهد شد که انقلاب فرانسه به آن انجامید. نظریه خود هگل مبتنی بر این است که دو ساحت فرد و جمع باید بتوانند هر یک در جای خود حضور پیدا کرده و رابطه ای دیالکتیک ایجاد کنند. معنی دولت جدید یا مدرنیته همین است. شاید تبدیل کیمیاگرانه اراده همگان به اراده عمومی با ذکریک مثال قابل فهمترشود وآن اینکه دریک گروه یا جامعه 5 نفره ، با تصویب 3 نفرازاین 5 نفر، یک امری به قانون تبدیل می شود . براساس مدل اراده همگان ، با خروج یک نفرازآن 3 نفری که به قانون مورد نظر رای داده اند آن قانون هم ازمیان می رود ولی در مدل اراده عمومی به معنایی که گذشت ، حتی با خروج هر3 نفرهم آن قانون ازمیان نمی رود چون به یک تاسیس تبدیل شده وازمیان رفتن آن مستلزم تصویب مجدد حداقل 3 نفریعنی یک اراده عمومی دیگرمی باشد.
روسو گفته بود که این مناسبات اجتماعی نیست که اصالت دارد، بلکه اصالت با اراده آزاد انسان است، این انسان است که قانون میگذارد وجامعه تابعی ازانسان است. انقلاب فرانسه با این نظریه که در آن زمان رواج پیدا کرده بود – یعنی اصالت با اراده است و نه با چیزی که از بیرون براراده تحمیل میشود – پا گرفت و نظم موجود و اخلاق عینی را که تا آن زمان به وجود آمده بود ، یکسره ازمیان برد اما درادامه اراده آزاد یک نفربه اسم روبسپیربراین تعلق گرفت که سرها را به راحتی کلم ببرد وقطع کند .
در فلسفه سیاسی آلمانی بود که در برابر لیبرالیسم انگلیسی که بیشتر به جمع جبری یک مجموعه و به اکثریت رای اعتقاد داشتند یک دیدگاه لیبرالی دیگری باز شد. با هگل در آلمان و درادامه روسواین مسئله مطرح شد که در حوزه دولت در انتقال از اراده همگان به اراده عمومی نوعی تحول کیمیایی اتفاق میافتد که در خلال آن اراده همگان به اراده عمومی تبدیل میشود که این اراده عمومی چه بسا عین اراده فردی نیست.
به این دلیل است که هگل هم لیبرالیسم را درحوزه جامعه مدنی پذیرفت وهم گفت که این پذیرفتن به این معنی نیست که دولت اجازه بدهد تمام ارادهها در تمامیت خودشان در حوزه جامعه مدنی تبلور پیدا کنند. هگل میگوید اگر ما اراده های فردی را کاملاً آزاد بگذاریم ثروت روی ثروت و فقر روی فقر انباشته خواهد شد ، یک طرف جامعه انباشت فقروطرف دیگرانباشت ثروت خواهد بود . بنابراین ، اینجاست که دولت به شیوه های گوناگون مداخله میکند و از طریق میانجی ها یا نهادهای فاصله میان دولت و فرد این رابطه را تصحیح میکند که آزادی برقرار بماند ولی فقر هم آزادی را از بین نبرد. این کوشش هگل از اولین تصحیح هایی است که سعی شده در قالب یک نظریه در حوزه آزادی و لیبرالیسم به عمل آید. هگل در پدیدارشناسی میگوید اراده به معنایی که روسو به کاربرد توانست در جایی خود را از جمع آزاد بکند و آنجایی که خودش را از جمع آزاد کرد، فردی – نه جمع – پیدا شد که حامل اراده عمومی شد . این سخنان اشاره به روبسپیر دارد که در آغاز حکومت « ترور و وحشت » یک بار در مجلس گفت که « سرها باید به دار سپرده شوند »، در واقع، اینجا بود که اراده و آزادی انتزاعی خود را بر هر سری که در مقابلش می ایستاد و به تعبیری بر مجموعه انقلاب فرانسه تحمیل کرد. هگل میگوید حاصل انقلاب جایی که اراده جمعی در فرد تبلور پیدا کرده باشد که همانا عبارت است از اراده انتزاعی، و جایی که اراده ، ما به ازائی در بیرون نداشته باشد یعنی اراده جمعی دراختیارجمع نباشد و دستش را میانجیها و طبیعت نبسته باشد ، دراین صورت نتیجه ای که از آن بیرون می آید خشمی است که معطوف به نابودی و مرگ است. این اراده انتزاعی به جای اینکه نهاد ایجاد کند و در چارچوب نهادها آزادی را تحقق ببخشد، مرگ را به عنوان نتیجه قدرت سیاسی به ارمغان میآورد و این چیزی است که در فرانسه اتفاق افتاد. هگل میگوید : انقلاب فرانسه از زمانی که روبسپیر قدرت را به دست گرفت نتیجهای جز مرگ در پی نداشت ویکی ازدلایلی که هگل ناپلئون اشغال کننده آلمان را ستوده این است که ناپلئون انقلاب را تمام شده اعلام نموده ونهادها را ایجاد کرد.
بازشناسی وارج گذاری دوخودآگاهی مرهمدیگر را اتفاق نمیافتد مگر این که خودآگاهی نخستین ، خودآگاهی دیگررا وادار ومجبوربه بازشناسی خود بکند و باز این اتفاق نمی افتد مگر این که خودآگاهی نخستین ثبات ، استقلال واصالت خودش را درمقابل خودآگاهی دیگر به نوعی تثبیت کند که او را وادار به بازشناسی بکند. بنابراین دو خودآگاهی ضرورتاً باید از یک مرحله پیکار بگذرند . در اینجاست که هگل میگوید هیچ خودآگاهی یا شخصی آزادانه و سر خود نیست که دیگری را ارج بگذارد و تنش از همین جا آغازمیگردد . به سخن دیگر، هگل در صدد ترسیم جامعه فاضله نیست که درآن تنش وجنگی نباشد بلکه هگل جنگ را درمواقعی لازم وضروری می داند وبه یک نوع مرگ با افتخاردرراه آزادی هم تصریح می کند ، سخن هگل این است که جنگ نباید تا ازمیان رفتن کامل یک طرف ادامه پیدا کند بلکه باید به وحدت برسد .
برای تنش درفلسفه های جدید دو خاستگاه معرفی شده است . یک جریان این مسئله را مطرح کرده است که یکی از ویژگیهای قوام دهنده ذات انسانی به تعبیر هابز شکوه و افتخار (Glory) است پس تنش و تعارض ازاینجا آغازمیشود که هر شخصی به دنبال شکوه و جلال و نوعی تثبیت خود است، این تثبیت خود و میل به شکوه باعث میشود که دیگری که در مقابل قرار دارد مقاومت کند چون اینجا جایی است که دو میل و خواست شکوه و جلال در برابر هم قرارمیگیرند. اما جریان دیگری وجود دارد که در آغاز لیبرالی است وبا جان لاک شروع میشود ولی بعداً تغییرجهت میدهد . این جریان خاستگاه تنش را مالکیت میداند، در واقع تنش از جایی آغاز میشود که شخصی میگوید این مال من است و دیگری نیز در مقابل همین را میگوید و از تقابل دو اراده تملک ، تنش بروز پیدا میکند. این حرف را در اصل لیبرالها زدند ولی بعد از مارکس است که مالکیت به عنوان خاستگاه تنش وتضاد بیشترمورد توجه قرارگرفت، خصوصاً انگلس درنوشته هایی مثل منشا خانواده این مسئله را از یکسوتثبیت وازسوی دیگرعامه فهم تر کرد. هگل درجریان اول قرارمی گیرد و بر آن است که آنچه در نهایت در مناسبات انسانی تعیین کننده است، بیشتر از اینکه مالکیت باشد، ارج گذاشتن و اثبات خود است. انسان میتواند از مالکیت صرف نظر کند اما کمتر اتفاق میافتد که از حیثیت خود بگذرد و ازاینجاست که تنش آغازمی شود. به نظرطباطبایی هنربزرگ هگل درتعیین خاستگاه تنش ها نیست بلکه دراین است که گفت اصل بر تنشهاست ، او تنشها را اصل ثابت گرفت تا بتواند تئوری وحدتی تدوین کند چون این تنشها ازهرجایی که برخاسته باشند چیزی هستند که همیشه بوده وخواهند بود و به تعبیری این تنشها پیوسته عین ذات انسان و اجتماع انسانی بوده است بنابراین هگل بدنبال راه حلی برای ازمیان برداشتن تنش ویا همانند مارکس بدنبال ساختن جامعه بی طبقه وبی تنش نیست بلکه ضمن پذیرش تنش ها بدنبال تئوری وحدت تنشهاست ، به عبارت دیگر به چه ترتیبی میشود نظریه وحدتی تدوین کرد وبراساس آن جامعه ای درست کرد که از سویی این تنشها در کنارهم باشند و از سوی دیگر هیأت اجتماعی هم ، ازهم نپاشد. طباطبایی می گوید به همین دلیل عدهای اعتقاد دارند بخش خدایگان و بنده هگل ، پارادایم والگوی تمام نظریه های جدید اجتماع و اجتماعی شدن است.
دیدگاه هگل درقبال روشنگری ازآخرین مباحث طباطبایی درخصوص کتاب پدیدارشناسی روح هگل است . موضع هگل درقبال روشنگری همانند انقلاب فرانسه موضع تایید واصلاح است . هگل روشنگری را ازاین جهت که به دوره ماقبل خود که همانا دوره ایمان یا قرون وسطی است پایان می دهد واصالت را برعقل می گذارد می پذیرد ولی یکسویه نگری دراین امر را نمی پذیرد . هگل برای توصیف مومن مسیحی قرون وسطایی ازمفهوم ازخودبیگانگی استفاده می کند که همین اصطلاح بعدها توسط فوئرباخ ومارکس کاربرد وسیع تری یافت . هگل می گوید مومن مسیحی از یک طرف در عالم ناسوت است ولی از یک طرف دیگر چشمش به عالم لاهوت است ، دنیای ناسوت دنیای قابل حس تجربی است ولی دنیای لاهوت قابل حس تجربی نیست، دنیای لاهوت دنیای خالی است ولی دنیای ناسوت دنیای پراست ، در واقع وجدان نگون بختی که هگل از آن صحبت می کند توضیح آن همین است ، یعنی وجدان دوگانه و گسسته و شاید بشود گفته هگل را با استفاده از تعبیر «گسسته روان» فردوسی این طور گفت که انسان مسیحی قرون وسطائی انسانی گسسته روان است، یعنی گسستی در روانش ــ روح ــ ایجاد شده که از یک طرف چشمی بر لاهوت دارد که خالی ــ غیر قابل حس ــ است و از طرف دیگر پایش بر روی ناسوت قابل حسی است که استقرار ندارد . تاکید هگل در بسیاری از آثارش خصوصاً در پدیدارشناسی روح بر این است که گسسته روانی و آگاهی انسان گسسته روان چیزی نیست که فقط در مسیحیت و در یک دوره خاص ایجاد شده باشد بلکه انسان در تمامی دوران تاریخی خود پیوسته در خطرگسسته روانی بوده و انسان قبل از دوران جدید هیچ گاه نتوانسته آن وحدت میان عام و خاص یا کل و جزء و یا هر تعبیر دیگر را ایجاد نماید. طباطبایی با تاکید برنظریه وحدت می گوید هگل برای این که به این نظریه وحدت برسد باید نشان بدهد که وحدت یک بار به معنای باطنی، عرفانی و شهودی آن مطرح است به این معنی که انسانی در جایی ــ مثلا خانقاه ــ به فناء فی الله می رسد و یک وحدت بلاواسطه ای آن جا ایجاد می شود ولی نوع دیگری از وحدت که وحدت مهمی هم است در واقع وحدت تاریخی است یعنی ضمن این که تضاد را طرح می کند و حرکت دیالکتیکی (حرکت ناظر بر تضاد و تعیّنات متعارض و متضاد) را مورد تاکید قرار می دهد، در عین حال توضیح می دهد که چگونه می شود ازتعیّنات متضاد فراتررفت و نظریه وحدت درست کرد. طبیعی است که هگل اعتقاد داشت این وحدت در پایان تاریخ که منظورش پایان تاریخ اروپاست امکان پذیرشده است برای اینکه تاریخ از تمامی صورتهای متضاد و متناقض خود گذشته است. در واقع صورت های آگاهی همه آن تعارض های ممکن را از سرگذرانده است و چون همه این ها را از سرگذرانده پس این جاست که می تواند ادعای وحدت بکند و هگل این ادعا را کرده است و در تمام کتاب های خود اعم از کتاب منطق، پدیدارشناسی روح، فلسفه حق، فلسفه تاریخ، فلسفه دین و فلسفه هنر به دنبال این است که نشان دهد الآن درست کردن نظریه وحدت امکان پذیرشده است چون از همه تعارض ها گذشته ایم. نظریه وحدت هگل ناظر به این است که انسان در پایان تاریخ ، در روح به آشتی برسد ، هگل می گوید کار فلسفه به معنایی که من می فهم این است که انسان را دراین وحدتی که در روح امکان پذیرشده است وارد کند ، یعنی آن جایی که در پایان پدیدارشناسی روح ، انسان و خدا از طریق میانجی هایی که هگل خواهد گفت به وحدت می رسند.
ایراد اساسی روشنگری ازنظرهگل در این است که فقط عقل را توضیح می دهد درحالی که عقل تنها یک سویه مناسبات است، بنابراین، روشنگری آن جنبه ناعقلانی تاریخ را نمی تواند توضیح بدهد. هگل اتفاقاً به این مسئله اشاره می کند و می گوید شما اگرعامل ایمان را به حساب نیاورید و ایمان را صرف خرافه بدانید در واقع خودتان را محکوم کرده اید که یک ساحت بسیار مهمی از مناسبات انسانی را نفهمید. ایراد اصلی هگل به روشنگری در اینجاست که روشنگری ایمان را نفی می کند و آن را به سرحد خرافه تقلیل می دهد و فکر می کند که خرافه هیچ اهمیتی ندارد و یا هیچ اصالتی در عالم خارج ندارد پس روشنگری خود را محکوم به این می کند که نتواند ایمان را توضیح بدهد. اما هگل مثل همیشه که سعی می کند جنبه های مختلف و دیالکتیکی هر چیزی را توضیح بدهد می گوید درست است که روشنگری ایمان را نفی می کند ولی این به این معنا نیست که روشنگری فاقد ایمان است، اتفاقاً روشنگری با نفی نوعی از ایمان، نوع دیگری از ایمان را جانشین آن می کند، اشاره هگل اینجا به فیلسوفان پیش ازخود مثل کانت و یاکوبی است که دفاعشان از روشنگری منجر به این می شود که شهود را جانشین ایمان عقلی بکنند .
هگل در واقع ضمن انتقاد از روشنگری به دستاوردهای مهم آن هم اعتقاد دارد و اینجا از آنجاهایی است که خیلیها متوجه موضع هگل نشده اند، هگل نقادی روشنگری نسبت به پیش ازخود را می پذیرد ولی نه به این اعتبارکه عصر پیش از روشنگری عصرخرافه بود بلکه به این اعتبارعمیقترکه عصر پیش از روشنگری انسان را گسسته روان کرد و میان زمین و آسمان جدایی انداخت ولی در انتقاد ازنمایندگان روشنگری می گوید اینها در نهایت به امور مجردی رسیدند که توخالی و غیرقابل توضیح است. هگل می گوید تا وقتی که میان آسمان و زمین جدایی باشد انسان ناچار یک چشمش به آسمان خواهد بود ، پس لاجرم باید آسمان را به زمین آورد و این کاری است که انقلاب فرانسه به عنوان نتیجه روشنگری انجام داد ، در واقع ، با انقلاب فرانسه آسمان بر زمین آمد و بعد از این انقلاب ، آسمانی وجود ندارد تا ما چشممان را به آن بدوزیم و دچار گسسته روانی بشویم.
اما « هگل ما را به چه کار آید » آخرین جملاتی است که طباطبایی مطالبش را با آن پایان می برد. به نظرطباطبایی فرهنگها وتمدنهایی که تاکنون نتوانسته منطقی برای توضیح خود بیابند می توانند ازهگل سود بجویند چون اهمیت هگل تنها دراین نیست که چه می گوید بلکه اول دراین است که چگونه گفتن را شرح می دهد ، طباطبایی به عنوان آخرین جملات می گوید : « من فکرمی کنم این منطق ــ اگر آن را بفهمیم ــ شاید در یک جاهایی ما را نیز به کارآید. فکر می کنم اگر بشود در منطق پدیدارشدن صورت های آگاهی اجتهادی کرد، ما هم بتوانیم خودمان را در یک جایی به این آگاهی که فقط در تاریخ اروپا اتفاق افتاده ربط بدهیم. می دانید که ماکس وبر این مسئله و سوال را مطرح کرد که چرا به رغم اتفاقات مهمی که در بیرون اروپا رخ داده بود، آن اتفاقات در بیرون از اروپا به تجدد نیانجامید؟ احتمال دارد این منطق هگل بتواند در توضیح صورت هایی که وجدان نگون بخت ایرانی ــ به تعبیر من ــ از سر گذرانده ولی نتوانسته خودش را توضیح بدهد، به ما یاری رساند.
نظرات ()
|
تفسیر پدیدارشناسی روح هگل - متن کامل
علاقمندان به تهیه متن pdf درسگفتارهای استاد سید جواد طباطبایی درباره پدیدارشناسی روح هگل و هم چنین اندیشه سیاسی اجتماعی مارکس( هردو به تقریرمصطفی نصیری ) می توانند به پیوند های زیرمراجعه کنند :
1 – پدیدارشناسی روح هگل :
http://www.4shared.com/office/PdyO79Ho/____.html
2 – اندیشه سیاسی اجتماعی مارکس :
تفسیر پدیدارشناسی روح _ بخش بیست و یکم
درسگفتارهای دکتر سید جواد طباطبایی
تقریر : مصطفی نصیری
پس دو خودآگاهی در پیکاری تا پای جان با هم درگیر میشوند که هگل در پاراگراف ده به بعد به آن اشاره میکند که ترجمه عنایت در این جا خیلی کارساز نیست. ترجمه عنایت چنین است: « تظاهر [وجود انسان] به مثابه مفهوم محض و مجرد برای خودبودگی عبارت از آن است که [وجود انسان] خویشتن را در مقام نافی محض و مطلق صورت عینی خویش آشکارکند یا نشان دهد که به هیچ گونه هستی متعین و به هیچ گونه جزئیتی که صفت عام هستی به عنوان هستی است و به زندگی وابسته نیست». همان طورکه گفتم ترجمه عنایت این جا خیلی قابل فهم نیست. واژه «تظاهر» که عنایت آورده یک اصطلاح پیچیده هگلی است که عنایت معادل خوبی برایش نیافته و البته ما هم معادل خوبی برایش نداریم، کلمه ای که هگل به کار برده Darstellung است که قبلا یکبار اشاره کردم که به معنای شرح و بیان است ، این جا یعنی توضیح و شرح حرکت و روندی که انسان در مقام نفی غیر و اثبات خود قرار میگیرد، به عبارت دیگر، توضیح رابطه ای که یک شخص و یک خودآگاهی ازیک طرف خود را وضع میکند و از سوی دیگر خودآگاهی دیگر را نفی میکند و از آن جا که گفت این اثبات و نفی تا پای جان است بنابراین ایجاد رابطه نفی و اثبات متضمن خطر جانی است، باز به سخن دیگر، این کنش ناظر بر خطرجانی است یعنی اینکه یک شخص خود را تثبیت و دیگری را نفی بکند تا این که ارزش و ارج او بازشناخته شود ، این عمل متضمن خطر جانی است ، پس خودآگاهی خودآگاهی نیست و بازشناخته نمی شود مگر این که خود را به خطربیاندازد و تا پای جان هم بایستد. بدیهی است که خودآگاهی دیگرهم باید بتواند در این پیکارتا پای جان بایستد. تعبیر دیگری که هکل بعداً بکارمی برد این است که می گوید شخص برای اینکه خود را تثبیت بکند باید بتواند خودش را به مرتبه ای برساند که عنایت آن را به درستی مرتبه حقیقت ترجمه کرده است، واژه ای که هگل به کاربرده Wahrheit است ، یعنی خودش را محقق کند یا حقیقت خودش را تثبیت کند. بنابراین باید بتواند در این پیکار تا پای جان بایستد تا بتواند حقیقت خودش را ثابت کند یا بتواند خود را به مرتبه حقیقت برساند. بعد هگل میگوید « تنها از طریق جانبازی است که آزادی تحقق پیدا میکند » یعنی آزادی تنها در یک پیکار تا پای جان تحقق پیدا میکند و بعد اضافه میکند که « ماهیت ذاتی خودآگاهی نه درهستی بحت وبسیط است ونه درصورت بیواسطه ساده ای که خودآگاهی نخستین بار درجامه آن آشکارمیشود » واژه بحت ازاصطلاحات مشترک عرفا و فلاسفه است یعنی وجود کاملا صرف که هیچگونه ترکیبی پیدا نکرده است. هگل میگوید این پیکار ناظر به فرا رفتن از یک شأنی است که خودآگاهی در آنجا در مرحله هستی بحت و بسیط است یعنی هنوز بیواسط است و برای اینکه بتواند از طریق دیگری میانجیها را درست بکند باید بتواند خودش را به دیگری تحمیل کند. خودآگاهی برای اینکه از طریق دیگری بازشناخته شود، باید از این مرحله آغازین هستی که در صورت ساده و بلاواسطه است و از این مرتبه « استغراق در زندگی حیوانی » بتواند فراتر برود، « پس هیچ چیزی در خودآگاهی نیست که دقیقه یا جزء زایل و زودگذری از آن نباشد » یعنی خودآگاهی حرکت جوهری شخصی است که در هیچ جایی نمیایستد و توقف نمیکند ، به عبارت دیگر، این میل صرفی است که همچنان خودش را تولید و بازتولید میکند. کلمه ای که به دقیقه ترجمه شده نیازمند توضیح است . «دقیقه» را عنایت معادل «Moment» آورده است. این کلمه یکی از اصطلاحات خاص هگلی است که اصل معنای آن همان «دقیقه» است ولی هگل آن را در معنای دیالکتیکی به کار میبرد چون « دقیقه » هم در واقع در « حرکت » است. Moment مرحله و منزلگاهی در تحول خودآگاهی است، ما در اصطلاحات عرفانی، کلماتی مثل «آنات»، «شؤن» و «اطوار» داریم که تقریباً به این معنی است، یعنی خودآگاهی در هر لحظه ای از این روند و حرکت دیالکتیکی در یک لحظه ای قرار میگیرد و دارای یک «شأن و طوری» یا «شؤن واطواری» است که ثابت هم نیست، یعنی حرکت جوهری است ، به این دلیل است که هگل کلمه «حرکت» را بکارنمی برد ـ خصوصاً درپدیدارشناسی روح ـ در اغلب موارد کلمه Selbstbewegung را به کار میبرد که به معنی خودحرکتی یا خودجنبشی است یعنی خود به خود حرکت میکند که من آن را به حرکت جوهری ترجمه میکنم . قبلا به مناسبتی گفتم که یکی از مشخصات فللسفه جدید این است که عامل حرکت و تحول را از بیرون به درون منتقل میکند. اوج این حرکت در هگل است که میگوید حرکت عامل بیرونی ندارد بلکه عامل درونی است یعنی همان حرکت جوهری است ، کلماتی مانند « شؤن واطوار» که به کار بردم عیناً در اسفار ملاصدرا هم آمده است و ملاصدر وقتی حرکت جوهری را توضیح میدهد میگوید هر امری در عالم دارای شؤن و اطواراست چون هر لحظه میگذرد و بعد در مقام مثال میگوید حرکت جوهری مثل حرکت جوی آب است که سطح آن ساکن به نظرمیآید ولی حرکت در زیر آن مستمراست. ملاصدرا از طرف دیگر در دلایل حرکت جوهری به آیه ای ازقران استناد میکند که میگوید ، وقتی کوهها را میبینی، میپنداری ساکن هستند در حالی که آنها همانند ابرها در حرکتند[1]. ملاصدرا با استناد به این آیه میگوید شما کوه را کوه میبینید ولی آن دارای حرکت جوهری و شئون و اطواراست که شما متوجه آن نمیشوید .
هگل هم حرکت خودآگاهی را حرکت جوهری میداند و در پاراگراف 10 میگوید «هیچ چیزی در خودآگاهی نیست که دقیقه یا جزء زایل و زودگذری از آن نباشد » همان طور که اشاره کردم ترجمه این بخش ترجمه دقیقی نیست، منظور هگل این است که هر چیزی یک شأن و طوری از این خودآگاهی است که در گذر است و هیچ چیزی در آن ثابت نیست. پس « خودآگاهی عبارت است از برای خودبودگی محض. کسی که جانش را به خطر نیاندازد ممکن است به عنوان یک انسان شناخته شود ولی از حقیقت این شناختگی [ که شناخته شدن ] بمثابه یک خودآگاهی مستقل باشد محروم میماند ». در این جا « به عنوان انسان » که در ترجمه آمده در اصل آلمانی و ترجمه انگلیسی «person» است که به معنی « شخص» است. از نظر هگل کسی که از سوی غیر « بازشناخته » نشده میتواند شخص باشد اما هنوز انسان نیست چون انسان کسی است که خودآگاه شده و به مرحله خودآگاهی مستقل رسیده است، یعنی انسان کسی است که از سوی خودآگاه مقابل یا غیر، بازشناخته شده و در نتیجه این بازشناخته شدن، تثبیت شده است. این جا هگل در ادامه این بحث که شخص باید بتواند در عمل اجتماعی وارد شده و خودش را تثبیت کند میگوید « او باید این بیرون از خویش بودگی را از میان ببرد. جز خود [ یعنی حریف او] آگاهی صرفاً موجودی است که به شیوه های گوناگون [ درجهان طبیعی] درگیرشده است . پس او باید جز خودش را به عنوان چیزی که صرفاً برای خود او وجود دارد وبه عنوان نفی وسلب محض ببیند » . جمله بعدی توضیح اگزیستانسیالیستی کوژو است که میگوید « انسان تنها به آن اندازه انسان است که بخواهد خود را برانسان دیگر تحمیل کند » . هگل کمی پایین تر اضافه میکند که « پس او باید جز خودش را ازمیان ببرد ، یعنی باید ارج خود را ازجانب دیگری بشناساند وخود مطمئن باشد که ارجش ازجانب دیگری شناخته شده است » . یعنی دراین عمل بیرونی باید یکی ازاینها دیگری را نفی بکند واو را باید و ادارکند که ارجش را بشناسد. اینجاست که میبینیم در رابطه شناخت و بازشناخت، نوعی نابرابری ظاهر میشود با این توضیح که دو موجود مستقل و دو ذات و ماهیتی که مستقل هستند یکی دیگری را وادار به بازشناسی میکند و این جاست که رابطه نابرابر آغاز میشود، چون در آغاز، یکی باید بشناسد و یکی باید شناخته شود، « ولی برای این که ارج شناسی حریف ( یک خودآگاه دیگر) او را خشنود کند باید بداند که حریف او نیز یک موجود انسانی است » . خودآگاهی نخستین باید بتواند خود را بر خودآگاهی دیگرتحمیل کند، اما صرف تحمیل ــ مثل تحمیل خود بر یک حیوان ــ او را راضی و خشنود نمیکند چون خودآگاهی وجود ندارد جز در آیینه یک خودآگاهی دیگر و نه در آیینه سنگی. حیوان هرچند از انسان اطاعت میکند اما ارج، اعتبار و خودآگاه بودن او را نمیشناسد . برای همین است که هگل میگوید در طرف مقابل هم باید یک خودآگاهی وجود داشته باشد که از طریق شناختن ارجش ، او را راضی کند و به تفسیرکوژو، طرف مقابل باید یک انسان باشد اما « در آغاز کار جز جنبه حیوانی در حریف خود چیزی در او نمیبیند » چون تا این جا که آمده ایم طرف مقابل هنوز بنده است و رابطه ای که تاکنون ایجاد شده یک رابطه نابرابر میان دو کسی است که یکی بنده و دیگری خدایگان است که خدایگان خود را بر بنده تحمیل و تثبیت کرده است، اما میگوید بنده اگر برده[2] باشد این رابطه فایده ای ندارد « و برای آنکه بداند که این جنبه حیوانی حاکی از یک واقعیت انسانی است باید دریابد که فرد دیگر نیز میخواهد ارج خود را بشناساند و آماده است تا خطر کند » یعنی خدایگان به این نکته پی ببرد اینکه من خودم را به او تحمیل کردم حیوان نیست بلکه او هم اتفاقاً یک خودآگاهی است که برای شناساندن خود به من به عنوان یک خودآگاهی درگیر پیکار است. پس من ــ خدایگان ــ باید بدانم که با یک خودآگاهی مستقل سر و کار دارم که « آماده است تا خطرکند و زندگی حیوانی اش را در راه شناخته شدن [ ماهیت ذاتی یا] برای خودبودگی انسانی اش نفی کند » یعنی در آغاز موجودی بلاواسطۀ در حد انسانی است که فقط کار یا عمل میکند ولی باید خودش را به مرتبه ای برساند که نشان بدهد برای این که خودآگاه بودن خود را به دیگری بازشناساند حاضر است وارد پیکار شده و در این پیکار تا پای جان بایستد . در این جا کوژو توضیح میدهد «و پس از آنکه چنین کرد، برای اینکه خود کشته نشود ناگزیر است که فرد دیگری را بکشد ». یعنی در این پیکار برای شناساندن خود آماده است اگر لازم باشد کشته شود یا بکشد ولی ارج و اعتبارش را بشناساند. ادامه توضیح کوژو : « در این اوضاع ، نبرد برای ارج شناسی تنها با مرگ یکی از دو حریف یا مرگ هر دو در یک زمان پایان مییابد ».
قبل از اینکه به پاراگراف بعدی منتقل شوم اضافه میکنم که لحظه تراژیکی که این پاراگراف با آن تمام میشود این است که خودآگاهی اساسی ، ذاتی و بنیادین است. این خودآگاهی امکان پذیر نیست جز در آیینه خودآگاهی دیگر و به همین دلیل، شخص باید بتواند خودش را بر دیگری تحمیل کند و او را وادارکند تا او را بازشناسد و به او ارج بگذارد. اما نیل به این خودآگاهی امکان پذیر نیست مگر در تقابل و رویارویی با موجودی که او هم به اندازه خودآگاهی نخستین ، خودآگاه باشد و مهمتر از آن حاضر باشد برای بازشناساندن خود و یا شناساندن ارج خود ، در این پیکار وارد شده و تا پای جان هم بایستد و إلا برده است یعنی برده بنده است ــ همان طور که در دوره برده داری بوده است ــ و برده خواهد ماند تا زمانی که این خودآگاهی پیدا بشود و بگوید : یا مرگ یا بازشناسی اعتبار و تثبیت خودآگاهی من. این جاست که دو خودآگاهی در مقابل همدیگر آماده برای پیکار نهایی و مرگ میشوند. هگل میگوید امکان دارد در این پیکار یکی از دو خودآگاهی کشته شود ولی این امکان هم هست که هر دو کشته شوند . بعداً خواهیم دید که هگل خواهد گفت، اگر هر دو کشته شوند مشکلی نخواهد بود ولی اگر یکی کشته شود ، خودآگاهی امکان پذیر نخواهد بود ، به عبارت دیگر، خودآگاهی نیازمند تثبیت یک غیر یا یک خودآگاهی مستقل دیگری است تا در آیینه او، و در واقع در دیالکتیک با او، درست شده و تثبیت شود. نفی غیر به معنای آزادی خود نیست بلکه به معنای هیچ است، در دیالکتیک میان فرد و غیر، و دو خودآگاهی است که آزادی میتواند تحقق پیدا کند. آنچه ما داشته ایم ــ و معمولاً اشتباه میگیریم ــ آن آزادگی است که یک تـنه و در خانقاه و صومعه هم امکان پذیراست ولی اینجا بحث از آزادی است و این آزادی حد اقل نیازمند دو طرف است، نیازمند نفس ــ خود ــ وغیر است و البته این دیالکتیک پیچیده ای است .
منبع : http://gadim-va-jadid.blogfa.com/
[1] - وتری الجبال تحسبها جامدة وهی تمرّ مرّالسحاب .... ـ نمل 88
[2] - برده به مفهوم ارسطویی که گفته بود بردگان حیوان یا ابزارجاندارهستند .
تفسیر پدیدارشناسی روح _ بخش بیستم
درسگفتارهای دکتر سید جواد طباطبایی
تقریر : مصطفی نصیری
هگل تا اینجا، دو وجه اول و دو وجه دوم (در واقع 2 تا دو وجهی) را گفته و از این جا به بعد منطق این رفع را در سومین دو وجهی هم توضیح می دهد و می گوید؛ این رفعی که تا این جا انجام شد به دو معنا انجام می شود : اول این است که این رفع بازگشت به خود است که خود این بازگشت هم دارای دو معناست، الف : آگاهی نخستین در جریان رفعی که انجام می دهد چون در آیینه غیر خود را می بیند پس به خود برمی گردد و خودآگاهی در این مرحله بالاتر (که خود را در آیینه غیر دیده و سپس با فراروی از خود، خود را رفع کرده و سرانجام به خود بازگشته است) عین خودش شده و یا با خودش مساوی می شود، برای این که رفت و از طریق رفع غیر، برگشت. دوم خودآگاهی اولیه در بازگشت به خود، خودآگاهی دیگر را هم تثبیت می کند. در واقع این امکان را برای خودآگاهی دیگرفراهم می آورد که خود را در آیینه خودآگاهی اول دیده و سپس از طریق نفی و رفع خودآگاهی اول به خودش برگردد. پس در این حالتی که ایجاد شد (حالتی که دو خودآگاهی در برابر هم قرارگرفته و همدیگررا نفی و رفع کرده و سپس هر کدام به خود بازمی گردد) این امکان پیش می آید که دو خودآگاهی در برابرهم استقلال خودشان را حفظ بکنند که هگل می گوید دو خودآگاهی بار دیگر آزاد در مقابل هم قرارمی گیرند. پس دو خودآگاهی در گام نخست بسان دو آیینه در برابر هم قرار گرفتند و سپس همدیگر را نفی و رفع کردند، هم چنین همدیگر را هم در آیینه یکدیگردیدند و از طریق دیدن خود در آیینه غیر و رفع خود در آیینه غیر، به خود بازگشتند و دوباره هر دو آزاد در مقابل هم قرار گرفتند. این قسمت که اجمالی از آن را شرح دادم در واقع بیان منطقی دو خودآگاهی است که چگونه در مواجهه آیینه وار، همدیگر را نفی و سپس تثبیت و آزاد می گذارند تا در نهایت همدیگر را بازشناسند.
قبل از ادامه بحث باید اینجا پرانتزی بازکنم و آن این است که اگر تا این جا دقت کنید می بینید که بحث هگل تقریباً به طور کلی نه تنها متفاوت بلکه متعارض پارادایم نظری عمده ماست. مسئله هگل موکداً عبارت از خودآگاهی است و نه آگاهی و به توضیحی که هگل تا اینجا آورده، این خودآگاهی جز از طریق دیدن خود در آیینه غیر امکانپذیر نیست. پس بودن غیر اجتناب ناپذیراست و در نظرهگل غیر را نمی شود نفی و رفع کرد. به این دلیل است که در بحثهای جدید مسئله غیریت مسئله خیلی مهم با پیامدهای نظری بسیارمهم شده است. هگل اولین کسی بود که این منطق یعنی اصالت غیر را مورد تاکید قرار داد وگفت که خودآگاهی تنها از طریق آیینه غیر امکان پذیر می گردد. مسئله و مشکل ما فقط زبان نیست بلکه مشکل و مانع ، آن میدان مغناطیسی و فلسفی است که ما درآن قرارداریم و میدانی است که این بحثها درآن جریان دارد، یعنی اینکه عمده بحث ما مسئله آگاهی است و این آگاهی هم از طریق نه دیالکتیک نفی و اثبات غیر به معنای هگلی بلکه از طریق نفی خود درغیر صورت می گیرد، به عبارت دیگر، بحث فنا درعرفان ماست. پارادایم عمده فکری ما خصوصاً در سده های متاخر یعنی از زمانی که بحث عرفانی جای بحث نظری عقلی و فلسفی را گرفته است، در واقع مسئله گرهی ما عبارت از نفی خود از طریق فنای درغیراست که نمی تواند دیالکتیکی را ایجاد کند. اگر این دو منطق را کنار هم بگذارید متوجه خواهید شد که مانع اصلی کجاست، چون تا زمانی که شما اصل را بر فناء خود در غیر گذاشته باشید اولا نمی توانید این دیالکتیک در آگاهی را ایجاد کنید و از سوی دیگر نخواهید توانست خود را در آیینه غیر تثبیت نمایید. پایه نظری وجود ما بر فناست در حالی که پایه نظری در فلسفه های جدید غربی بر بقاست. مهم نیست که خیلی از ما عرفان خوانده یا نخوانده ایم و اصلا به بحث عرفانی اعتقاد داریم یا نداریم بلکه مهم آن میدان فلسفی است که ما در فضای آن فکر می کنیم که آن فضا متاثر از حافظ و مولانا و ... فضای عرفانی است، طبیعی است که در چنین فضایی اصلاً ثبات و اثبات فرد نمی تواند جایی در بحث نظری داشته باشد و فرد به عنوان یک موجود خودآگاه نمی تواند خود را در برابر یک خودآگاهی دیگرتثبیت کند. پس می بینید که دو میدان فلسفی متفاوت با مختصات کاملاً متفاوت در تعارض با یکدیگر قراردارند که انتقال از یکی به دیگری – اگر نگوییم غیر ممکن – اما بسیار دشوار خواهد بود.
کوژو در ترجمه و تفسیرخود از بخش خدایگان و بنده همان طور که گفتم از جمله اول پاراگراف اول به پاراگراف هشتم منتقل شده است که من یکی - دو نکته را از آن چه کوژو جا انداخته بود از باب این که نشان بدهم چه منطقی در پشت حرکت جوهری خودآگاهی نهفته است توضیح دادم. از پاراگراف هشتم به بعد در واقع دو خودآگاهی به دو شخص تبدیل می شوند. در واقع آن چه قبل از پاراگراف هشت آمده در قلمرو منطق بود که نشان می داد چه منطقی در جوهر خودآگاهی عمل می کند ولی در پاراگراف هشت می خواهد آن بحث انتزاعی و منطقی و نتایج مترتب بر آن را در قالب دو شخص نشان بدهد. آخرین نکته ای که تا این جا به آن رسیدیم این بود که هر یک از خودآگاهی ها وابسته به بازشناسی ـ به تعبیرمن ـ و ارج شناسی ـ به تعبیرعنایت ـ خودآگاهی دیگراست. پس مسئله اصلی بعد از این بازشناسی است. ادامه ترجمه عنایت : «اکنون این مفهوم محض ارج شناسی یعنی دوگانگی خودآگاهی را در داخل یگانگی آن باید از وجهی نگریست که فراگرد ـ process ـ یا تطورش به نظرخودآگاهی میرسد». هگل این جا سعی دارد توضیح بدهد که روند خودآگاهی یا روندی که منجر به بازشناسی دیگری می شود به چه ترتیبی تحول پیدا می کند و از کدام راه رد می شود. بنابراین می گوید (ترجمه عنایت) : «این تطور نخست جنبه نابرابری دو انسان خودآگاه را آشکارمی کند» جنبه نابرابری باعث می شود که دو خودآگاهی – که برای اولین بار در پدیدارشناسی، این جا در دو انسان تجسم یافته اند – همدیگر را رفع کنند. در ادامه هگل میگوید : «در دو حد نهایی [ که همان دو انسانی باشند که در برابرهم قرار گرفته اند] تظاهر می کنند و این دو حد، ضد یکدیگرند». از این جا به بعد است که یکی ارج می گذارد و بازمی شناسد و دیگری بازشناخته می شود یعنی وقتی دو خودآگاهی در برابر یکدیگر قرار می گیرند، در این روند بازشناسی و ارج شناسی ضرورتاً یکی می شناسد و دیگری شناخته می شود. پس رابطه در آغاز رابطه نا برابراست. این جا به پاراگراف نهم منتقل شده و می گوید : «خودآگاهی در وهله نخست، برای خودبودگی ساده است [یعنی] با طرد هر آنچه جز خود است با خویشتن» پس قدم اول در خودآگاهی برای خود بودن است که به معنای نفی غیر است، «ماهیت ذاتی و موضوع مطلق آن من است» یعنی آگاهی در مرحله نخست که نفی غیر می کند، موضوع آن من یا خود است «و دراین حالت عدم وساطت، در این مجرد حالت خودبودگی منفرد است. برای او هر چه جز اوست موضوعی غیرذاتی است که مهر نفی و سلبیت بر آن خورده است». هگل این منطق مواجهه دو آگاهی را قبلا توضیح داد و گفت که آگاهی وقتی در برابرآگاهی دیگر قرارمی گیرد آن را در وهله نخست نفی می کند، این جا هگل همان منطق مواجهه دو آگاهی را در شکل مواجهه دو انسان تکرار می کند که در مرحله بالاتر از صرف منطق یعنی در حوزه مناسبات اجتماعی در مقابل هم قرارمی گیرند که موضوع خودآگاهی اش در واقع «من» خودش و سلب غیر خود است. هگل در ادامه می گوید ولی خودآگاهی دیگر که به عنوان «جزمن» در برابر من قرار گرفته نیز یک خودآگاهی است و همان وضع و حالت مرا دارد، یعنی او هم به خودش آگاه است و موضوع آگاهی او، «من» خود او است. هگل اضافه میکند : «یک شخص در برابر شخص دیگر و در مقام ضد او پدیدارمی شود. و چون هر دو شخص بدین گونه به حالت بی میانجی و بی واسطه در برابر هم پدیدارمی شوند درنظر یکدیگر در حکم موضوعی عادی هستند : صُوَری خودفرمان و مستقل و منفردند، آگاهیهایی هستند که در مرتبه حیوانی فرومانده اند» چرا؟ چون موضوع آگاهی هر کدام خود اوست بنابراین به طور بی واسطه ناظر بر خود است، در واقع بازگشت به خودی است که از خود به خویشتن بازگشت کرده است چون بی واسطه است و نتوانسته آن واسطه «mediation» را درست کند که مسئله کلیدی هگل است. با توجه به این که هگل این جا به مورد انسان و حیوان اشاره کرده می توان گفت انسان در برابر حیوان موجودی است که در زندگی در مناسباتی وارد می شود که این مناسبات دارای میانجی است. به عبارت دیگر، خود را درغیر خود و از طریق غیر خود می بیند و می شناسد ولی حیوان تنها به خودش آگاهی دارد و به همین دلیل خودآگاه نیست و به این جهت است که هگل می گوید در مرحله اول بی واسطه و بی میانجی است. گویی که در زندگی حیوانی فرومانده است. هگل در یک جمله پیچیده می گوید : «آنان علاوه بر این صوری از آگاهی هستند (یعنی دو نفری که در مقابل هم قرار گرفته اند، به دلیل این که در مرحله ابتدایی بوده و بی واسطه هستند بنابراین هنوز نتوانسته اند آن منطقی را که قبلا به آن اشاره شد طی کنند) که هنوز برای یکدیگر حرکت تجرید محض را انجام نداده اند یعنی هنوز از هر گونه وجود بی میانجی نگسسته اند (تجرید یا انتزاع در این جا به معنای رفتن از انضمامی به انتزاعی نیست بلکه برعکس به معنی گسستن از بلاواسطه بودن و وارد شدن در مناسبات مبتنی بر واسطه ها و میانجی هاست، پس انتزاع عبارت از گسستن از زندگی حیوانی است) تا به مرحله آگاهی محض و منفی خودسان برسند، یا به سخن دیگر هنوز هیچیک از ایشان به دیگری نشان نداده است که به طور محض برای خود یعنی در مقام خودآگاهی وجود دارد».
بعد از این، توضیحات کوژو شروع می شود که من وارد آن نمی شوم ولی هگل بعد از این که گفت خودآگاهی به ضرورت باید خود را از طریق میانجی ها از مرتبه حیوانی منتزع و جدا بکند اضافه می کند که «به حکم مفهوم ارج شناسی (یا بازشناسی) این ممکن نیست مگر در صورتی که هم چنان که دیگری برای او وجود دارد، او نیز برای دیگری وجود داشته باشد و هر یک از ایشان در نفس خود از یک سو، یا کنش خود و از سوی دیگر با کنش دیگری این عمل تجرید محض برای خودبودگی را انجام بدهد» یعنی آن چه قبلا هم در بخش منطقی گفتم با این توضیح که خودآگاهی نخستین جز از طریق آگاهی پیدا کردن به خودآگاهی دیگر یا غیر و جز از طریق وضع کردن او در استقلال خود امکان پذیرنیست، پس خودآگاهی نیست مگر این که خودآگاهی دیگر وجود داشته باشد، مگر این که شخص، غیر و مقام ، ارزش و ذات و ماهیت او را پذیرفته باشد. به عبارت دیگر، بپذیرد غیری غیر از او وجود دارد. بحث هگل این جا مربوط به دو خودآگاهی است که باید همدیگر را بازشناسند و به همدیگر ارج بگذارند و این اتفاق نمی افتد مگر این که خودآگاهی نخستین، خودآگاهی دیگر را وادار و مجبور به بازشناسی خود بکند و باز این اتفاق نمی افتد مگر این که خودآگاهی نخستین ثبات، استقلال و اصالت خودش را در مقابل خودآگاهی دیگر به نوعی تثبیت کند که او را وادار به بازشناسی بکند. بنابراین دو خودآگاهی ضرورتاً باید از یک مرحله پیکار بگذرند. در این جاست که می گوید هیچ خودآگاهی یا شخصی آزادانه و سر خود نیست که دیگری را ارج بگذارد. بعداً خواهد گفت که خودآگاهی نخستین می تواند غیر را به عنوان یک شخص بشناسد ولی او را به عنوان خودآگاهی نمی شناسد و تنش از همین جا آغازمی گردد.
این که می گویم خاستگاه تنش – به طور تاریخی – این جاست، همه این گونه بحث نکرده و اینجا را خاستگاه تنش ندانسته اند. یک جریان از فلسفه جدید – خصوصاً از هابز به این سو – این مسئله را مطرح کرده است که یکی از ویژگیهای قوام دهنده ذات انسانی به تعبیر هابز شکوه و افتخار (Glory) است پس تنش و تعارض با این میل رسیدن به افتخار آغازمی شود که هر شخصی به دنبال شکوه و جلال و نوعی تثبیت خود است، این تثبیت خود و میل به شکوه باعث می شود که دیگری که در مقابل قرار دارد مقاومت کند چون این جا جایی است که دو میل و خواست شکوه و جلال در برابر هم قرارمی گیرند. بخشی از فلسفه جدید خصوصا آن هایی که در اندیشه سیاسی موثرتر بودند این ویژگی انسانی را مورد توجه قرار داده اند. یک جریان دیگری هم وجود دارد که در آغاز لیبرالی است و با جان لاک شروع می شود ولی بعداً تغییرجهت می دهد. این جریان خاستگاه تنش را مالکیت می داند، در واقع تنش از جایی آغاز می شود که شخصی می گوید این مال من است و دیگری نیز در مقابل همین را می گوید و از تقابل دو اراده تملک تنش بروز پیدا می کند. این حرف را در اصل لیبرالها زدند ولی بعد از مارکس است که مالکیت به عنوان خاستگاه تنش و تضاد بیشتر مورد توجه قرارگرفت، خصوصاً انگلس در نوشته هایی مثل منشا خانواده این مسئله را از یکسو تثبیت و از سوی دیگرعامه فهم تر کرد. هگل در جریان اول قرارمی گیرد و بر آن است که آن چه در نهایت در مناسبات انسانی تعیین کننده است، بیشتر از اینکه مالکیت باشد، ارج گذاشتن و اثبات خود است. انسان می تواند از مالکیت صرف نظر کند اما کمتر اتفاق می افتد که از حیثیت خود بگذرد و از این جاست که تنش آغازمی شود. از آنجا که برخی تحقیقات نشان داده اند که در کمونهای اولیه مالکیت (مال من ـ مال تو) وجود نداشته است بنابراین نتیجه گرفته اند که در این کمونها تنش طبقاتی هم نبوده است و هم چنین این نتیجه را گرفته اند که محتمل است این اتفاق در آینده هم رخ بدهد یعنی کمون ثانویه – یا جامعه کمونیستی آینده – کمون اولیه را تکرار خواهد کرد. هگل و این جریانی که در اصل لیبرالی نیست ولی به دیدگاه فکری لیبرالی دیگری رسید، اعتقاد داشتند که نه کمونهای اولیه عاری از تنش بود و نه چنین اتفاقی می تواند در آینده رخ بدهد بلکه ثابت هایی اساسی در وجود انسان هست که در هیچ جایی از بین نخواهند رفت و با منطق پیشرفته ای که فلسفه جدید دنبال می کند، باید نظریه وحدتی تدوین کرد که اجازه ندهد آن تنش هایی که از میان نمی رود جامعه انسانی را از بین ببرد. کوشش هگل که من این همه روی آن تاکید می کنم این است که گفت اصل بر تنش هاست و او تنش ها را اصل ثابت می گیرد تا بتواند تئوری وحدتی تدوین کند چون این تنش ها – نه در کمون اولیه و نه در کمون ثانویه – گذرا نیستند، بلکه این تنش ها همیشه بوده اند و این تنش ها پیوسته عین ذات انسان و اجتماع انسانی بوده است. بعد از ماکیاوللی بویژه با هابز، این امر از اصول فلسفه جدید است که در انسان اصل بر هواها یا انفعالات نفسانی – یعنی به انگلیسی Passion – است[1] و إلا اگر این نفسانیات وجود نداشته باشد انسانی وجود نخواهد داشت، اگر کسی بخواهد هواهای نفسانی انسان را نفی کند در واقع انسانیت انسان را نفی کرده است، یعنی در این صورت انسان یا فرشته است و یا حیوان. انسان طرفه معجونی میان این دو است و تعادل میان این دو است که انسان را انسان می کند چون همان طور که در نوشته های ما هم آمده، ارسطو گفته بود تنها فرشتگان و ددان هستند که هر یک به دلیلی این امیال را ندارند، در واقع حیوان پایین تر از انسان و فرشته بالاتر از آن است ، به تعبیر سنایی « که این دون است و آن والا». پس تنها این انسان یا طرفه معجون است که این امیال را دارد و اگر شما این امیال نفی کردید ، تئوری شما یا حیوان شناسی و یا فرشته شناسی است. همان طور که می دانید بخشی از فلسفه ما هم، تئوری تبدیل شدن انسان به فرشته است. اما در فلسفه جدید، یکی از بحث های اصلی همان نظریه طرفه معجون است که هم این تعارضها را وضع می کند و هم توضیح می دهد که چگونه می شود این تعارض را در یک وحدت بالاتری رفع کرد. به عبارت دیگر، تمام فلسفه جدید به این امر مربوط می شود – با توجه به این که انسانها دارای هواهای نفسانی هستند و این هواها را نمی توان بدون سلب انسانیت انسان از آن ها سلب کرد – به چه ترتیبی می شود نظریه وحدتی تدوین کرد و بر اساس آن جامعه ای درست کرد که از سویی این تنشها در کنارهم باشند و از سوی دیگر هیأت اجتماعی از هم نپاشد. به این دلیل است که گفتم عده ای اعتقاد دارند بخش خدایگان و بنده هگل پارادایم و الگوی تمام نظریه های جدید اجتماع و اجتماعی شدن است.
[1] - passion یا امیال نفسانی درفرهنگ سیاسی غربی فاقد آن بارمعنای عارفانه شرقی است که ما می شناسیم ویا اینکه کمتراین بارمعنایی را دارد .
منبع : http://gadim-va-jadid.blogfa.com/
فسیر پدیدارشناسی روح _ بخش نوزدهم
درسگفتارهای دکتر سید جواد طباطبایی
تقریر : مصطفی نصیری
اگریادتان باشد در ترجمه و توضیح چند سطری که هگل به عنوان معرفی پدیدارشناسی برای خوانندگان نوشته بود به تعبیرکاخ اشاره کردم وگفتم که گویی دراین کاخ ارکستری وجود دارد که قرار است برنامه ای را اجرا کند، که آن چند سطر هگل بمثابه معرفی کلی آن برنامه است. همانجا اشاره کردم که این برنامه احتمال دارد که قطعه ای از باخ باشد، که البته درست نیست، دلیل این که به باخ اشاره کردم از این بابت بود که یک سنخیتی میان آثار باخ و هگل وجود دارد و آن سنخیت از این جا ناشی میشود که هر دو نفر تلقی خاصی از پروتستانتیسم دارند. نوشته اند که در کتابخانه شخصی باخ چهار دوره ـ هر دوره حدود 100 جلد ـ چاپ متفاوت آثار مارتین لوتر بوده که به صورت مرتب ومنظم آنها را میخوانده است و از رهگذرهمین، موسیقی او انباشته از لوتراست، ولی گفتم احتمال دارد که ارکستر قطعه «بولرو» ساخته راول را اجرا کند چون هگل یک چیز را تکرارمیکند. در واقع هگل در موسیقی اش مثل باخ جلو نمیرود بلکه مثل راول در قطعه بولرو، یک «تم» را اول با یک ساز و سپس با سازهای دیگر تکرار میکند تا به اوج برسد و تمام امکانات و زوایای آن تم را ظاهرکند. این کتاب دقیقاً مثل قطعه بولرو است که اول در یک جا و به صورت ساده این منطق را بیان میکند و بعد نشان میدهد که هر قدمی که در این «راه» برمیداریم این منطق پیچیده و پیچیده تر میشود ولی در واقع همان منطق اولیه است. اما این منطق چیست؟
این منطق به اجمال ــ به خلاف تفسیرکوژو و تفسیرهای بعدی متأثر از اوــ عبارت از تئوری وحدت کثرتها است، نه رفع یکی از طرفین و ابقاء طرف دیگر. بعضی ها گفته اند کسی که این نکته ظریف را که هگل در همان اوایل کتاب مطرح میکند، فهمید دیگراحتیاجی به خواندن بقیه کتاب ندارد چون نکته اصلی هگل ـ که چندین بار بر آن تاکید کرده ام ـ این است که میخواهد نشان بدهد دنیای جدید، دنیای رفع یا سلب و یا اگر بشود گفت از بین بردن یکی از طرفین تضاد یا یکی از طرفین خودآگاهی نیست بلکه اثبات آن دو ـ خودآگاهی ـ در یک مرحله بالاتر است. به همین علت است که بعضی ها گفته اند هگل آغاز مدرنیته است چون تمام تئوریهایی که مسئله مبارزه را بیان کرده اند ـ البته هگل هم بیان کرده است ـ مبتنی بر نفی یک طرف و اثبات طرف دیگراست ولی این هگل است که اینجا نظریه وحدت کثرتها را مطرح میکند که درواقع می توانیم بگوییم گره اصلی بحث که مغفول واقع شده این جاست. برای اینکه دو پارادایم و دو الگوی فکری را برای شما برجسته کرده باشم به عنوان یک جمله معترضه اضافه میکنم که مارکس هم به این مسئله بازمیگردد ومیگوید ؛ پیکارمیان دو خودآگاهی ـ به تعبیرهگلی ـ که از دیدگاه او یک طرف پرولتاریا (بنده) و طرف دیگر بورژوازی (خدایگان) است به این جا خواهد انجامید که طبقه پرولتاریا از طریق کارـ که اتفاقاً در هگل وجود دارد ـ طرف مقابل را نفی میکند و از بین میبرد چون آنچه که درتاریخ اساسی وعمده است وآنچه که سازنده انسان و تاریخ است کاراست که گفتم همه این مفاهیم را هگل مطرح کرده است ولی نتیجه ای که مارکس میگیرد این است که در این پیکارنقطه قوت دست پرولتاریاست چون پرولتاریا (بنده) کارمیکند و از طریق کار دنیا را تغییرمیدهد، بنابراین طرف مقابل تضاد یا همان بورژوا (خدایگان) را که کار نمیکند و از حاصل کار دیگری استفاده میکند، از بین خواهد برد.
مارکس طبیعتاً تصورش این بود که چون مبارزه طبقاتی وجود دارد بنابراین جامعه آزاد نمیتواند شکل بگیرد و فکر میکرد اگر این تضاد ازطریق کار پرولتاریا یا بنده رفع کامل بشود و نباشد، آنجاست که آزادی کامل تحقق پیدا میکند. میدانید از اسپینوزا به بعد این بحث مطرح شده بود که آزادی همانا درک ضرورت است که بحث ضرورت در هگل هم بود بنابراین مارکس که به این مسئله توجه داشت به این نتیجه میرسد که وقتی این تضاد از بین برود ما از دنیای ضرورت به دنیای آزاد قدم خواهیم گذاشت بنابراین در کمونیزم دوم (بعد از کمونیسم کمون اولیه) است که ما درقلمرو آزادی پا خواهیم گذاشت ، ولی مارکس اتفاقاً درکارهای بعدی درحوزه سیاست متوجه این نکته شده بود که این نوع رفع یعنی رفع یک طرف تضاد توسط طرف دیگرعملی نیست . پس مارکس دراواخرعمرش وتحت تاثیرتجربه شکست کمون پاریس در1870 به بعد است که به این نتیجه رسید که برای گذار از ضرورت به آزادی و برای رفع یکی از طرفین تضاد ما باید از یک مرحله ای بگذریم که آن مرحله دیکتاتوری دموکراتیک پرولتاریاست . مارکس این جا مجبور شد دیکتاتوری دموکراتیک پرولتاریا را وارد کند چون متوجه شد که رفع یکی از طرفین تضاد (بورژوازی) از طریق بحث هگلی قابل رفع نیست ولی اتفاقاً هگل متوجه شده بود که حل این تضاد از طریق رفع یکی از طرفین چیزی جز گذار از یک مرحله دیکتاتوری نخواهد بود وآن وحدت در تنشی که تصورمیکند منطق دوران جدید است به این صورت متحقق نمیشود پس بنابراین هگل اینجا نمی ایستد و مسئله را اینجا وبه این صورت تمام نمیکند که درنهایت بنده ازطریق کاروتغییرجهان برخدایگان پیروزخواهد شد وآن را رفع خواهد کرد . در جلسات بعد خواهیم دید که هگل اتفاقاً این مرحله را در آغازکتاب پدیدارشناسی روح آورده که همین امرنشان میدهد که این مرحله هدف غایی کتاب نیست بلکه بعد ازاین است که هگل نشان خواهد داد که این دو خودآگاهی درچه دیالکتیک پیچیده ای در برابرهمدیگر قرار میگیرند وبعد از یک رویارویی همدیگر را رفع میکنند اما نه به صورت اثبات یکی ونفی دیگری بلکه دریک شکل عالیتر یا به اصطلاح خودش در یک Aufheben بعدی که بعداً خواهیم دید .
کوژو وقتی این بحث را آغاز میکند از جمله اول پاراگراف اول به یکباره به پاراگراف هشتم منتقل شده و بقیه را می اندازد. علت این کار کوژو در این است که این بخش ازپدیدارشناسی شامل نوزده پاراگراف است که به دو بخش تقسیم میشود. بخش اول یا همان پاراگراف اول نوعی گذارازبحث قبلی به این بحث است، بخش دوم یک مقدمه منطقی و بعد نشان دادن این مقدمه منطقی درآن صورتهای تجربه آگاهی درحوزه عمل است پس بنابراین هگل قبل از اینکه پیش برود و چه بسا متوجه بوده که این بخش یک بخش گرهی است و در کانون تمام بحثهایش قرار دارد[1] بنابراین قبل از هر چیزدر چند پاراگراف منطق خودش را توضیح داده است. در صفحه 38 کتاب خدایگان و بنده، حمید عنایت جمله هگل را این گونه ترجمه کرده است : « خودآگاهی بدان اندازه و از آن رو در خود و برای خود وجود دارد که برای خودآگاهی دیگری ، در خود و برای خود ، موجود است ، یعنی وجودش تنها بسته به آن است که ارجش شناخته شود». اولاً هگل قبل از این که به اینجا برسد، نشان داده که آگاهی در پیوندش با یک عین خارجی ، به چه ترتیبی تکوین پیدا میکند و برای اینکه برسد به جایی که از طریق یک غیر (یک عین خارجی) یا در آیینه یک غیر به خودش آگاهی دوباره پیدا کند ، چه دیالکتیکی ایجاد میکند. هگل این روند را خودآگاهی ــ یعنی آگاهی به خود در غیر خود – مینامد. تاکید من به منطق خودآگاهی به این دلیل است که نشان بدهم رفع یکی ازطرفین یعنی یکی از دو آگاهی ، اصلاً نمیتواند منجربه خودآگاهی بشود . هگل میگوید اگر غیری وجود نداشته باشد که «من» در آیینه آن خودش را ببیند نمیتواند به خودآگاهی برسد ، البته این دیالکتیک ادامه پیدا میکند تا جایی که هگل از هر عین خارجی نامتعین و به اصطلاح فلسفی عربی از «عینٌ ما : عین نامشخص» به عینی که خودآگاه شده است منتقل میشود ، یعنی یک Gegenstand یا یک موضوع آگاهی که به عنوان عین دربیرون من است ، ازآن حالت نامتعینش خارج میشود و به عنوان یک خودآگاهی در مقابل خودآگاهی آغازین قرار میگیرد ، این جا دیگر بحث بر سر این نیست که عینی هست و ذهنی، و ذهن میخواهد از طریق دیدن خود در آیینه عین به خودش آگاه شود بلکه اینجا یک خودآگاهی هست که یک خودآگاهی دیگر در مقابلش قرارمیگیرد. در واقع اینجا دو خودآگاهی در مقابل هم قرارمیگیرند. هگل در ادامه آنچه که پیش تر در آغاز بحث گفته بود به اینجا میرسد که یک «خودآگاهی در خود و برای خود» در مقابل یک «خودآگاهی در خود و برای خود» دیگر قرار میگیرد واینجا چیزی پیدا میشود که ازطریق آن خودآگاهی ثبات و اصالت پیدا میکند و آن عبارت از شناخته شدن ارج آن است ، ارج شناسی اصطلاحی است که معادل خیلی خوبی در فارسی برای آن نداریم ، هگل از واژه آلمانی Annerkennen استفاده کرده که درانگلیسی آن را Recognition ترجمه کرده اند . معنای اولیه این اصطلاح « شناخت وبازشناسی » است ولی صرف شناخت یک چیز نیست بلکه علاوه بر شناختن به معنی شناختن اعتبار، ارزش و ارج آن هم هست ، به عنوان مثال وقتی یک کشور یا دولت جدیدی (از طریق انقلاب) شکل میگیرد ، دولت های دیگرآن را به رسمیت می شناسند به این معنی که ما این دولت جدید را شناختیم و برای آن اعتبار و ارج قایل هستیم. هگل این را در مورد دو خودآگاهی به کار میبرد یعنی هر یک از خدایگان و بنده اولاً وجود همدیگر را به رسمیت میشناسند و ثانیاً هر کدام دیگری را منشأ آثارـ خدایگانی و بندگی ـ دانسته و بر آن ارج می نهند. هگل می گوید تا اینجا ارتباط خودآگاهی با یک عین نامشخص یا عینٌ ما بود اما بعد از این در مقابل یک خودآگاهی جدید قرارگرفته و بعد از این وجودش منوط به این است که ارجش بازشناخته[2] شود، پس مسئله بازشناخته شدن برای خودآگاهی اساسی است. از این جا به بعد را کوژو به کل حذف کرده و به پاراگراف هشتم منتقل شده است. من قبل از اینکه پاراگراف هشت را مطرح کنم سعی میکنم پاراگرافهایی را که کوژو حذف کرده مطرح کنم .
هگل میگوید در درجه اول در برابر یک خودآگاهی خودآگاهی دیگری قرار دارد که از بیرون آمده و در مقابل اوست، اتفاقی که اینجا می افتد این است که یک خودآگاهی در واقع دو خودآگاهی است و این دوگانه بودن هم دارای دو معنی است. یک معنا این است که خودآگاهی اولیه خود را در خودآگاهی دوم یا غیر که یک ذات و ماهیت است گم میکند و از این طریق آن را رفع می کند. اصطلاحی که هگل اینجا برای رفع شدن به کارمیبرد Aufheben است که در زبان های دیگرمعادلی برای آن پیدا نشده است. در آلمانی برخی کلمات وجود دارند که دارای معنای متضاد هستند و در زبان فارسی هم به دلیل ارتباط دور با زبان آلمانی برخی از کلمات متضاد وجود دارند مثل «فراز» که هم به معنی بالا و هم به معنی پایین است. برخی از اصطلاحات هگل که نمونه بارزش همین Aufheben است دو معنی و حتی سه معنی متضاد دارد، یعنی هم معنی تضاد و هم معنی رفع تضاد را دارد. Aufheben به معنی یک چیزی را نسخ کردن و از بین بردن و از طرف دیگرآن را حفظ کردن است و در یک مرحله بالاترعبارت از حاصل رفع و وضع یا نسخ و حفظ است که همین معنی مد نظرهگل می باشد. در واقع بحث هگلی با رفع به معنی از بین بردن سنخیتی ندارد و اصولا معانی هگلی به دلیل داشتن خصلت «speculative» از طریق صرف ترجمه قابل انتقال نیست. عنایت در جای دیگری معادل «حل» کردن را برای Aufheben آورده به این اعتبارکه وقتی قند را در آب حل می کنیم هم حالت جامد قندی را رفع کرده ایم و هم اصل قندی ـ شیرینی ـ را در آب حفظ کرده ایم، حل کردن کلمه خوبی نیست ولی برای فهماندن معنی هم بد نیست. به هرحال این کلمه قابل ترجمه نیست و من هم معادلی برای پیشنهاد ندارم و معادلهایی که به کار می برم بالاجبار برای فهماندن معنی است. پس هگل می گوید وقتی یک آگاهی در مقابل آگاهی دیگر قرارمی گیرد خودش را در ذات و غیری که آگاهی دوم است نفی می کند. معنای دوم این است که خودآگاهی اولیه از طریق خودآگاهی اش نسبت به آن ذات که خودآگاهی دوم است آن را رفع میکند و از آن ذات فراتر میرود. بعد هگل اضافه میکند که پس از این آگاهی اولیه، آگاهی دیگر را به مثابه یک ذات و ماهیت لحاظ نمی کند بلکه خودش را در غیر می بیند یعنی آگاهی اولیه در گام اول خودش را به عنوان یک آگاهی در آیینه یک غیر (ذات و ماهیت) میبیند و در گام دوم ذات و ماهیت بودن آگاهی دوم را رفع میکند و خودش را هم در آن میبیند. پس در آغاز، دو خودآگاهی در مقابل هم قرارمیگیرند و بعد خودآگاهی آغازین و اولیه وقتی خودش را در آیینه خودآگاهی مقابل یا غیر می بیند، خودش را وضع هم می کند ولی غیر بودن خودش یعنی دیدن خودش در آیینه غیر را رفع میکند. در واقع آن جنبه غیر بودن خودش یعنی دیدن خود در آیینه غیر را رفع میکند و این رفع کردن غیر بودن خود یا غیریت خود را هم به دو معنا و صورت انجام میدهد. اول این است که آگاهی اولیه از این طریق آگاهی دیگر[3] که یک ذات و ماهیت است و روی پای خود ایستاده و مستقل و خودبنیاد «Autonomic» است رفع میکند ، دوم این است که آگاهی اولیه از صرف رفع آگاهی دیگر فراتر رفته و خود را هم رفع میکند چون آن غیری را که رفع کرد در واقع خودش است، پس وقتی خود بنیاد بودن آگاهی دیگر یا غیر را نفی و رفع کرد در واقع خودش را هم که در آیینه غیربود نفی کرده است.
منبع : http://gadim-va-jadid.blogfa.com
[1] - یک آلمانی بنام لودویک زیپ حدود بیست سال قبل کتاب مفصلی روی این بخش پدیدارشناسی روح نوشته ودرآنجا گفته که این بخش درواقع پارادایم والگوی تمام فلسفههای عملی دوران جدید است ومبنای تمام فلسفهها واندیشه سیاسی واجتماعی دوران جدید ازرابطه خدایگان وبنده وپیکاردوخودآگاهی و دوخودشناسی برای شناساندن خود الگوگرفتهاند .
[2] - من فعلاً اصطلاح « بازشنناسی » را بکارمیبرم چون به annerkennen آلمانی نزدیکتراست .
[3] - «دیگر» درفارسی پهلوی به معنای «دو» است ومن دیگررا به این معنا بکارمیبرم ، بنابراین ترکیبی مانند «دو دیگر» غلط است ولی «سه دیگر» و ... درست میباشد .
درونمایه های مثنوی (1)
درونمایه های مثنوی (1)
پیشگفتار
عناصر تشکیل دهنده هرمتن هدفمند، برمبنای مفهوم واحدی یا مفاهیم همسو و مرتبط ساماندهی میشود که به آن « مضمون» گفته میشود . اگر مضمونی در یک متن تکرار شود و در فواصل زمانی پیوسته ظاهر گردد، درونمایه را بوجود میآورد ، درواقع درونمایه ، مضمون یا مضامین به هم پیوسته تکرار شونده دریک متن ، به منظورتاکید بر فکر اولیه و اثر بخش کردن آن میباشد .
براین اساس جمهور اندیشمندان بزرگ که به ظاهر در حوزههای گوناگون سخن گفته اند، دارای یک یا چند اندیشه اصلی یا مرکزی هستند و هرآنچه در وجوه مختلف گفته یا نوشته اند، پیرامون تشریح و تاکید و یا تبیین آن اندیشه کانونی و مرکزی است . این موضوع درباره مولانا و بویژه در مثنوی کاملاً صدق میکند.
مثنوی درنگاه اول یک دایره المعارف جامع بنظرمیرسد که به اصطلاح معروف ازشیر مرغ تا جان آدمیزاد را میتوان درآن یافت . خواننده مثنوی با اندکی غور و تامل در مثنوی ، در مییابد که درتمام فراز و فرودها و مازهای تو در توی مثنوی، خط فکری منسجم و همگون پیگیری میشود . اینجانب چند سالی عزم جزم کردم تا درحد توان، ابیات مثنوی را در خاطر بسپارم ولی هربار که شروع به این کار میکردم ، هنوز چند ده بیتی حفظ نکرده ، در مازهای مثنوی گم میشدم و به این ترتیب هیچگاه پیشرفت قابل ملاحظه ای بدست نمیآمد، بنابراین تصمیم گرفتم کار حفظ را از روی گزیده ملاحسین کاشفی بنام « لب لباب مثنوی» پیگیری نمایم اما پس از لختی بنظرم رسید که روش خلاصه گیری لب لباب براساس سیروسلوک دنیای قدیم است و به کار نیاز نسل من نمیآید. آخرالامر مصمم شدم خودم خلاصه ای از مثنوی بر اساس نیازهای روز فیشبرداری کنم که حاصل کار نزدیک به چهارصد موضوع با بیش از پنجهزار بیت شعر شد. با ویراش و ربط موضوعات به هم ، درنهایت به هشت عنوان کلی رسیدم که میتوان ادعا کرد، آن هشت موضوع کلی براساس مضامین تکرار شونده پیرامون آنها، درونمایه های مثنوی هستند .
آن هشت موضوع که درونمایه های مثنوی را تشکیل میدهند عبارتند از: 1ـ عشق 2 ـ وحدت 3 ـ عقل و نفس4 ـ صورت و معنی 5 ـ جزو ، کل6 ـ بقاء و مرگ 7ـ جبر و اختیار8 ـ اضداد ، هستند . دراین نوشته عشق به عنوان اولین درونمایه را مرور خواهیم کرد.
فصل اول : درونمایه عشق
ثبوت صفت عارف برمولانا جلال الدین رومی به تنهایی کافی است تا هر پژوهشگری که خود را به دریای مثنوی میزند ، اولین و مهمترین ماده جست و جویش را گوهر عشق قرار دهد ، زیرا در عرفان به عنوان شاخه ای از معرفت و البته به ادعاء عرفاء مهمترین و تنها معرفت قابل اتکاء و اعتماد که قابلیت کشف حقیقت را دارد ، همه چیز بر مدار و محور نظریه عشق میگردد و درپرتو آن تحلیل و تبیین میشود.
البته چنین پژوهشگری خیلی زود به خواسته و هدف خود از پژوهش میرسد چون مثنوی کتابی است که هم به لحاظ مضمون و هم به لحاظ شکلی و هم ساختار ادبی با عشق آغاز میشود . صرف نظراز مقدمه مثنوی که خود بلندترین و معروفترین عشقنامه درفرهنگ و ادب عرفانی پارسی است ، اولین داستان مثنوی یعنی داستان عاشق شدن پادشاه برکنیزک در باره عشق است .
هرچند درون شد به مضمون و درونمایه عشق خیلی زود و آسان دست می دهد ، اما برون شد از آن و مهمتراز برون شد ، ارایه یک جمعبندی از فراز و نشیب عشق در مثنوی کاری بسیار دشوار و چه بسا نشدنی است ، چون عشق ازآغاز تا انجام مثنوی درتار و پود آن تنیده است ، به زبان دیگر ، مضمون عشق بخش یا فصلی از مثنوی نیست بلکه عشق رنگی است که سرتاسر مثنوی را آراسته و به آن جلوه داده است . به جرأت میتوان گفت هیچ یک ازمضامین و درونمایه ها و یا هر موضوع کلی دیگردر مثنوی را نمیتوان در استقلال خود و فارغ از عشق مورد مطالعه و تحلیل قرار داد ، هم چنین هرگز نمیتوان بدون توجه به موضوعات دیگر ، عشق در مثنوی را به تنهایی برنهاد و بررسی کرد.
لزوم توجه و پرداخت جامع نگر به مثنوی و درنظر گرفتن ارتباط و پیوند عمیق و گسترده موضوعات و درهم تنیدگی آنها ، از عمده صعوبات مطالعه و پژوهش دراین کتاب است . این سختی رهزن نه تنها در مضامین مثنوی بلکه در ساختار شکلی آن هم هویداست . گاه سه یا چهار داستان آن چنان در هم تنیده میشوند که خواننده ازپیگیری آغاز و انجام هر داستانی در میماند .
قبل از ورود به هربحثی درباره عشق در مثنوی ، بهترآن دیدیم که چند ده بیتی از ابیات مشهور مثنوی درباره عشق را مرور کرده و سپس نکاتی را از خلال آنها طرح نماییم :
بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدائیها شکایت میکند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق
تلختر از فرقت تو هیچ نیست
در فراقت غیر پیچاپیچ نیست
دوزخ از فرقت چنان سوزان شده
بید از فرقت چنان لرزان شده
رحم کن بر وی که روی تو ندید
فرقت تلخ تو چون باید کشید
من زجان جان شکایت میکنم
من نیم شاکی حکایت میکنم
هرکسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
حکمت حق در قضا و در قدر
کرد ما را عاشقان همدگر
هیچ عاشق خود نباشد وصلجو
که نه معشوقش بود جویای او
چون درین دل برق مهر دوست جست
اندر آن دل دوستی میدان که هست
تشنگان آب جویند از جهان
آب هم جوید به عالم تشنگان
آب کم جو تشنگی آور بدست
تا بجوشد آبت از بالا و پست
میل معشوقان نهان است و ستیر
میل عاشق با دو صد طبل و نفیر
عاشقی گر زین سر و گر زان سراست
عاقبت ما را بدان شه رهبر است
تو مگو ما را بدان شه بار نیست
با کریمان کارها دشوار نیست
در دل عاشق بجز معشوق نیست
درمیانشان فارق و مفروق نیست
در دل معشوق جمله عاشق است
در دل عذرا همیشه وامق است
جمله معشوق است و عاشق پرده ای
زنده معشوق است و عاشق مرده ای
لیک عشق عاشقان تن زه کند
عشق معشوقان خوش و فربه کند
عشق معشوقان دو رخ افروخته
عشق عاشق جان او را سوخته
برامید وصل تو مردن خوش است
تلخی هجر تو فوق آتش است
هیچ کس تا نگردد او فنا
نیست ره در بارگاه کبریا
آزمودم مرگ من در زندگی است
چون رهم زین زندگی پایندگی است
اُقتلونی اُقتلونی یا ثقات
إنّ فی قتلی حیاتاً فی حیات
عشق آن شعله ست که چون بر فروخت
هرچه جز معشوق ، باقی جمله سوخت
ترس موئی نیست اندر پیش عشق
جمله قربانند اندر کیش عشق
غیرمعشوق ار تماشایی بود
عشق نبود هرزه سودایی بود
عشقهایی کز پی رنگی بود
عشق نبود عاقبت ننگی بود
هین رها کن عشق های صورتی
تو چرا وابسته هر صورتی
ایکه بر صورت تو عاشق گشته ای
چون برون شد جان ، چرایش هشته ای
عشق آن زنده گزین کو باقی است
وز شراب جانفزایت ساقی است
عشق زنده در روان و در بصر
هر دمی باشد ز غنچه تازه تر
عشق آن بگزین که جمله انبیا
یافتند از عشق او کار و کیا
هرچه جز عشق خدای احسن است
گرشکرخواری است آن جان کندن است
عشق قهاراست و من مقهور عشق
چون شکرشیرین شدم از شور عشق
عشق در دام آورد صیاد را
عشق سازد بنده هر آزاد را
عشق را صد ناز و استکبار هست
عشق با صد ناز می آید به دست
تو به یک خواری گریزانی ز عشق
تو به جز نامی چه میدانی ز عشق
عشق از اول همی خونی بود
تا گریزد هر که بیرونی بود
عشق خود بی خشم در وقت خوشی
خوی دارد دم بدم خیره کشی
این بود آن لحظه که خشنود شد
من چه گویم چونکه خشم آلود شد
سرنگونم هین رهاکن پای من
فهم کو در جمله اجزای من
کشتنش به از هزاران زندگی
سلطنتها مرده دراین بندگی
برگ کاهم پیش تو ای تند باد
من چه میدانم کجا خواهم فتاد
بی مثال و بی نشان و بی مکان
بی زبان و بی چنین و بی چنان
لفظ جبرم عشق را بی صبر کرد
آنکه عاشق نیست فهم جبر کرد
این نه جبر، این معنی جباری است
ذکر جباری برای زاری است
این معیت با حق است و جبر نیست
این تجلی مه است و ابر نیست
منتهای اختیار این است خود
کاختیارت گردد اینجا مفتقد
گوی شو ، می گرد بر پهلوی صدق
غلط غلطان درخم چوگان عشق
شادباش ای عشق خوش سودای ما
ای طبیب جمله علت های ما
ای دوای نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما
جسم خاک از عشق بر افلاک شد
کوه در رقص آمد و چلاک شد
عشق آمد جان طور، ای عاشقا
طورمست و خرّ موسی صاعقا
عشق بشکافد فلک را صد شکاف
عشق بشکافد زمین را ازگزاف
دور گردون ها ز موج عشق دان
گر نبودی عشق بفسردی جهان
عشق جوشد بحر را مانند دیگ
عشق ساید کوه را مانند ریگ
آنکه ارزد صید را ، عشق است و بس
لیک او کی گنجد اندر دام کس
تو مگر آیی و صید او شوی
دام بگذاری ، به دام او روی
عشق می گوید بگوشم پست پست
صید بودن خوشتر از صیادی است
گول من کن خویش را و غره شو
آفتابی را رهاکن ذره شو
بردرم ساکن شو و بی خانه باش
دعوی شمعی مکن پروانه باش
دل مدزد از دلربای روح بخش
که سوارت می کند برپشت رخش
سر مدزد از سرفراز تاج ده
که زپای دل گشاید صد گره
تا ببینی چاشنی زندگی
سلطنت بینی نهان در بندگی
پس چه باشد عشق دریای عدم
درشکسته عقل را آنجا قدم
گر نبیند عاقلی احوال عشق
کم نگردد ماه نیکوفال عشق
حسن یوسف را دل اخوان ندید
از دل یعقوب کی شد نا پدید
لاابالی عشق باشد نی خرد
عقل آن جوید کزو سودی برد
هرچه گوید مرد عاشق بوی عشق
ازدهانش می جهد در کوی عشق
عاشقان کل، نه این عشاق جزو
ماند از کل هر که شد عشاق جزو
ملت عاشق زملتها جداست
عاشقان را ملت و مذهب خداست
هرچه غیر شورش و دیوانگی است
اندرین ره دوری و بیگانگی است
با دو عالم عشق را بیگانگی
اندرو هفتاد دو دیوانگی
زانکه عاشق در دم نقد است مست
لاجرم از کفر و ایمان برتراست
کفر و ایمان نیست آن جایی که اوست
زانکه او مغز است، وین دو، رنگ و پوست
آفرین برعشق و کل اوستاد
صدهزاران ذره را داد اتحاد
همچو خاک مفترق در رهگذر
یک سبوشان کرد دست کوزه گر
من علم اکنون به صحرا می زنم
یا سراندازی و یا روی صنم
ما اگرقلاش و گر دیوانه ایم
مست آن ساقی و آن پیمانه ایم
گر هلالم گر بلالم می دوم
مقتدی بر آفتابت می شوم
باز دیوانه شدم من ای حبیب
باز سودایی شدم من ای طبیب
نیست از عاشق کسی دیوانه تر
عقل از سودای او کور است و کر
آنچنان دیوانگی بگسست بند
که همه دیوانگان پندم دهند
غیر آن جعد نگار مٌقبلم
گر دو صد زنجیر آری بگسلم
برخط و فرمان او سر می نهیم
جان شیرین را گروگان می دهیم
تا خیال دوست در اسرارماست
چاکری و جان سپاری کار ماست
هر کجا شمع بلا افروختند
صدهزاران جان عاشق سوختند
خانه خود را همی سوزی بسوز
کیست آن کس که بگوید لایجوز
خوش بسوز این خانه را ای شیر مست
خانه عاشق چنین اولی تر است
بعد از این من سوز را قبله کنم
زانکه شمعم من بسوزش روشنم
شمس تبریزی که نورمطلق است
آفتاب است و زانوار حق است
واجب آمد چونکه بردم نام او
شرح کردن رمزی از انعام او
باتو بی لب این زمان من نو به نو
رازهای کهنه می گویم شنو
این نفس جان دامنم برتافته است
بوی پیراهان یوسف یافته است
من چه گویم یک رگم هوشیار نیست
وصف آن یاری که او را یار نیست
ای عدوی شرم و اندیشه بیا
که دریدم پرده شرم و حیا
عشق و ناموس ای برادر راست نیست
بر در ناموس ای عاشق مأیست
وقت آن آمد که من عریان شوم
جسم بگذارم سراسر جان شوم
پرده بردار و برهنه گو که من
می نخسبم با صنم با پیرهن
فتنه و آشوب و خونریزی مجو
بیش از این از شمس تبریزی مگو
در نگنجد عشق در گفت و شنید
عشق دریایی است قعرش ناپدید
ای تو جویای نوا در داستان
هم فسانه ی عشقبازان رو بخوان
شرح عشق ارمن بگویم بردوام
صد قیامت بگذرد وین نا تمام
از فراق تلخ می گویی سخن
هرچه خواهی کن ولیکن این مکن
شرح این هجران واین خون جگر
این زمان بگذار تا وقت دگر
------------------
1 – زبان عشق در مثنوی
موضوع « زبان » در علم و فلسفه های امروزی به یک موضوع مهم تبدیل شده و گریزی از پرداخت متأملانه به آن نیست . میتوان این ادعا را پیش کشید که فلسفه در معنای کلی ، پژوهشی مفهومی است . نیاز به زبان تنها از سر بیان و انتشار یافته ها یا بیان « مشاهده » های جزیی در قالب گزاره های کلی نیست بلکه در مرحله قبل از آن، دانشمندان برای سامان دادن مشاهده و تالیف گزاره های مشاهدتی نیازمند فرضیه هستند که خود یک حدس و گمان و به تعبیری دقیق تر « مفهوم سازی» زبانی است و بدون این مفهوم سازی زبانی ، دانشمندان قادر به ارایه فرضیه نیستند زیرا ما هرگز قادر نخواهیم بود، صحنه ای را تصور کنیم و یا ایده ای را حدس بزنیم و یانتیجه مشخصی را منتظر باشیم در حالیکه « اسمی » برای نامیدن یا جمله ای برای « توصیف » آن صحنه یا ایده و یا نتیجه نداشته و یا نساخته باشیم . به عنوان مثال فرض کنید یک جزء کوچک از این جهان مثل یک قطعه کوچک شن را زیر میکروسکوپ مورد مطالعه قرار میدهید ، در اینصورت در خواهید یافت بدون داشتن مفاهیم پیشینی مثل جرم ، رنگ ، بعد ، ماده و ...... که همگی تعریفهای زبانی هستند، قادر به مطالعه موضوع برنهاده نخواهید شد .
معنی این سخن این نیست که واقعیت یا تمایزات علمی آن دانه شن را زبان یا ذهن ایجاد میکند ، بلکه به این معنی است که بدون داشتن زبان ، بویژه دستگاه مفهوم سازی زبانی قادر به تماس و شناخت حقیقتی بنام دانه شن نخواهیم بود .
افلاطون گفته بسیار مشهوری دارد با این مضمون که علم یادآوری است نه یادگیری ، اهمیت این گفته برای ما از این جهت است که یادآوری از طریق زبان صورت میگیرد . همسو با گفته افلاطون ، تحقیقات فیلسوف و زبانشناس برجسته و معاصر آمریکایی نوأم چامکسی است که مدعی است با توجه به پیچیدگی فوق العاده زبان امکان یادگیری آن برای کودکان نزدیک به محال است مگر آنکه قایل شویم کودک در لحظه تولد دستور زبان عام را (universal gramer) که صورت فرم همه زبانهای بشری است ، با خود دارد که بمثابه یک سیستم عامل ، قابلیت اجرای فایلهای زبانهای بشری را دارد . باتوجه به این دیدگاه که گزیده وار به آن اشاره شد ، اهمیت زبان در علم به خوبی آشکار میگردد .
مولانا از جمله نویسندگان ایرانی قدیمی است که به اهمیت زبان کاملاً واقف بوده و موضوع زبان همواره برایش یک دغدغه و مسئله بوده است و به نظر میرسد در انتخاب زبان برای بیان مقاصدش در مثنوی آگاهانه عمل کرده و از سبک زبانی مختار و معهود عرفاء سلف پیروی نکرده است .
زبان عرفاء سلف مولانا ، بویژه در سبک شعری ، زبانی فاخر ، رازآلود و سمبلیک است و البته بدلیل تقلیدی و تکراری شدن تاحدودی دارای تکلّف و تهی از نوآوری مضمونی شده است . اگر در سبک زبانی عرفاء ، متصوفه و حتی دراویش قدری تأمل و درنگ کنیم ، به ندرت میتوان به تمایز قابل توجهی میان آنها دست یافت . این واقعیت ما را با دو فرضیه روبرو میکند. فرضیه اول این است که همه عرفاء و متصوفه ، سوانح شهودی کم و بیش یکسانی را تجربه کرده اند که البته این امر با توجه به این نکته بدیهی که تجربه های شهودی نه در یک سطح قرار دارند و نه قابل تکرار هستند ، نمیتواند راضی کننده باشد . فرضیه دوم این است که زبان مختار عرفان درطول زمان صبغه تقلید و تکرار به خود گرفته است و در نتیجه هر کس که توانایی شاعری داشته باشد میتواند سوانح عرفاء صاحب تجربه کشف و شهود را به توصیف درآورد بدون آنکه آن سوانح را شهود کرده باشد . تنها در پرتو چنین نظریه ای است که میتوان به این پرسش پاسخ داد که چرا میان گزاره های عارفانی که دارای مقام کشف و شهود هستند با گزاره های طبقاتی مثل متصوفه و دراویش و حتی شاعران صرف نمیتوان تفاوت عمده ای یافت . برخی از صوفیهای حرفه ای تحت عنوان « شطحیات» ادعاهایی مطرح کرده و درخلال آنها، از ادعای ارتباط با خدا فراتر رفته و مدعی خداسانی شده اند که نیازی به تکرار آنها نیست . این گروه که کتابهای خاص و حجیمی لبریز از کرامات کیمیایی و سیمیایی آنهاست میتوانستند با یک اشاره، بیابانی پر از سنگ را به طلای ناب تبدیل کنند ولی بنابر شواهدتاریخی ، هیچگاه از این قدرت خدایی درجهت کاستن آلام (فقر، جهل و ظلم) مردمان جامعه خویش که اتفاقا کم هم نبوده ، سودی نجسته اند !! و نه تنها سودی نجسته اند بلکه ما نشانه هایی از اهتمام جدی آنان به اینگونه امور اجتماعی در دست نداریم ، جالب است که این خداسانان که میتوانستند گفت و شنود دو مورچه را بشنوند و بفهمند ، هیچگاه فریادهای گوشخراش مظلومان گرفتار در فقر و ظلم و جهل را نشنیدند و به تعبیر دقیقتر نشنیده گرفتند .
در هر معرفتی چه در مقام سامان دادن به مشاهده و تجربه و چه در مقام تالیف گزاره های مشاهدتی ، برای انتقال یافته ها از شخص پژوهشگر به دیگران ، نیازمند زبانی دقیق و مناسب هستیم . این امر، یعنی انتخاب زبان ، امری فوق العاده مشکل آفرین است چون واژه هایی که ما برای نامیدن پدیده ها و یا رفتار جهان و یا بیان تجربه های آفاقی و انفسی بر میگزینیم ، دارای مابه ازاء خارجی و عینی مستقل از ذهن نیستند ، به عبارت دیگر ، پدیده ای با ویژگیهای مشخص ، هر گز به ما نمیگوید که او را « س ن گ » بنامیم بلکه این ما هستیم که طی یک فرایند پیچیده تصمیم میگیریم ، آن پدیده را سنگ بنامیم نه کاغذ یا چیز دیگر .
وقتی واژهها فاقد معنای محصّل خارجی باشند پس بارگذاری مضامین یا معانی بر واژه ها و شدت و ضعف آنها بسته به شرایط عینی و ذهنی گوینده و شنونده تفاوت خواهد کرد ، به عنوان مثال، بارگذاری مضمون « سرما » بر واژه « س ر د » توسط کسیکه یک صبح یخبندان زمستانی را با یک پیراهن تجربه میکند درجمله « هوا سرد است» با بارگذاری کسی که با لباس کامل صبح مذکور را تجربه میکند ، نمیتواند همسان و هم ارز باشد . شکی نیست که این دو شخص هر دو نمیتوانند به یک میزان ، بر واژه « س ر د » برودت و سرما بارگذاری کنند .
برای پرهیز از بروز این مشکل در امور علمی، کوشش میشود مفاهیم بنیادی هر نظریه ای در دستگاه مفهومی مناسبی به صورت دقیق تعریف شود تا این مفاهیم از منظرهای گوناگون و در شرایط مختلف مورد تفسیرهای گوناگون قرار نگیرد که اصطلاحاً به این فرایند « صدق تعریفی » گفته میشود . در این شیوه مفاهیم تعریف خود را از نقشی که در یک نظریه بازی میکنند میگیرند و معنای آنها تحت تاثیر شرایط خارج از ساختار نظریه قرار نمیگیرد . به عنوان مثال مفاهیمی همچون جرم و جاذبه در چارچوب نظریه مکانیک نیوتنی دارای معنای کاملاً روشنی است که با معنای متعارف آنها در کاربرد عادی متفاوت است .
اگر با چنین رویکردی نگاهی به مفاهیم بنیادین زبان عرفانی بیاندازیم در خواهیم یافت که این مفاهیم در بیشتر مواقع ، معنای تعریف شده به مفهوم « صدق تعریفی » ندارند و به همین خاطر مورد برداشتهای پر دامنه قرار میگیرند . وضعیت ما در فهم دقیق مقاصد عرفانی همانند وضعیتی است که مولانا در تابلوی روستایی و شهری آفریده است ، آنجا که شهری در شب تاریک و بارانی ، کره خرر وستایی را گرگ انگاشت و آنرا با تیر زد
هم شب و هم ابر و هم باران زفت
این سه تاریکی غلط آرد شگرف
زبان معرفت عرفانی ، همچون زبان هنر و ادبیات ، زبانی تمثیلی و به همین دلیل کاملا تفسیر بردار است . در علوم تجربی و استقرایی ، موضوع و برنهاده تجربه به صورت آفاقی در دسترس همگان بوده و از سوی هر کس قابل آزمایش و مشاهده شخصی است و هر کس میتواند صدق و یا کذب یک گزاره علمی و به تعبیر ابطال گراها ، تایید و ابطال آنرا تجربه نماید ولی شهود عرفانی هرچند یک تجربه است اما این تجربه انفسی و بی تکرار است که تنها برای شخص عارف روی میدهد ، آنهم در اکثر مواقع غیر منتظره و غیرارادی و بدون دخل و تصرف و مدیریت تجربه گر است . ازاین جهت غیرمنتظره و غیرارادی است که در شاخه های دیگر معرفتی ، این پژوهشگر است که به سراغ آزمون و تجربه میرود و آن را سامان میدهد ولی در عرفان هرچند عارف بدنبال تجربه های انفسی است اما هیچگاه زمان ، کیفیت ، موضوع و سایر شرایط تجربه را خودش سامان نمیدهد بلکه او تسلیم عروض و حدوث تجربه انفسی (من حیث لایُعلم) و به تعبیری تنها محل عروض و حدوث است و دیگران را راهی برای شرکت در تجربه او ، یا باز تکرار تجربه او نیست و مهمتر از همه اینکه ، هنوز کیفیت تجربه عرفانی در کمند واژگان وصفی زبانی نیفتاده و به همین دلیل ، زبان معرفت عرفانی زبانی سراسرتمثیلی و استعاره ای است ، زیرا وقوف بر آستانه حقیقت ، کماهی و بدون واسطه و فیلتر دریافت کننده های حسی ، آنگونه که مدعای عرفان است ، آنچنان غیر معهود و بیسابقه است که هیچ واژه ای برای نامیدن و یا توصیف آنها نیست و نمیتواند باشد ، چون کیفیتی که در تجربه عرفانی بدست میآید چیزی نیست که قبلاً اجمال آن ، فرض تجربه گر بوده باشد . به عنوان یک اصل میتوان گفت که معرفت عرفانی ، معرفتی است که قابلیت فرضیه سازی ندارد ، از آن گذشته ، مواجهه با حقیقت (کما المدعاء) آنچنان هیجان آور و پر هیبت است که تسلط به مکانیزم زبان و دستگاه مفهوم سازی در آن لحظه مشکل بلکه محال است . همگی این تجربه را به صورت ناقص و ابتدایی داریم که در مواجهه با برخی امور ، برای لحظاتی و یا حتی برای روزهایی ، از فرط هیجان و یا مبهوتی ، قادر به گفتن چیزی نیستیم . بقول مولانا:
من چه گویم یک رگم هشیار نیست
وصف آن یاری که او را یار ینیست
درچنین مستی ، مراعات ادب
خود نباشد ، ور بود ، باشد عجب
بافرض اینکه آنچه بنام تجربه عرفانی گفته میشود وجود دارد ، دراینصورت در چنین مقامی یعنی در مقام کشف عرفانی ، نه تجربه گر توان خلق واژه ای را دارد و نه در صورت خلق واژه ای، شنوندگان قادر به درک آن خواهند بود و به قول معروف :
من گنگ خواب دیده عالم همه کر
من عاجز از گفتن و خلق از شنیدنش
به همین خاطر نباید چنین انگاشت که بکارگیری زبان رازآلود و تمثیلی از سوی عارفان و پناه بردن به شعر در اغلب موارد برای بیان تجارب خود نتیجه کم کاری است بلکه این امر ناشی از طبیعت و ماهیت اینگونه تجربه است . به گمانم ذکریک مثال موضوع را روشنتر میکند . شخصی را در نظر میگیریم که هرگز سیب نخورده است و هیچ تصوری ذهنی از مزه سیب ندارد . آیا برای علوم (از هر شاخه ای) که باشد راهی وجود دارد که بنواند مزه سیب را برای چنین شخصی دریافتنی و مفهوم کند تا او هم بتواند همانند کسی که سیب خورده است ، پس از شنیدن نام سیب مزه آن را تصور نماید ؟ یا داستان همان است که شاعری گفته :
خرد مومین قدم ، وین راه تفته
خدا می داند و آنکس که رفته
برای درک مزه سیب تنها یک راه وجود دارد و آن تجربه مستقیم مزه سیب از طریق خوردن است ولی این تنگنا باعث نمی شود حال که امکان تجربه مستقیم مزه سیب نیست ، دست ازکوشش برداریم و اینجاست که مجبوریم با سود جستن از تمثیل مزه سیب با مزه های دیگری که شخص مورد نظر تجربه کرده ، آن را قابل درک کنیم و این دقیقاً همان چیزی است که در معرفت عرفانی به کارگرفته میشود . عرفا برای نزدیک ساختن مفاهیم و اصل موضوعه های برگرفته از تجربه های انفسی به دیگران، زیباییها و کامجوییهای زنانه و شراب و متعلقات آن و زیباییها و لذایذ طبیعی و نفسانی و آلات و نغمات موسیقی، و در کل مواردی همچون : زلف ، خال ، خط ، لب ، دندان ، چشم ، رخ ، کمرباریک ، هماغوشی، بوس و کنار، جام ، ساقی ، مستی ، نسیم ، گل ، بلبل ، چمن ، جویبار، غزال ، چنگ ، رباب ، قول ، غزل و ...... را سمبل قرار داده اند که هر کدام اشاره به مفهوم و مضامینی دارد که البته کاملا تعریف شده و متفق علیه نیستند . مثلاً دهان اشاره به چشمه و منشأ فیض الهی است و دندان اشاره به بارقه های امید و هدایت و شراب یا می و یابوسیدن اشاره فیض دارد ، بنابرای آنجا که حافظ میگوید :
لبش می بوسم در می کشم می
به آب زندگانی برده ام پی
اشاره به این است که عارف شاعر بر اثر تکمیل شدن همه مقدمات و شرایط ، به سر چشمه اصلی فیض راه جسته و مستقیم از آن چشمه علوم و معارف را می نیوشد . کلمات : لب، می و بوسیدن، در معنای اصلی و واقعی خود بکار نرفته اند، به عنوان مثال غزل زیر از حافظ را در نظر می آوریم و مورد تأمل و دقت قرار میدهیم:
ببرد از من قرار و طاقت و هوش
بت سنگین دل و سیمین بناگوش
نگاری ، چابکی ، شنگی ، کله دار
ظریفی ، مهوشی ، ترکی قباپوش
ز تاب آتش سودای عشقش
بسان دیگ دایم میزنم جوش
چو پیراهن شوم آسوده خاطر
گرش همچون قبا گیرم در آغوش
اگر پوسیده گردد استخوانم
نگردت مهرت از جانم فراموش
دل و دینم، دل و دینم ببرده است
بر و دوشش، بر و دوشش، بر و دوش
دوای تو، دوای توست حافظ
لب نوشش، لب نوشش، لب نوش
همانگونه که ملاحظه می شود غزل فوق الذکر سرشار از زیباییهای زنانه است و این زبان تقریباً زبان رسمی عارف شاعران بزرگ است . در زبان عربی هم تقریباً وضع بدینگونه است ، با این توضیح که تعداد عارف ـ شاعرها در ادبیات عرب بسیار کمتر از زبان فارسی است و حتی می توان تعداد آنها را در دو تن یعنی محی الدین عربی و ابن فارض محصور کرد . معروفترین نمونه در ادبیات عرب شعر « نظم السلوک » ابن فارض است که به « تائیه الکبری » هم شناخته می شود.
سقتنی حُمیّا الحبَّ راحةُ مُقلتی
و کأسی مُحیّا مَن عنِ الحسنِ جلّتِ
و بالحدقِ استغنیتُ عن قَدَحی و مِن
شمائلُها ، لا مِن شَمولیَ نشوتی[1]
ابن فارض در شعر معروف دیگری به اسم « شمس و هلال» زیباترین توصیف را در باره شراب آورده است:
شَربنا علی ذکرِالحبیبِ مُدامةً
سُکرنا به مِن قبلُ أن یُخلقَ الکَرمُ
لها البدرُ کأسُ وهی شمسٌ ، یُدیرها
هلالٌ و کم یبدوا إذامزجت نجمُ
و لولا شَذاها، مااهدیتُ لِحانها
و لولا سناها، ما تصورها الوهمُ
صفاءٌ و لاماءٌ، و لطفٌ و لا هواً
و نورٌ و لا نارٌ ، و روحٌ و لا جسمُ
تقدّم کلَ الکائناتِ حدیثُها
قدیماً و لا شکلٌ هناک و لا رسمُ[2]
اندکی دقت در ابیات در برگیرنده مضامین عاشقانه مثنوی نشان می دهد مولوی در سرودن مثنوی ، آگاهانه از زبان مرسوم و معهود و رسمی عارفان قبل از خود پیروی نکرده است. در مثنوی به ندرت توصیف زیباییها و کامجوییهای زنانه ، شب شراب و .... یافت می شود و در مقابل ، کلماتی همانند: دریا، خورشید، آتش، خون، مرگ، شرحه شرحه، تشنگی، سوزیدن، فنا، خطر، شعله، قربان، قهاریت، جباریت، ناز، استکبار، خشم، خیره کشی، تندباد، پرکاه، بی مثال، بی نشان، ماه، گوی، زخم، رقص، چالاکی، لاابالی، جان، شورش، دیوانگی، قلاش، جنون، جان سپاری، شکافتن، تیغ، کوه، صید، دام، ذره، پروانه، بوی عشق، باران، گوهر، مست، هلال، زندان، زنجیر، شیر، دریدن، فتنه، آشوب، خونریزی، رنگ، تندباد، و ....... به فراوانی یافت می شود . به تبع این کلمات ، عاشق در مثنوی با عاشق در آثار شاعرانی همچون سعدی و حافظ و دیگران یک فرق اساسی دارد ، عاشق در مثنوی فردی سرکش، لاابالی و مغرور است ولی عاشق در دیگر آثار، فردی رنجور، گداصفت، و التماس گر است که صد زبان گشاده تا هر چه زودتر و بدون طی دوره هجران و بدون تحمل مسیح وار مصائب، نظر تخفیف و پذیرش معشوق را جلب کند . عاشقی که مدام از لب، خال، بوس و کنار و .... می گوید نمی تواند به لحاظ روحی همانند عاشقی باشد که مدام از آشوب و خون و دریا و خورشید و.... می گوید .
بی شک به لحاظ شخصیتی، میان شخصی که می گوید « گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت ـ حافظ » با کسی که می گوید « آب کم جو تشنگی آور بدست ـ مولوی » فرق بسیاری وجود دارد و نمی توان هر دو را در یک سطح و مرتبه قرار داد . عاشقی که می گوید : « ازبهربوسه ای زلبش جان همی دهم/ اینم ستاند و آنم نمی دهد ـ حافظ » نگاهش به عشق نگاه یک معامله گر مغبون است و یا آنکس که می گوید « مردم درین فراق و در آن پرده راه نیست ـ حافظ » در مرحله بسیار پایین تری نسبت به عاشقی است که می گوید:
هیچکس تا نگردد او فنا
نیست ره دربارگاه کبریا
هرگز این ادعا را پیش نمی کشیم که عاشق در دیوان سعدی و حافظ و .... با عاشق در مثنوی همواره دارای چنین تمایز و نسبتی است زیرا در هر دو کتاب موارد نقضی برای هرکدام می توان یافت، بلکه ادعا این است که فرهنگ عاشقی در دو گونه کتاب چنان است که ذکر شد . در مجموع می توان گفت زبان مثنوی زبان شوریدگی، دل به دریا زدن، آزادگی، لاابالی گری، عربده جویی، استغناء و مناعت طبع است .
ازدیگروجوه توجه مولانا به امر زبان ، این است که او به خوبی به این نکته واقف است که بیان آنچه عارف در می یابد محال است وآنچه عارف بیان می دارد چیزی نیست جز« الا یک ازهزاران »[3]، چون ریختن معنا درقالب واژگان هیچگاه از قید محدودیت رهایی نخواهد یافت:
قافیه اندیشم و دلدارمن
گویدم مندیش جز دیدار من
حرف چبود تا تو اندیشی در آن
حرف چبود خار دیوان رزان
یک دهان خواهم به پهنای فلک
تا بگویم وصف آن رشک ملک
ور دهان یابم چنین و صد چنین
تنگ آید درفغان این حنین
اینقدر هم گر نگویم ای سند
شیشه دل از ضعیفی بشکند
شیشه دل را چو نازک دیده ام
بهرتسکین این قبا بدریده ام
قصه محمود و اوصاف ایاز
چون شدم دیوانه رفت اکنون زساز
کیف یأتی النظمُ لی و القافیه
بعد ما ضاعت اصول العافیه
حرف و صوت و گفت را برهم زنم
تاکه بی این هرسه با تو دم زنم
آن دمی کزآدمش کردم نهان
با تو گویم ای تو اسرارجهان
آن دمی را که نگفتم با خلیل
و آن غمی را که نداند جبرئیل
آن دمی کز وی مسیحا دم نزد
حق زغیرت نیز با ما هم نزد
ای ایاز از عشق تو گشتم چو موی
ماندم ازقصه ، توقصه ی من بگو
بس فسانه ی عشق تو خواندم بجان
تومرا کافسانه گشستم بخوان
خود تو می خوانی نه من ای مقتدا
من کُه طورم، تو موسی و این صدا
ذره ای از عقل و هوش ار با من است
این چه سودا و پریشان گفتن است
بنا برابیات مذکور که از زیباترین و عمیق ترین ابیات مثنوی است ، ریختن معنی ( کماهو ) درقالب واژه هرگز محقق نخواهد شد حتی خداوند هم از این تنگنا مبرا نیست و به همین دلیل او هم نتوانست «ایده» خود را کامل با پیامبران و بالاتر ازآ نها با جبرییل در میان بگذارد و ایده یا ایده های وی ناگفته ماند و خواهد ماند « حق زغیرت نیز با ما هم نزد » . چیزی را که خداوند می تواند در دلها بیاندازد ، در زبان شنیداری در نمی آید و اینجا میان وحی و الهام تمایز بوجود می آید، وحی انتقال چیزهایی است که درقالب سخن می گنجد ولی الهام انتقال و به تعبیری القاء چیزهایی است در قلب که مستقیماً در حیطه سخن نمی گنجد . البته ناگفته ماندن ایده های خدا از این جهت نیست که او توان گفتنش را ندارد بلکه گوشی برای شنیدن آن خلق نشده است .
2 – معشوق مذکر
در پرتو زبانی که مولوی در مثنوی انتخاب کرده یکی از معضلات ادبیات غنایی یعنی وجود معشوق های مذکر در منظومه های عارفانه و عاشقانه براحتی حل می شود . مثنوی با یک داستان عشقی آغاز می شود آنهم یک عشق مجازی و زمینی که همواره محل چون و چرا بوده است . پادشاهی که روزی به همراه خدم و حشم به شکار رفته بود ، در راه کنیزک زیبارویی را دید و عاشق او شد . او کنیزک را تصاحب نموده و به قصر آورد.
چون خرید او را و برخوردار شد
آن کنیزک از قضا بیمار شد
مداوای پزشکان شهر افاقه نکرد و حال کنیزک روز به روز بدتر شد تا اینکه پادشاه به مسجد رفت و دست به نیاز و توسل گشود تا خواب او را در ربود . درخواب امدن یک طبیب غیبی به او بشارت داده شد. روز بعد طبیب غیبی آمد و شروع به معاینه کنیزک نمود . او فهمید که کنیزک عاشق مرد زرگری است و علت بیماری و رنجوری او ، دوری از معشوق است . پیرو نسخه طبیب غیبی پادشاه دستور داد مرد زرگر سمرقندی را حاضر کردند و در نتیجه آن حال کنیزک با دیدن او رو به بهبودی گذاشت و کاملاً خوب شد . طبیب غیبی در ضمن مداوای کنیزک شربتی را هم به مرد زرگر می خوراند که بر اثر آن مرد زرگر ، هر روز نحیف تر و زشت تر می شد و همزمان با این روند ، عشق کنیزک هم به او هر روز سردتر می گردید تا اینکه مرد زرگر مرد و عشق کنیزک هم به او کاملاً سرد و خاموش گردید . مولانا کشته شدن مرد زرگر بدست طبیب غیبی را با حوادث همراهی موسی با خضر توجیه می کند
کشتن آن مرد بر دست حکیم
نه پی اومید بود و نه ز بیم
او نکشتش از برای طبع شاه
تا نیامد امر و الهام اله
آن پسر را کش خضر ببرید حلق
سرّ آنرا در نیابد عام خلق
مولانا درهمین ابتدای مثنوی تکلیف خود را با موضوعی بنام عشق مجازی که ذهن عارفان قبل از او را به خود مشغول کرده بود روشن میکند . برخی از عارفان با استناد به جمله معروف « المجاز قنطره الحقیقه» [4]، عشق مجازی را به رسمیت شناخته و آنرا به عنوان مقدمه لازم برای عشق حقیقی دانسته اند و از باب تمثیل ، به نحوه آموزش سربازان که مشق جنگاوری را با شمشیرهای چوبین آغاز می کنند متوسل شده اند
غازیان طفل خویش را پیوست
تیغ چوبین از آن دهند بدست
تا چو آن طفل مرد کار شود
تیغ چوبینش ذوالفقار شود[5]
************
کّلُّ مَن لم یعشقِ الوجهَ الحسن
قَرّبِ الجُلَّ إلیه و الرّسَن
یعنی هرکس را نباشد عشق یار
بهر او پالان و افساری بیار[6]
مولانا نتوانسته در مثنوی با این موضوع یعنی مقدمه بودن عشق مجازی برای عشق حقیقی کنار بیاید زیرا فاصله میان عشق مجازی و زمینی ( اروتیک) با عشق حقیقی و آسمانی ( رومانتیک) به اندازه فاصله میان معشوق مجازی ( یک انسان) و معشوق حقیقی (خداوند) است ، لذا عشق مجازی که مهمترین انگیزه در آن ، زیبایی و تمتع جنسی است نمی تواند نردبانی به این بلندی باشد ، بنابراین تقسیم عشق به مجازی و حقیقی تنها بر اساس اشتراک لفظی میسور است، زیرا اشتراک معنوی مستلزم وجود خمیرمایه و اساس مشترک بین دو طرف تقسیم است.
مولوی در این داستان کوشیده است تا پادشاه را که در مثنوی نماد انسان کامل است متوجه این نکته بکند که در صورت تجربه عشق زمینی و مجازی ، از رسیدن به عشق حقیقی محروم خواهد ماند و اولین گرایش و چرخش در پادشاه از عشق مجازی به حقیقی هنگامی است که طبیب غیبی می آید و پادشاه در استقبال از او میگوید
گفت معشوقم تو بودستی نه آن
لیک کار از کار خیزد در جهان
مولوی با سردی عشق کنیزک درپی زشت رو شدن زرگر سمرقندی به خوبی نشان می دهد که نیروی انگیزاننده عشق مجازی چیزی جز شهوت نیست و چنین عشقی هرگز نمی تواند مقدمه عشق حقیقی باشد که از اساس از شهوت مبراست
هر که را جامه ز عشقی چاک شد
او ز حرص و عیب کلی پاک شد
عشقهایی کزپی رنگی بود
عشق نبود عاقبت ننگی بود
ایکه بر صورت تو عاشق گشته ای
چون برون شد جان چرایش هشته ای
هین رها کن عشقهای صورتی
تو چرا وابسته ی هر صورتی
عشق آن بگزین که جمله انبیا
یافتند از عشق او کار و کیا
هرچه جزعشق خدای احسن است
گر شکرخواری است آن جان کندن است
ازهمین منظر افق بسیار روشنی برای تحلیل یکی ازتنگناهای فرهنگ عرفانی و غنایی در ادب فارسی هویدا و پدیدار می گردد، و آن تنگنا ، همانگونه که گفتیم ، وجود برخی ایماء و تصریح بر توصیف معشوقهای مذکر است . اشاره و تصریحات موجود در دیوانهای برخی از بزرگان ادبیات عرفانی به معشوقهای مذکر باعث شده عده ای فرضیه رواج شاهدبازی یا همان همجنس بازی و انحطاط اخلاقی در میان این بزرگان را پیش کشند . ابتدا چند بیت از اشعار سعدی و حافظ را که به عنوان مصادیق چنین فرضیه ای تلقی شده و یا می تواندتلقی بشود، مرور می کنیم
سعدی:
ای پسر دلربا، وی قمر دلپذیر
از همه باشد گریز، وزتو نباشد گزیر
******
مرا گناه نباشد نظر به روی جوانان
که پیر داند مقدار روز جوانی
******
خواب خوش من ای پسر، دست خوش خیال شد
نقد امید عمر من در طلب وصال شد
بر من اگر حرام شد وصل تو نیست بوالعجب
بوالعجب آنکه خون من بر تو چرا حلال شد
******
خوش می رود این پسر که برخاست
سروی است چنین که می رود راست
ای آتش خرمن عزیزان
بنشین که هزار فتنه برخاست
*****
حافظ :
طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف
گر بکشم زهی طرب ، ور بکشد زهی شرف
من به خیال زاهدی گوشه نشین و طرفه آنک
مغبچه ای زهر طرف می زندم به چنگ و دف
*****
روزگاریست که ما را نگران میداری
مخلصان را نه به وضع دگران میداری
پدر تجربه ایدل تویی آخر زچه روی
طمع مهر و وفا زین پسران میداری
*****
من ترک شاهد و ساغر نمی کنم
محتسب داند که من این کارها کمتر کنم
*****
دوش رفتم به در میکده خواب آلوده
خرقه تر دامن و سجاده شراب آلوده
آمد افسوس کنان مغبچه باده فروش
گفت بیدار شو ای رهرو خواب آلوده
به هوای لب شیرین پسران چند کنی
جوهر روح به یاقوت مذاب آلوده
به طهارت گذران منزل پیری و مکن
خلعت شیب چو تشریف شباب آلوده
*****
ای نازنین پسر تو چه مذهب گرفته ای
کت خون ما حلالتر از شیر مادر است
*****
دی وعده داد وصلم و در سر شراب داشت
امروز تا چه گوید و بازش چه در سر است
*****
عمر بگذشت به بی حاصلی و بوالهوسی
ای پسرجام می ام ده که به پیری برسی
چند پوید به هوای تو ز هر سو حافظ
یسرالله طریقاً بک یا ملتمسی
مزید بر لفظ پسر و شاهد در ابیات پیشگفته، اگر واژگان قابل تفسیر مثل: ترک، جوان، غلام، سهی قد، زیباروی، زلف و ... را هم درغزلهای دو شاعر مذکور و هم چنین بوستان سعدی را که حکایتهای صریح و کاملاً روشنی درباره گرایش به جنس مذکر دارد هم در نظر بگیریم، وضعیت بمراتب دشوارتر می گردد . دراین نوشتار، به هیچ وجه قصدپرداختن به این موضوع را نداریم که آیا ادعای شاهدبازی برای بزرگان ادبیات عرفانی و غنایی فارسی صادق یا کاذب است، بلکه هدف اشاره به این نکته است که اگر وجود معشوق مذکر و توصیف آن بمنزله شاهد بازی و عمل شنیع به حساب آید در اینصورت در وجود معشوق مذکر در مثنوی جای هیچ شک و بحثی نیست و در عین حال کمترین نشانه ای هم از انحطاط اخلاقی در آن ملاحظه نمی شود. در داستان شاه و کنیزک ، پادشاه عاشق کنیزک و کنیزک عاشق زرگر سمرقندی است، و درنهایت کنیزک و زرگر سمرقندی ازمیان رفته و رابطه عشقی بین پادشاه و طبیب غیبی برقرار می گردد
گفت معشوقم تو بودستی نه آن
لیک کار ازکار خیزد درجهان
علاوه برداستان مذکور، عشق خواجه لقان به لقمان، عشق محمودغزنوی به ایاز و ماجرای خود مولانا و شمس و از همه مهمتر و صریح تر، عشق وکیل صدرجهان به صدرجهان بخارایی همگی مبین معشوق مذکراست .
ازدلایل ترجیح معشوق مذکر بر مونث در مثنوی این است که مولوی بارها و بارها ، زن را نماد نفس معرفی کرده است، لذا نمی تواند از زن، معشوق، آن هم معشوقی که باید مقدمه وصول به عشق الهی باشد ، خلق کند . درست است که در مثنوی وجود معشوق مذکر غیر قابل تردید است اما مولانا هرگز از توصیفهای شناخته شده قبل از خود برای توصیف معشوقهای مثنوی به جدّ پرهیز نموده است . ما برای بررسی صدق و کذب این فرضیه، داستان وکیل صدرجهان را مرور می کنیم.
وکیل صدر جهان که نام او در مثنوی ، برسبیل گفته مشهور سعدی[7]نیامده است ، به دلیل متهم شدن به امری، از کنار صدرجهان گریخت و مدت ده سال را در فراق و دربدری سپری کرد. پس ازده سال تحمل دوری :
گفت تاب و فرقتم زین پس نماند
صبر کی داند خلاعت را نشاند
مولوی برخلاف اسلاف خود، بجای توصیف زیباییهای معشوق و حسرت به جهت دور افتادن از آن لب و دندان و بوس و کنار و دست در زلف و....... می گوید :
از فراق این خاکها شوره شود
آب ، زرد و گنده و تیره شود
باد جان افزا ، وَخِم گردد وبا
آتش خاکستری گردد قبا
باغ چون جنت شود دار المرض
زرد و ریزان برگ او اندر حرض[8]
عقل درّاک از فراق دوستان
همچو تیرانداز اشکسته کمان
دوزخ ازفرقت چنان سوزان شده است
پیر از فرقت چنان لرزان شده است
حتی درمقدمه مثنوی که غنی ترین فراق نامه است، هیچ اثری ازحسرت برکاموریهای سابق و یا آرزوی کاموریهای آتی نیست . وکیل صدرجهان بالاخره تصمیم گرفت که دوباره به پیش صدرجهان برگردد، نصیحت گران او را از رفتن به بخارا برحذر می دارند اما عاشق در جواب همه ناصحان می گوید:
تو مکن تهدید از کشتن که من
تشنه زارم به خون خویشتن
عاشقان را هر زمانی مردنیست
مردن عشّاق خود یک نوع نیست
گر بریزد خون من آن دوست رو
پای کوبان جان برافشانم براو
آزمودم مرگ من در زندگی است
چون رهم زین زندگی پایندگی است
اُقتلونی اُقتلونی یا ثِقات
إنَّ فی قتلی حیاتاً فی حیات
عاشق لاابالی بالاخره تصمیم خود را عملی کرد و به بخارا رسید، نصیحت فرمایان و ملامت گویان بخارا هم او را از رفتن به پیش صدرجهان برحذر داشتند
الله الله درمیا درخون خویش
تکیه کم کن بر دم و افسون خویش
وکیل عاشق درجواب ملامتگران بخارا، عالیترین وب لندترین مفاهیم در خصوص مرگ و زندگی را می گوید که براساس آنها نه تنها نباید ازمرگ گریخت بلکه باید از آن استقبال هم کرد
گفت من مستسقی ام آبم کِشد
گرچه می دانم که هم آبم کُشد
ازجمادی مردم و نامی شدم
وز نما مردم به حیوان بر زدم
مردم ازحیوانی و آدم شدم
پس چه ترسم کی زمردن کم شدم
حمله دیگر بمیرم از بشر
تا برآرم از ملایک بال و پرّ
وزملک هم بایدم جستن زجو
کل شیء هالک الا وجهه
بار دیگر از ملک قربان شوم
آنچه اندر وهم ناید آن شوم
پس عدم گردم عدم چون ارغنون
گویدم کانا الیه راجعون
جوان عاشق همینکه بر صدر جهان وارد شد، از شوق دیدار و باریافتن دوباره به بارگاه دوست، جان به جان آفرین تسلیم کرد . مولانا در اینجا توصیف بسیار زیبایی دارد ، او می گوید؛ مَثَلِ عاشق و معشوق مثل سایه و آفتاب است ، تمنای سایه برای رسیدن به خورشید تمنای مرگ است
سایه ای و عاشقی بر آفتاب
شمس آید سایه لا گردد شتاب
صدرجهان، عاشق ازجان رفته را نواخت و درگوشش وردی خواند که بر اثر آن، جان به جسم عاشق برگشت و جنبیدن گرفت
گفت ای جان رمیده از بلا
وصل را ما در گشادیم الصّلا
ای خود ما بیخودی و مستی ات
ای زهست ما ، هماره هستی ات
با تو بی لب این زمان من نو به نو
رازهای کهنه گویم ، می شنو
گوش بی گوشی دراین دم برگشا
بهر راز یفعل الله مایشاء
چون صلای وصل بشنیدن گرفت
اندک اندک مرده جنبیدن گرفت
برجهید و بر تپید و شاد و شاد
یک دو چرخی زد سجود اندر فتاد
عاشق بالطف معشوق زنده شد و به بقاء بعد از فنا راه یافت . وکیل پس از زنده شدن دو باره، زبان گشود و داستان ده سال فراق را این چنین به صدرجهان گزارش نمود
گرچه میدانی به صفوت حال من
بنده پرور گوش کن اقوال من
اولاً بشنو که چون ماندم زشست
اول و آخر ز پیش من بجست
ثانیاً بشنو تو ای صدر ودود
که بسی جستم ترا ، ثانی نبود
ثالثاً تا از تو بیرون رفته ام
گوییا ثالث ثلاثه گفته ام
رابعاً چون سوخت ما را مزرعه
می ندانم خامساً از رابعه
هرکجا یابی تو خون برخاکها
پی بری باشد یقین ازچشم ما
گفت من رعداست و این بانگ و حنین
ز ابر خواهد تا ببارد بر زمین
من میان گفت و گریه می تنم
یا بگریم یا بگویم ، چون کنم
گر بگویم فوت می گردد بکا
ور نگویم چون کنم شکر و ثنا
این بگفت و گریه در شد آن نحیف
که بر او بگریست هم دون هم شریف
آسمان می گفت آندم با زمین
گر قیامت را ندیدستی ببین
عقل حیران که چه عشقست وچه حال
تا فراق او عجب تر یا وصال
چرخ برخوانده قیامت نامه را
تا مجرّه بر دریده جامه را
همانگونه که ملاحظه می شود، دربیان مولانا چه در دوره فراق و چه در دوره وصال، علیرغم مذکر بودن معشوق، هیچ کلمه ای خلاف ادب و غلط انداز دیده نمی شود. مولانا بر خلاف سایر عرفا که برای بیان حالات خود در فراق و وصال از توصیفهای شهوانی الاصل کمک گرفته اند، ازاین زبان مرسوم استفاده نمی کند و بجای آن زبان بی شبهه و بی غلط اندازی را ابداع کرده است. مولوی بر آنچکه بنیاد نهاده کاملاً و دقیقاً آگاه است و به همین دلیل درپایان داستان وکیل صدرجهان، داستان دیگری تحت عنوان « حکایت عاشق دراز هجرانی و بسیار امتحانی » را مطابق عرف مرسوم عرفا آورده و او را مورد ریشخند قرارداده است
یک جوانی بر زنی مجنون بُده ست
می ندادش روزگار وصل دست
عاشق نامبرده همه راههای ممکن را برای وصول به معشوق آزمود ولی به کام خود نرسید، ازقضا شبی آن عاشق که از دست عسس می گریخت، وارد باغی شد و معشوقه اش را درآن باغ تنهایافت
چونکه تنهایش بدید آن ساده مرد
زود او قصد کنار و بوسه کرد
بانگ بر وی زد زهیبت آن نگار
که مرو گستاخ، ادب را هوش دار
گفت آخرخلوت است و خلق نی
آب حاضر، تشنه ی همچون منی
کس نمی جنبد در اینجا جز که باد
کیست حاضر، کیست مانع زین گشاد
بی شک آنچه که عاشق دراز هجرانی را وا داشت تا زود تمایل خود به بوس و کنار را اظهار دارد، چیزی جز شهوت نبود و شهوت هم ازنظر مولانا، تنها یک منشأ دارد و آن همانا نفس است. در اعتقاد مولانا نمی توان بین عشق مجازی مبتنی بر شهوت و عشق حقیقی که هیچ نسبتی با شهوت ندارد پلی ساخت که یک پایه آن بر باتلاق نفس شهوتران و پایه دیگر آن بر زمین سبزه زار عشق پاک باشد و اصولاً از مبدأ نفس نمی توان به مقصد عشق بار سفر بست بلکه شروع این سفر از عزیمتگاه ترک مطلق شهوت است حتی تدریج و مدارا با نفس هم چاره ساز نیست و می بایست به یکباره از آن برید و گذاشت و گذشت .
درقصه پادشاه و کنیزک، مولانا اجازه نمی دهدپادشاه که نماد انسان کامل است و در پرتو آموزه های طبیب غیبی به افق عشق حقیقی رهنمون می شود، هرگز عشق مجازی (وصال جنسی) را تجربه کند بلکه او را به یکباره از شهوت گرفته و متوجه عشق حقیقی می کند. مولانا در دفتر دوم در باب « وصیت کردن پیغامبر(ص) مرآن بیمار را و دعا آموزاندنش » می گوید پیغمبر به مریضی گفت که اینگونه دعاکن « راه را بر ما چو بستان کن لطیف » و سپس ادامه می دهدکه مومنان روز قیامت ازخداوند می پرسند که مگر دوزخ راهی مشترک با بهشت نداشت؟ پس چطور ما اصلاً دود آتش دوزخ را ندیدیم. مولانا درجواب می گوید
پس ملک گوید که آن روضه خُضر
که فلان جا دیده اید اندر گذر
دوزخ آن بود و سیاستگاه سخت
به شما شد باغ و بستان و درخت
چون شما این نفس دوزخ خوی را
آتشیّ گبر فتنه جوی را
جهدها کردید و او شد پرصفا
نار را کشتید از بهرخدا
آتش شهوت که شعله می زدی
سبزه تقوی شد و نور هدی
آتش خشم از شما هم حلم شد
ظلمت جهل ازشما هم علم شد
چون شما این جمله آتشهای خویش
بهرحق کشتیدجمله پیش پیش
نفس ناری را چو باغی ساختید
اندر او تخم وفا انداختید
دوزخ ما نیز درحق شما
سبزه گشت و گلشن و باغ و نوا
چیست احسان را مکافات ای پسر
لطف و احسان و ثواب معتبر
کشتن نفس و شهوت در مثنوی ازجایگاه ویژه ای برخوردار است و از نظر مولانا ازعزیمتگاه نفس و شهوت هیچ راهی به سرزمین فضایل و مکارم و ارزشها نیست.
3 - عشق به عنوان یک پیمان
از مهمترین نتایج اهمیت عاشق در مثنوی این است که عشق در مثنوی از یک اتفاق یک طرفه به یک پیمان دو طرفه تبدیل می شود . پیمان یا به تعبیر حقوقی عقد ، به یک رابطه دو سویه گفته می شود که دو اراده آزاد آن را بوجود می آورند و به تعهداتی که در پیمان به عهده گرفته اند پایبند می مانند . ازشرایط اساسی صحت یک پیمان این است که طرفین برای انعقاد عقد، اهلیت داشته باشند به این معنی که هریک مفاد پیمان را با اراده آزاد و رضایت کامل بپذیرند و هیچ کدام دیگری را بر پذیرش مفاد پیمان مجبور نکند و یا شرایط پیمان دیکته و فرمایش یک طرف نباشد و این مستلزم این است که طرفین پیمان نه تنها آزادی داشته باشند بلکه از آزادی خود هم استفاده کنند . این سخن به این معنی نیست که هر یک از طرفین پیمان به یک اندازه و یا از یک نوع شرایط منتفع شوند، زیرا در یک پیمان یک طرف می تواند در مقابل چیزی که می دهد، کمتر یا بیشتر دریافت دارد، مثل کسی که دارایی خود را در مقابل عوض ناچیز به کس دیگری صلح می کند. در پیمان مهم این است که هر کدام از طرفین، آنچه را که می دهد یا می گیرد ، با اراده آزاد و رضایت داد و ستد نماید . عشق در مثنوی بیشتر یک انتخاب آزاد و پیمان مشترک با طرفیت عاشق و معشوق است
هیچ عاشق خود نباشد وصل جو
که نه معشوقش بود جویای او
بانگ می آید که ای طالب بیا
جود محتاج گدایان چون گدا
جود می جوید گدایان و ضعاف
همچو خوبان، کایینه جویند صاف
تشنه می نالد که ای آب گوار
آب هم نالد که کو آن آب خوار
جذب آب است این عطش درجان ما
ماازآن او ، و ، او از آن ما
به عنوان یک اصل و قاعده می توان گفت که پیمان بویژه پیمانهای انسانی و اجتماعی یک ارزش اخلاقی است، از سوی دیگر، ارزش همزاد آزادی و اختیار است، اجبار و ارزش را هیچگاه نمی توان دریک جا جمع نمود ، الزام و پایبندی به بایدها و نبایدهای اخلاقی برخلاف بایدها و نبایدهای قانونی که ناشی از قدرت بیرونی است، از وجدان هرکس سرچشمه می گیرد بنابراین دست اجبار را بر آن راهی نیست و اشخاص آزادانه بر معیارهای اخلاقی پایبند مانده و آنها را سر لوحه گفتار و کردار خود قرار می دهند . شاید گفته شود در مثنوی ابیاتی هم می توان یافت که مخالف پیمان دو سویه بودن رابطه عاشقانه است و براساس این ابیات همه چیزناشی از قضا و قدر است مثل :
حکمت حق درقضا و درقدر
کرد ما را عاشقان همدگر
درست است درمثنوی اصل قضا و قدر الهی در همه جا و همه چیز حضور دارد، اما در جواب باید گفت اندیشه مولانا در موضوع جبر، فراتر از حد جبر است و او نظریه ای بنام « جباریت» را پیش کشیده است که شرح آن خواهد آمد، علاوه برآن، مولوی هیچگاه نمی گویدکه عاشق براساس قضا و قدر درکمند معشوق می افتد بلکه او معتقد است که اصل عشق یک قضای الهی است که بالاخره عده ای بنام عاشق به گرد آن می گردند و گرفتار آن می شوند. مولانا حتی در برخی مواردی که به گرد جبر می گردد ، باز جانب اختیار را از دست نمی دهد و حتی پذیرش جبر و پایبندی به آن را هم براساس اختیار می داند
منتهای اختیار این است خود
کاختیارت گردد اینجا مفتقد
ازنظرمثنوی عشق یک جانبه و یک سویه عشق نیست و یا عشق حقیقی قابل احترام که نوعی ارزش به شمار می آید، نیست. غلام هندویی بنام فرج عاشق دختر ارباب خود شده و در تب او می گداخت . پس از برملا شدن عشق فرج، مولای او برای تنبیه اش موافقت می کند که دخترش را به عقد آقا فرج در آورد . او در شب زفاف قلتبانی را به صورت عروس آراست و با فرج به حجله فرستاد . مولانا این عاشق خودخوانده را آنچنان مورد تحقیر و تخفیف قرار می دهد که از اشاره به ابیات مورد نظر معذوریم .
ازنتایج بسیارمهم مترتب برپیمان انگاشتن عشق، لزوم وفاداری به پیمان است. مولانا بر سر آوردن عهد و لزوم پایبندی به پیمان تاکید موکّد دارد
گوش نه ، أوفوا بعهدی گوش دار
تا که أوف عهدَکم آید زیار
عشق چون وافی است وافی می خرد
درحریف بی وفا می ننگرد
چون درخت است آدمی وبیخ عهد
بیخ را تیمار می باید به جهد
درمثنوی داستان درویشی را می خوانیم که ازخلق و دنیا بریده و در کوه خلوت گزیده است . این عارف عهد کرده بود هرگز از درختان ، میوه نچیند و تنها از میوه هایی ارتزاق نماید که باد می افکند . خداوند امتحانی پیش آورد تا او را بیازماید، لذا پنج روزی باد از درخت میوه ( گلابی) نیانداخت .
جوع و ضعف و قوت جذب قضا
کرد زاهد را ز نذرش بی وفا
هم درآندم گوشمال حق رسید
چشم او بگشاد و گوش او کشید
غیرت حق گوشمالش داد زود
زانکه مسطوراست أوفوا بالعهود
گروهی از دزدان برای تقسیم اموال مسروقه در همانجایی قرار گذاشتند که زاهد پیشگفته خلوت گزیده بود . شحنه گان محل اختفاء دزدان را یافته و آنها (ازجمله زاهد خلوت گزیده) را درحین تقسیم اموال مسروقه دستگیر کردند . شحنه گان برای مجازات دزدان شروع به قطع دست راست و پای چپ هریک از دزدان کردند تا اینکه نوبت به زاهد خلوت نشین رسید، دست راست زاهد قطع شد ولی قبل از قطع پای چپ معلوم گشت که او در زمره گروه دزدان نیست لذا از قطع پای چپ او منصرف شدند.
یا مکن نذری که نتوانی وفا
بر خطر منشین و بیرون جه، هلا
البته پایداری در پیمان عشق کار سهل و آسانی نیست و ابتلاء عشق بسیاربالاتر از آن است که « ولی افتاد مشکلها » همه جوانب آن را بازگو کند، ابتلاء عشق درفرهنگ مثنوی بی خون نخواهدبود
عشق ازاول همی خونی بود
تا گریزد هر که بیرونی بود
عشق خود بی خشم در وقت خوشی
خوی دارد دم به دم خیره کشی
این بود آن لحظه که خشنود شد
من چه گویم چونکه خشم آلود شد
هرچندامتحان پس دادن بویژه درعشق بسیار سخت وطاقت فرسااست ، با اینهمه مولانا توصیه اکید برای به سرآوردن پیمان و استوار ماندن در امتحان دارد زیرا ؛ آنچکه دربرابر تحمل سختیها بدست می آید بسیار بالاتر از سختیها خواهد بود
دل مدزد از دلربای روح بخش
که سوارت می کند برپشت رخش
سرمدزد از سرفراز تاج ده
که زپای دل گشاید صدگره
تا ببینی چاشنی زندگی
زندگی بینی نهان در بندگی
پایبندی به پیمان عشق و هم چنین هرپیمانی موقعی امکان پذیراست که پیمان مذکور بدور از هرگونه نفسانیت باشد . نفس به لحاظ طبیعت، همواره خواهان لذت و صرفه آنی خویش است که در اکثر مواقع هم در جهت عکس صرفه صاحب نفس است . اصولا در مثنوی همواره بین نفس و عقل، رابطه معکوسی برقرار است زیرا صرفه عقل در گرو کشتن و یا کنترل نفس و صرفه نفس در گرو به زیر یوغ کشیدن عقل می باشد
نفس بی عهد است، زان رو کشتنی است
او دنی و قبله گاه او دنی است
گر خورد سوگند هم باور مکن
بشکند سوگند مرد کژسخن
چونکه بی سوگند پیمان بشکند
گرخورد سوگند هم، آن بشکند
نفس او میر است و عقل او اسیر
صدهزاران مصحفش خود خورده گیر
عقل را باشد وفای عهدها
تو نداری عقل، رو ، ای خربها
عقل را یاد آید از پیمان خَود
پرده نسیان بدرّاند خرد
و سخن آخراینکه اگرمیل و کشش متقابل معشوق به عاشق نباشد، چه بسا عاشق درپیچ و خم راه فراق از مقصد و هدف باز ماند و هرگز نتواند در مسیر درست منتهی به مطلوب گام بردارد
عقل جزو از کل پذیرا نیستی
گر تقاضا بر تقاضا نیستی
چون تقاضا بر تقاضا می رسد
موج این دریا به دریا می رسد
4 - : لاابالی گری عاشق
لاابالی گری از دیگر ویژگیهای برجسته عاشق در مثنوی و برجسته تر از آن در دیوان کبیر شمس است . لاابالی گری به معنای « هرچه بادا باد » است و در عرفان به معنای بی توجهی به همه چیز جز معشوق است .
دمبدم در سوز بریان می شوم
هرچه بادا باد آنجا می روم
چنین خصوصیتی را تنها عشق بر می تابد و همین خصوصیت یکی از موارد مهم رویارویی عقل و عشق است زیرا عقل همواره در قید سود و زیان خود است و به همین جهت همواره جانب عافیت طلبی و بی خطری و سود خویش را بر می گزیند. سود گرایی که در کشور ما به غلط و چه بسا به عمد به سود پرستی[9] ترجمه شده، اساس فلسفه های مدرن معاصر می باشد. در اصل این مبنا به لحاظ فلسفی نمی توان چند و چون کرد زیرا مانمی توانیم حالتی را تصور کنیم که یک شخص بدون در نظرگرفتن سود و منفعت خود اقدام به عملی کند و این یک اساس عقلی است، حتی درحوزه اخلاق هم اگر معیار اخلاقی بودن کردار و گفتار را سودمندی بدانیم به بیراهه نرفته ایم و البته دراین حوزه در ماهیت و انواع سود می توان بحث نمود، چه بسا پیامد یک عملی از نظر عده ای سودمند و از سوی عده ای دیگر زیانمند قلمداد شود، قاعده مولوی « عقل آن جوید کزان سودی برد » یک قاعده عقلی بدون استثنا است . البته عاشق هم در تحلیل نهایی در قید محاسبه سود و زیان است با این تفاوت که مبنای محاسبه گری در عقل ، خود صاحب عقل یا عاقل است ولی مبنای محاسبه گری در عشق نه وجود عاشق که وجود معشوق است .
شاید در یک تحلیل گفته شود که عقل هم در موارد متعددی مبنای محاسبه را بجای خود، دیگری قرار می دهد و موارد ترجیح سود جمعی بر منافع شخصی در زندگی اجتماعی بی شمار است، پس عقل و عشق دراین دیدگاه به نقطه مشترکی می رسند، اما، درجواب می توان گفت؛ آنجا که عقل منافع جمع را بر منافع خود ترجیح می دهد، ازیک سو سود خودش در ضمن سود جمع است و از سوی دیگر در اکثر مواردی که منافع جمعی را برمنافع فردی مقدم می دارد تحت سلطه الزامهای اخلاقی یا قانونی است ولی در عشق هرچند نفع عاشق در ذیل نفع معشوق محفوظ است ولی آن نفع مبنای محاسبه برای انتخاب عشق نبوده است ، شاید به همین دلیل است که عرفان و معرفت مبتنی بر کشف و شهود عزیمتگاه مناسبی به حوزه اجتماع و سیاست نبوده است چون :
عشق را با پنج و با شش کارنیست
مقصد او جز که جذب یار نیست
عقل، رعایت جانب احتیاط را توصیه می کند و هیچگاه ازانتخابی که کرده یا اقدامی که بعمل آورده مطمئن نیست و همواره بیم آن را دارد که انتخابش و اقدامش درست نباشد، عقل هرگز ازاین احتمال رهایی ندارد که ممکن است محاسبه گریهایش غلط از آب در آید و چهره ای دگر از امور ظاهر شود که در محاسبه ملحوظ نشده است
عاشقان با عاقلان اندر نیامیزد از آنک
در نیامیزد کسی نا کوفته با کوفته
عاقلان ازمور مرده رو کشند از احتیاط
عاشقان از لا ابالی اژدها را کوفته ( دیوان شمس)
هرچند دوراندیشی عقل فی نفسه یک مزیت است اما در دیدگاه مولانا، دوراندیشی و احتیاط گری عقل در مقابل لاابالی گری و بی پروایی عشق بی ارزش و در مقابل خواهشهای نفسانی، بسیار نیکو و مورد توصیه است و مولانا آن را به عنوان یکی ازخصایل پسندیده عقل ستوده است
حزم سوء الظن گفته است آن رسول
هرقدم را دام می دان ای فضول
حزم چبود، در دو تدبیر احتیاط
از دو آن گیری که دوراست ازخباط
اما همه مشکل اینجاست که محاسبه گری دربیشتر اوقات در مقابل خواهشهای نفس در هم می شکند ولی در مقابل عشق سرسختی می کند . داستان روستایی و شهری تابلوی این درد و حسرت مولاناست . دراین داستان شهری نماد عقل و روستایی نماد نفس و بچه های شهری نماد وسوسه و جنودنفسانی هستند . داستان روستایی یا نفس که هرسال مهمان شهری می شد و برخوان او می نشست، تمثیلی از این است که نفس چگونه عقل را به خدمت گرفته و او را وسیله تامین لذت جوییهای خود قرار می دهد. روستایی برای اینکه لذت خوری هایش در خانه شهری را پیوسته دارد، هر سال شهری را به روستا دعوت می کرد تا پاسخ مهمان نوازیهای او را بگزارد و شهری هم برای عدم اجابت دعوت روستایی، هرسال بهانه ای ساز می کرد تا اینکه شهری تسلیم تعارف روستایی و اصرار و فشارخانواده اش گردیده و راهی رو ستا شد . شهری پس از تحمل مشقت و خستگی سفر ، وقتی روستایی را یافت، ازسوی روستایی مورد انکار واقع گردید و این موضوع شهری را با وضعیت بغرنجی روبرو ساخت .
روستایی در تملق شیوه کرد
تا که حزم خواجه را کالیوه کرد
حزم سوءالظن گفته است آن رسول
هرقدم را دام می دان ای فضول
حزم آن باشد که نفریبد ترا
چرب و نوش دامهای این سرا
که بیا مهمان ما ای روشنی
خانه آن تست و تو آن منی
حزم آن باشد که گویی تخمه ام
یا سقیمم ، خسته ی این دخمه ام
یا سرم دردست ، درد سر ببر
یا مرا خوانده است آن خالو پسر
حزم آن باشد که چون دعوت کنند
تو نگویی مست و خواهان منند
دعوت ایشان صفیر مرغ دان
که کند صیاد در مکمن نهان
هست بی حزمی پشیمانی یقین
بشنو این افسانه را در شرح این[10]
ده مرو ، ده مرد را احمق کند
عقل را بی نور و بی رونق کند
ده چه باشد شیخ واصل ناشده
دست در تقلید و درحجت زده
پیش شهر عقل کلی این حواس
چون خران چشم بسته در خراس
مهمترین عرصه بروز ونمود لاابالی گری عاشق، داستان وکیل صدرجهان است والبته غیرازآن، هم درمثنوی و هم در دیوان شمس اشارتهای متعددی به لاابالی گری یافت می شود، قبل ازپی گیری داستان وکیل صدرجهان ازمنظرلاابالی گری ، بی مناسبت نیست چندنمونه ازابیات دیوان شمس را هم مورد توجه قراردیم.
باغ است وبهار و سرو عالی
ما می نرویم ازاین حوالی
بگشای نقاب و در فرو بند
ماییم و تویی و خانه خالی
امروز حریف خاص عشقیم
برداشته جام لاابالی
* * * * *
وقت آن آمدکه من سوگندها را بشکنم
بندها را بر درانم ، پندها را بشکنم
پنبه ای از لاابالی در دو گوش دل نهم
پند نپذیرم زصبر و بندها را بشکنم
تا به کی ازچند و چون، آخر زعشقم شرم باد
کی زچونی برتر آیم ، چندها را بشکنم
* * * * *
ساقیا برخیز و می درجام کن
وز شراب عشق دل را وام کن
نام رندی را بکن برخود درست
خویشتن را لاابالی نام کن
آتش بی باکی اندر چرخ زن
خاک تیره بر سرایام کن
* * * * *
درمبحث عشق مجازی و معشوق مذکر، اجمال داستان وکیل صدرجهان را آوردیم و دراین بخش تنهابه موضوع لاابالی گری وکیل صدرجان می پردازیم .
مولانا ضمن لاابالی وار توصیف کردن عزم وکیل صدر جهان به بازگشت به بخارا، گوشزد می کندکه این تصمیم به منزله قمار بر سرجان او بود و مهمترین نکته ای هم که ناصحان و ملامتگران وکیل برای بازداشتن او از بازگشت به بخارا بر آن انگشت می گذاشتند، تهدیدجان است اما وکیل حاضر نمی شود حتی بر سرجان خود هم احتیاط گری کند
گفت برخیزم، همانجا وا روم
کافرارگشتم دگر ره بگروم
وارم آنجا ، بیفتم پیش او
پیش آن صدر نکو اندیش او
گویم افکندم به پیشت جان خویش
زنده کن یا سرببر ما را چو میش
کشته و مرده به پیشت ای قمر
به که شاه زندگان جای دگر
عاشقم من کشته قربان لا
جان من نه بتگه طبل بلا
من چو اسماعیلیانم بی حذر
بل چو اسماعیل آزادم ز سر
وکیل بار دیگر در جواب ناصحان و ملامتگران که او را از کشته شدن بیم می دادند ، برآشفته و محکمتر از قبل می گوید
گفت ای ناصح خمش کن چند چند
پند کم ده زانکه بس سخت است پند
شنیدن و تحمل کردن پند و اندرز از سوی کسانیکه شناخت کافی از موضوع مبتلاء به ندارند و به زعم خویش از سر دلسوزی و محبت می خواهند مخاطب پند را بر اشتباه و خطر در پیش واقف کنند ، غافل از آنکه مخاطب پند، آن اشتباه را عین صواب می داند، واقعاً سخت است وبه همین جهت است که وکیل می آشوبد
سخت تر شد بند من از پند تو
عشق را نشناخت دانشمند تو
آن طرف که عشق می افزود درد
بوحنیفه و شافعی درسی نکرد
دلیل آشفتگی وکیل صدر جهان در این دو بیت کاملاً هویداست چون پند دهنده و پند شونده هیچ مبنای معرفتی مشترکی نداشته و هرکدام متعلق به دنیای دیگری هستند و مبنای رفتاری هر یک با دیگری کاملاً بیگانه است . بر مبنای فقه که اینجا سمبل همه علوم عقلی یا جزوی است ، صیانت از نفس واجب است ولی بر مبنای عشق، جان مانع وصال است و باید هر چه زودتر از آن در گذشت . پند دهندگان براساس مبنای معرفتی خود که مبتنی بر محاسبه گری عقلانی است و ابوحنیفه و شافعی (دوچهره فقهی سنی) نماد آن هستند، وکیل را از رفتن به بخارا می ترسانند چون اقدام او مصداق نهی « لاتلقوا » است ، حال آنکه اساس عشق فنا کردن همین هستی محدود در دریای بی پایان معشوق است . وکیل در ادامه می کوشد ملامتگران را متوجه این نکته بکندکه چرا اثری بر پند آنان مترتب نیست .
عاشقان را شد مدرس رو دوست
دفتر و درس سبقشان روی است
درسشان آشوب و چرخ و زلزله
نی زیادات است و باب و سلسله
زیادات ، باب و سلسله سه کتاب فقهی در مذهب اهل سنت است و مولانا صراحتاً اعلام می کند که خوانندگان کتابهای پیش گفته و امثال آنها اصولاً درکی ازعشق ندارند و لذا نمی توانند ناصح عاشق باشند .
دراینکه وصول به معشوق از گردنه دست از جان شستن می گذرد ، شکی نیست و به تعبیری قبول این پیش شرط نقطه شروع سلوک عاشقانه است ، پس، رسیدن به این گردنه یک امر مترقبه است و گذشتن از جان هم احتیاج به لاابالی گری ندارد و اینکه لاابالی گری چرا اینقدر در نزد مولانا برجسته شده، دارای تحلیل دیگری است . شایدبتوان این فرضیه را پیش کشید که پرداختن ویژه به لاابالی گری ازسوی مولانا، به نوعی توجیه مشی مولانا پس از دیدار با شمس است .
مولانا قبل از آشنایی با شمس تبریزی، عالم جلیل القدر و صاحب منصب افتاء و موعظه و نفوذ فوق العاده اجتماعی و دیوانی بوده و به تبع همین موقعیت رسمی، سلوک اجتماعی زاهدانه مبتنی بر معرفت فقهی و مرجعیت دینی داشت، اما پس از آشنایی با شمس ، سلوک اجتماعی او دستخوش تغییر گردید و این تغییر و دگر گشت مولانا را ازجهات مختلف مورد نقد و اعتراض ( بویژه شاگردان پیشین ) قرار داد . از یکسو گام نهادن در مسیر عشق با حفظ مبانی معرفتی و سلوک اجتماعی پیشین (سلوک فقهی ) که در اکثر اوقات همراه با سالوس زهد می باشد، میسرنبود و از سوی دیگر، پوشیدن علنی خرقه عاشقی و رفتار کردن بر اساس الزامات آن مثل سرودن اشعار و ... هم به راحتی شدنی نبود و لذا مولانا جز از طریق توسل به لاابالی گری و تئوریزه کردن آن نمی توانست از عهده توجیه دگرگشت و تغییرسلوک برآید . او زبان حالش را اینگونه با شمس تبریزی درمیان می گذارد:
زاهد بودم ترانه گویم کردی
سرفتنه بزم و باده جویم کردی
سجاده نشین با وقاری بودم
بازیچه کودکان کویم کردی
ازدوبیت بالا به راحتی می توان به اثرات سنگین اجتماعی سلوک جدید مولانا پی برد. او در مثنوی و در همین داستان (وکیل صدرجهان) ضمن تشبیه مثنوی به قران، بر گروهی ازملامتگران خود که سرودن شعر را بر او نمی پسندیدند، سخت می تازد و تاکید می کند در راهی که انتخاب کرده مصمم است و در برابر ملامتها و سرزنشها، بی پروا و لاابالی است:
ای سگ طاعن تو عوعو می کنی
طعن قران را برون شو می کنی
این نه آن شیراست کز وی جان بری
یا زپنجه ی قهر او ایمان بری
نک منم ینبوع آن آب حیات
تارهانم عاشقان را از ممات
نه بگیرم گفت و پند آن حکیم
دل نگردانم به هرطعن سقیم
شمس تبریزی، سنگینی اجتماعی سلوک عاشقانه و لزوم در پیش گرفتن شیوه لاابالی گری را به موقع به مولوی گوشزد کرده بود : « اگر واقع شما با من نتوانید همراهی کردن، من لاابالی ام »[11]
هشدار شمس به مولانا، همانند هشدارهای متعدد خضر به موسی است با این تفاوت که مولانا برخلاف حضرت موسی، بالاخره از عهده این این کار بر آمد ، هرچند هر دو واقعه به نتیجه یکسانی ( جدایی) انجامید . غیبت شمس از مولانا نه به خاطر به جانیاوردن شرط همراهی از جانب مولاناست بلکه از این جهت بود که مولانا به آستانه تحوّل روحی رسیده بود و درنگ شمس در قونیه و خانه مولانا ، زایش روحی وی را به تاخیر می انداخت . « وی (شمس) به او این نکته را آموخت که باید برای رهایی از کتاب و دفتر، درس و مدرسه و از چون و چرا ( لم و لانسلم ) فقیهان جرأت پیداکند . شمس به او آموخت که خود را از قید علم فقیهان برهاند ..... با این ملاقات که در ظاهر یک تصادف نابیوسیده بود برای مولانا زندگی تازه ای آغاز شد . زندگی تازه ای که یک واعظ منبر و یک زاهد کشور را به یک درویش شاعر و یک عاشق شیدا تبدیل کرد ........ به ظاهر او هم درس و وعظ و هم جاه و شهرت خویش را فدا می کرد[12]» .
افلاکی در مناقب العارفین[13]درخصوص انقلاب روحی و روانی مولانا، با دریغ و افسوس می نویسد:
« دریغا نازنین مردی و عالمی و پادشاه زاده ای که ازناگاه دیوانه شد و از مداومت سماع و ریاضت و تجوّع، مختل العقل گشت.»
آنچه افلاکی آورده، نمایاننده فشارسنگین اجتماعی است که بر مولانا وارد می آمد و او برای تفوق براین فشار، احتیاج به نیروی بزرگی داشت و شمس با نظریه لاابالی گری این نیرو را به مولانا ارزانی داشت. مولانا در دفتر پنجم، صفت لاابالی را به خدا هم نسبت داده است و می گوید وقتی در روز قیامت کسانیکه نامه اعمالشان رابا دست چپ دریافت داشته و توسط فرشتگان به سوی جهنم راهنمایی می شوند، صورت برگردانده و از خداوند طلب بخشش می کنند
بودم امیدی به محض لطف تو
از ورای راست باشی یا عتو
بخشش محضی ز لطف بی عوض
بودم اومید ای کریم بی غرض
رو سپس کردم بدان محض کرم
سوی فعل خویشتن می ننگرم
سوی آن اومید کردم روی خویش
که وجودم داده ای از پیش بیش
خلعت هستی بدادی رایگان
من همیشه معتمد بودم برآن
چون شمارد جرم خود را و خطا
محض بخششایش درآید در عطا
کای ملایک باز آریدش به ما
که بده استش چشم دل سوی رجا
لاابالی وار آزادش کنیم
وآن خطاها را همه خط برزنیم
لاابالی می کسی را شد مباح
کش زیان نبود ز غدر وز صلاح
آتشی خوش برفروزم از کرم
تا نماند جرم و زلت بیش و کم
آتشی کز شعله اش کمتر شرار
می بسوزد جرم وجبر و اختیار
خود چه باشد پیش نور مستقر
کرّ و فرّ اختیار بوالبشر
5 - عشق طبیعی و سریان آن درجهان
هرچند مولانا با عشق مجازی ، عشق یک مرد به یک زن و یا بالعکس میانه خوبی ندارد و قایل به وجود پلی میان عشق مجازی و عشق حقیقی نیست اما در مقابل به عشق طبیعی یا کشش جنسی و سریان آن در کل اجزاء طبیعت سخت معتقد است . قبل از ادامه این مبحث باید یک نکته را یاد آوری کنم و آن این است که برخی با استناد به بیت معروف :
عاشقی گرزین سر و گر زان سراست
عاقبت ما را بدان شه رهبر است
مولانا را جزو معتقدین به ارتباط عشق مجازی و حقیقی می شمارند . به نظر نمی رسد که این ادعاء و انتساب درست باشد، زیرا، « زین سر – زان سر » اشاره به عشق حقیقی و مجازی ندارد بلکه مراد از آن اشاره به دو سری و دو سویه بودن عشق است که شرح آن در (عشق به عنوان یک پیمان) گذشت، یعنی اگر عاشقی از دو طرف عاشق و معشوق باشد لاجرم باعث رسیدن آن دو بهم می گردد ولی اگر از جانب معشوق عشقی نباشد ، تلاش یکجانبه عاشق ره بجایی نمی برد .
گفتیم که مولانا کشش موجود میان اجزاء عالم را نوعی عشق میداند، بنابر نظر وی ، اجزاء متکثر جهان توسط نیرویی به همدیگر کشیده می شوند که قوام و پیوستگی جهان به نوبه خود وابسته به وجود این نیروست . در این جهان براساس اصل سنخیت[14]هر چیزی به سوی چیزی دیگر که موافق و موالف اوست جذب می شود و بدینسان بقای انواع و اجناس ادامه پیدا میکند و در یک کلام ، خمیرمایه اتحاد و به هم پیوستگی این جهان ، عشق است . اصل سنخیت، یک اصل فلسفی قدیمی است اما مولانا از آن به عنوان عشق تعبیر میکند .
درجهان هرچیز چیزی جذب کرد
گرم را گرمی کشید و سرد را سرد
درجهان هرچیز چیزی می کشد
کفر کافر را و مرشد را رشد
دانکه هرمرغی به سوی جنس خویش
می پرد او در پی و جان پیش پیش
جمله اجزای جهان زان حکم پیش
جفت جفت و عاشقان جفت خویش
پس زمین و چرخ را دان هوشمند
چونکه کار هوشمندان می کنند
گرنه از هم این دو دلبر می مزند
پس چرا چون جفت در هم می خزند
بی زمین کی گل بروید و ارغوان
پس چه زاید زآب و تاب آسمان
عشق بشکافد فلک را صد شکاف
عشق لرزاند زمین را از گزاف
من بدان افراشتم چرخ سنی
تا علو عشق را فهمی کنی
با تو گویند این جبال راسیات
وصف حال عاشقان اندر ثبات
دور گردونها ز موج عشق دان
گر نبودی عشق بفسردی جهان
زن و مرد به عنوان دو عضو این جهان از قاعده سنخیت و انجذاب مستثنی نیستند و همانند سایر موجودات زنده ، نیرویی آنها را به هم می کشد ، هرچند این نیرو همان نیروی شهوت و حب بقاء است ولی به جهت اینکه معطوف به اهداف والایی مثل دوست داشتن ، موانست و تداوم نسل می باشد پس در مثنوی به عنوان یک هنجار و فضیلت قابل ستایش و توصیه است
هست هرعضوی به عالم جفت خواه
راست همچون کهرباء و برگ کاه
آسمان گوید زمین را مرحبا
با توأم چون آهن و آهن ربا
آسمان مرد و زمین زن در خرد
هرچه او انداخت ، این می پرورد
بهر آن میل است در ماده به نر
تا بود تکمیل کار همدگر
میل اندر مرد و زن حق زان نهاد
تا بقا یابد جهان زین اتحاد
میل هر جزوی به جزوی می نهد
زاتحاد هر دو تولیدی زهد
شب چنین با روز در اعتناق
مختلف در صورت اما اتفاق
هریکی خواهان دگر را همچو خویش
از پی تکمیل فعل و کار خویش
عشق شیوه و سلوکی است برای رسیدن به معرفتی وثیق ( کشف و شهود ) از طریق صیقل روح جهت توجیه و تبیین هستی و این امر منافاتی با میل به زن یا بالعکس که متضمن لذت و بقای نسل می باشد نیست و برعکس ، منحصرکردن معرفت شهودی به سرچشمه گرفتن از عشق زنانه که مبتنی برشهوت است یک شوخی بیشتر نیست . فلاسفه دراینکه خارج از ما اشیاء مختلفی وجود دارد متفق القولند اما در مورد ماهیت و کیفیت هریک از موجودات و بویژه نسبت آن موجودات با انسان باهم اختلاف نظر دارند زیرا ارتباط با جهان خارج از طریق حواس پنچگانه و همواره بین دریافتهای حسی و ادراک عقلی از یک نفر به نفر دیگر تفاوت وجود دارد و به همین جهت ما نمی توانیم اشیاء را آنچنانکه هستند بشناسیم و نسبت به آنها معرفت یقینی پیدا کنیم . این محدودیت باعث می شود که عرفاء بدنبال این باشند تا از طریق سلوک عاشقانه (تزکیه نفس و صیقل روح) بخواهند با جهان خارج ارتباط برقرار کنند و مطمئن باشند آنچه که درک می کنند نه تنها حقیقی بلکه حقیقت ناب است . به عنوان مثال شناخت ما از یک پدیده عینی همواره تحت تاثیر مجموعه شرایطی مثل زاویه دید ، میزان نور ، فاصله و غیره است ، آیا شناخت خدا هم از پدیده ها و یا حضور پدیده ها در علم خداوند هم تحت تاثیر چنین محدودیتهایی است ؟ و اگر نیست آیا ما هم می توانیم به آنگونه شناخت برسیم . مولانا در بیت نیایش گونه زیر در تمنای چنین شناختی است :
ای خدا جان را تو بنما آن مقام
کاندرو بی حرف می روید کلام
هم چنین در داستان خدو انداختن پهلوان زمین خورده عرب بر صورت حضرت علی علیه السلام و دست کشیدن آن حضرت ازکشتن بیدرنگ او ، مولانا ابیاتی را سروده که دارای مضامین بسیار عالی است :
باز گو دانم که این اسرار هوست
زانکه بی شمشیر کشتن کار اوست
صانع بی آلت و بی جارحه
واهب این هدیه های رابحه
کشتن بدون شمشیر یا صناعت بی آلت و وسیله ، به نوبه خود بیانگر تمنای رسیدن به شناخت بی واسطه حواس است . را ه رسیدن به این شناخت ، عشق است اما نه عشق طبیعی که در همه چیز از جمله انسان سریان دارد .
5 – عشق برتراز کفر وایمان
کفر وایمان نیست آن جایی که اوست
زانکه او مغز است وین دو رنگ وپوست
کفر و ایمان از واژگان مخالف المعنی هستند که هر دو به عنوان یک صفت در یک شخص قابل جمع نیستند . ایمان عبارت است از تصدیق خداوند و گرویدن به او ، و در مقابل کف عبارت است از عدم تصدیق یا انکار خداوند و عدم گرویدن به اوست . اوصافی مانند کفر و ایمان از اوصاف این جهانی (عالم شهادت) است که مردم از تجربه و مشاهده حقایق غیبی محروم هستند، بنابراین برخی افراد به امور غیبی بر اساس براهین عقلی و اخبار پیامبران ایمان می آورند و برخی دیگر اخبار پیامبران و براهین عقلی را تصدیق نکرده و به آن امور غیبی کفر می ورزند ، اما وقتی که غیب آشکار شد محلی برای نزاع کفر و ایمان باقی نمی ماند . از آنجا که عشق مبتنی بر کشف و شهود است و به تعبیر بهتر، مبتنی بر شهود غیب است ، از آنجا که یک عارف به دلیل پیوستن به خدا همواره در حضور غیب می باشد بنابراین هیچگاه بر سر دو راهی کفر ایمان قرار نمی گیرد
کفر و فرعونی هر گبر بعید
جمله از نقصان عقل آمد پدید
چونکه ملعون خواند ناقص را رسول
بود در تأویل نقصان عقول
ایمان یا کفر و یا تصدیق امور غیبی و یا انکارآن ، ارتباط تام با براهین عقلانی دارد . از نظر مولانا ایمان نشانه کمال عقل و کفر نشانه نقصان عقل است . مراد از گفته پیامبر(ص) که ناقص را ملعون دانسته(الناقص ملعون)، نقصان عقلی است . ایمان (تصدیق امور غیبی)، اعلی علیین عقل و کفر(انکار امورغیبی) اسفل السافلین آن است واز آنجا که عشق خود را بسیار بالاتر از عقل می داند بنابراین تصدیق عشق را نمی توان با واژه ایمان توصیف نمود :
کفر و ایمان نیست آن جایی که اوست
زانکه او مغز است وین هر دو پوست
کفر و ایمان هر دو خود دربان اوست
کاوست مغز و کفر و دین او را چو پوست
کفر و ایمان عاشق آن کبریا
مس و نقره بنده آن کیمیا
کفر گفتم نک به ایمان آمدم
پیش حکمت از سر جان آمدم
خود طواف آنکه او شه بین بود
فوق قهر و لطف و کفر و دین بود
مولانا معتقد است که نزاع کفر و ایمان از منظر عقلی هیچگاه به پایان نخواهد رسید و از سوی دیگر حلاوت شهود عاشقانه را هم تیره و تار می کند
گر گشایم بحث این را من بساز
تا سوال و تا جواب آید دراز
ذوق نکته عشق از من می رود
نقش خدمت نقش دیگر می شود
او برای اینکه نشان بدهد این بحث فرجامی ندارد موضوع جمع بین حدیث « الرضا بالکفر کفر» و حدیث « من لم یرض بقضایی و لم یصبر علی بلایی فلیطلب رباً سوایی » سعی کرده از طریق تفکیک بین « قضا » به معنی آنچه خدا خواسته و « مقضی » یعنی آنچه در عمل از بنده سر می زند میان این دو حدیث جمع کند ولی پیداست هر آنچه گفته از جمله :
پس قضا را خواجه از مقضی بدان
تا شکالت دفع گردد در زمان
توجیهی بیش نیست و اصولا اینگونه بحثها در حوزه عقلی به نتیجه نمی رسد و تنها در حوزه عشق است که براحتی می توان میان اختیار و آزادی از یکسو و قضا وقدر الهی از سوی دیگر ، هماهنگی ایجاد نمود . مولانا در داستان موسی و شبان نیز این بحث را پیش کشیده است . از منظر محاسبات عقلی که مبنای قضاوت موسی است ، مناجات شبان چیزی جز کفرمحض نیست ولی از منظر بالاتر که منظر خداست :
کفر تو دین است و دینت نور جان
ایمنی ، وزتو ، جهانی در امان
ور بگوید کفر ، دارد بوی دین
ور به شک گوید ، شُکُش گردد یقین
وجهی دیگری نیز در مثنوی در خصوص برتر بودن عشق از برچسبهایی مانند کفر و ایمان مد نظر بوده و آن این است که این برچسبها فقط در مناسبات این جهان مدخلیت دارد . در عالم غیب که حضور خداست ، آنجا دیگر نمی توان خلایق را به کافر و مومن تقسیم نمود زیرا درآن جهان کسی کافر به خداوند نخواهد بود تا در مقابل آنها گروهی را هم به عنوان مومن به خدا بازشناخت زیرا در آن جهان که پرده های غیب فرو ریخته حتی اهل دوزخ هم مومن به خدا هستند ، پس اینگونه تقسیم بندیها مختص عالم شهادت و در نسبت با عالم غیب است اما وقتی وارد عالم غیب شدیم دیگر عالم غیبی وجود نخواهد داشت ک
چونکه بیرنگی اسیر رنگ شد
موسئی با موسئی در جنگ شد
6 – داستان یک عشق
بلال حبشی در زیر شکنجه و شلاق ارباب خود بود که ابوبکر بر او گذشت وبرای رهایی از شکنجه ، به او توصیه نمود به کتمان ایمان (تقیه) بپردازد. بلال هم بنابر توصیه او چند روزی تقیه نمود ولی نتوانست ادامه دهد و دوباره ایمان و عشق خود به احد و احمد را آشکار کرد و باز شلاق و شکنجه وباز تقیه وباز اظهار ایمان و باز .....
باز پندش داد و باز او توبه کرد
عشق آمد توبه او را بخورد
توبه کردن زین نمط بسیار شد
عاقبت از توبه او بیزار شد
فاش کرد اسپرد تن را در بلا
کای محمد ای عدوّ توبه ها
ای تن من ، وی رگ من پس ز تو
توبه را گنجا کجا باشد در او
توبه را زین پس ز دل بیرون کنم
از حیات خلد توبه چون کنم
عشق قهار است و من مقهور عشق
چون قمر روشن شوم از شور عشق
برگ کاهم پیش تو ای تند باد
من چه دانم در کجا خواهم فتاد
گرهلالم گر بلالم می دوم
مقتدی بر آفتابت می شوم
ماه را با زفتی و زاری چه کار
در پس خورشید پوید سایه وار
کاه برگی پیش باد آنگه قرار
رستخیزی وانگهانی فکر کار
عاشقان در سیل تند افتاده اند
بر قضای عشق دل بنهاده اند
همچو سنگ آسیا اندر مدار
روز و شب گردان و نالان بیقرار
چون قراری نیست گردون را از او
ای دل اختروار آرامی مجو
ماه گردون چون درین گردیدن است
گاه تاریک و زمانی روشن است
تو که یک جزوی دلا زین صدهزار
پیش حکمش چون نباشی بیقرار
باز آمد شاه ما در کوی ما
باز آمد آب جان در جوی ما
می خرامد بخت و دامن می زند
نوبت توبه شکستن می زند
توبه را بار دگر سیلاب برد
فرصت آمد پاسبان را خواب برد
هر خماری مست گشت و باده خورد
رخت را امشب گرو خواهیم برد
زان شراب لعل و لعل جان فزا
لعل اندر لعل اندر لعل ما
باز خرم گشت مجلس دلفروز
خیز و دفع چشم بد ، اسپند سوز
نعره مستانه خوش می آیدم
تا ابد جانا چنین می بایدم
نک هلالی یا بلالی یار شد
زخم خار او گل و گلزار شد
گر ز خم خار تن غربال شد
جان و جسمم گلشن اقبال شد
تن به پیش زخم خار آن جهود
جان من مست و خراب آن ودود
بوی جانی سوی جانم می رسد
بوی یار مهربانم می رسد
از سوی معراج آمد مصطفی
بر بلالش حبذا یا حبذا
عاشقی و توبه و امکان صبر
این محالی باشد ای جان بس سطبر
توبه کرم و عشق همچون اژدها
توبه وصف خلق و آن وصف خدا
7 – مناجات
در پایان این فصل بی مناسبت نخواهد بود برخی ابیات مناجات گونه مولانا را مرور کنیم :
اشک دیده ست از فراق تو روان
آه آهست از میان جان روان
ما چو چنگیم و تو زخمه می زنی
زاری از ما نی ، تو زاری می کنی
ما چو نائیم و نوا در ما زتست
ما چو کوهیم و صدا در ما زتست
ما چو شطرنجیم اندر برد و مات
برد و مات ما زتست ، ای خوش صفات
ما که باشیم ای تو ما را جان جان
تا که ما باشیم با تو در میان
لذت انعام خود را وا مگیر
نقل و باده ، جام خود را وا مگیر
ور بگیری کیات جست و جو کند
نقش با نقاش کی نیرو کند
منگر اندر ما مکن در ما نظر
واندر اکرام و سخای خود نگر
اق خدا ای فضل تو حاجت روا
با تو یاد هیچکس نبود روا
ای کریم پاک بی انباز و یار
دست گیر و جرم ما را در گذار
بی حدی تو در جمال و در کمال
بی حدیم ما در کجی و در ضلال
بی حدی خویش بگمار ای کریم
بر کجی بیحد مشتی لئیم
یا کریم العفو و ستارالعیوب
انتقام از ما مکش اندر ذنوب
گر فراق بنده از بد بندگی است
چون تو با بد بد کنی پس فرق چیست
گر تو نپذیری بجز نیک ای کریم
پس کجا زارد ، کجا نالد لئیم
آب خوش را صورت آتش مده
اندر آتش صورت آبی بنه
گر تو خواهی آتش آبی خوش شود
ور نخواهی آب هم آتش شود
تلختر از فرقت تو هیچ نیست
بی چناهت غیر پیچاپیچ نیست
یا غیاث المستغیثین إهدنا
لاافتخارَ بالعلوم والغنی
لا تزغ قلباً هدیت بالکرم
واصرف السوءَ الذی خطّ القلم
[1] - چشمم ، شراب عشق را ازجمال چهره ای نوشید که درغایت زیبایی است. حدقه چشمم مرا ازجام بی نیازمی سازد ومستی من ازاوست ، نه ازشراب.
[2] - به یاد محبوب شرابی نوشیدیم درحالیکه هنوز ازتاک خبری نبود. این شراب خودش همانند خورشید بود وجام آن ماه وساقی اش هلال بود وستاره ها دردرون آن می درخشیدند. اگررایحه خوش این شراب نبود هرگز به میخانه اش رهنمون نمی گشتم و اگرنوراین شراب نبود هرگز دروهم درنمی گنجید. این شراب زلالتر از آب و لطیف تر از هواست، نوری است بدون آتش، روحی است بدون جسم، حدیث این شراب قدیم برتمامی کاینات حادث پیشی دارد.
[3] - چندین که برشمردم ازماجرای عشقت اندوه دل نگفتم الا یک ازهزاران (سعدی)
[4] - مجاز پل حقیقت است
[5] - سنایی
[6] - شیخ بهایی
[7] - بنده را نشان بنام ندهند هرچه ما را لقب دهند آنیم
[8] - پژمرده
[9] utilitarianism
[10] - اشاره به داستان خورندگان پیل بچه است. داستان روستایی وشهری درواقع درتایید وتبیین نتایج حاصل ازداستان خورندگان پیل بچه آمده است که درآن داستان، گروه گرسنه، هشدارهای دانا را نادیده گرفته واسیراشتهای نفس گشته واقدام به خوردن پیل بچه کردند و به تبع آن موردغضب وانتقام مادرپیل بچه واقع شدند.
[11] - من ومولانا ، ویلیام چیتینگ ، ترجمه شهاب الدین عباسی، ص 214
[12] - پله پله تاملاقات خدا ، دکترعبدالحسین زرکوب ، انتشارات علمی ، ص 111 به بعد
[13] - ص 289
[14] - السنخیّة علة الإنضمام
تفسیر پدیدارشناسی روح _ بخش هیجدهم
درسگفتارهای دکتر سید جواد طباطبایی
تقریر : مصطفی نصیری
در جلسه گذشته قدری در منزل طبیعت و آزادی و مظاهر تاریخی آنها یعنی یونان و انقلاب فرانسه درنگ کردیم. در این جلسه قدری به عقب برمی گردیم و به آن جایی میرسیم که هگل بحث آگاهی فردی را آغاز می کند، جایی که گویی دو آگاهی روی در روی هم قرارمیگیرند و از رویارویی دو آگاهی و به تعبیر بهتر دو خودآگاهی[1] «فرد» ظاهر میشود. به عبارت دیگر بحث هگل تا این جای کتاب پدیدارشناسی روح که حوالی صفحه 100 کتاب است درباره آگاهی از یک عین خارجی و خودآگاهی است. این جا هگل توضیح میدهد که هر آگاهی در واقع دو خودآگاهی است و میتوانیم بگوییم هگل این جا از یک بحث فلسفی صرف به حوزه دیگری منتقل میشود که برخی آن را آغاز تاریخ دانسته اند. هگل اینجا به صورتهایی (Gestalten) نزدیک میشود که این صورتها حیثیت بیرونی هم دارند که گویی در تاریخ اتفاق افتاده اند.
این بحث یکی از اساسی ترین بحثهای هگل در پدیدارشناسی روح است که در 100 سال گذشته بسیار مورد توجه قرارگرفته و به شیوه های مختلف ترجمه و تفسیر شده است. در سال 1933 شخصی به نام الکساندر کوژو در فرانسه یک دوره پدیدارشناسی روح را درس داد که 6 سال طول کشید و تقریباً تمام شخصیت های مهم فرانسه در قرن 20 اعم از نویسنده، هنرمند، فیلسوف و اهل سیاست در آن شرکت میکردند و این کلاسها موجب تحول و جهش فلسفی جدیدی در فرانسه شد. میتوان گفت که بعد از این در فرانسه فلسفه جدیدی آغاز میشود که پیامدهای آن در اروپا بسیار مهم بوده است تا جایی که میتوان گفت اگزیستانسیالیسم و هم چنین نوعی از استنباط هگلی ـ مارکسی و فرویدی ـ مارکسی که در کشورهای دیگرهم اثرات بسیارمهمی گذاشت به نوعی از این کلاسها سرچشمه گرفت.
این الکساندر کوژنیکف یک روس بود که در سال 1920 در پی انقلاب روسیه به آلمان مهاجرت کرد و حدود 10 سالی پیش یاسپرس فلسفه خواند و سپس به فرانسه رفت و کارمند مالیه شد و با نام کوژو شهرتی پیدا کرد. شخصیتهایی مثل سارتر، ژرژ باتای، رمون آرون، ژاک لاکان ، هانری کربن و ... در کلاس پدیدارشناسی روح وی شرکت میکردند که بعداً همگی به شخصیتهایی مهم فکری قرن بیستم تبدیل شدند و همگی به طور سلبی یا ایجابی به نوعی متأثر از کوژو هستند. کوژنیکف که اسمش را به فرانسوی کوژو تبدیل کرده بود ضمن این که از اولین کسانی بود که از شوروی گریخت ولی در عین حال رگههای خیلی قوی از مارکسیسم در افکارش بود و میتوان گفت از اولین کسانی بود که به نوعی به جریان هگلی ـ مارکسی اعتقاد داشت که این فکر بعداً اثرات مهمی در جریانهایی از مارکسیسم گذاشت که موضوع بحث ما نیست. تفسیر کوژو از پدیدارشناسی روح به نوعی هگلی ـ مارکسی است چون این کلاسها مقارن زمانی بود که دستنوشته های دوره جوانی مارکس یکی پس از دیگری پیدا و چاپ میشد، از جمله دستنوشته فلسفی ـ اقتصادی معروف به 1844 که مارکس در آن درباره پدیدارشناسی روح بحث کرده است و میگوید این هگل بود که برای اولین بار گفت که «کار» اساس تحول تاریخ است. منظور این است که تقارن آثار هگل جوان و مارکس جوان یک جریان هگلی - مارکسی مهمی به وجود آورد که اگزیستانسیالیسم سارتر از آن بیرون آمده است. حمید عنایت که بخش خدایگان و بنده تفسیر کوژو را به فارسی برگردانده در مقدمه کتابش[2] میگوید که کوژوغیراز تفسیر پدیدارشناسی روح کار مهم دیگری نکرده است که البته این نظر درست نیست چون در دو دهه اخیراً نوشته های مفصلی از کوژو پیدا و چاپ شده که از جمله آنها یک تاریخ مفصل فلسفه در 3 جلد است که آن را از منظر راسیونالیستی (منظر بیرون دینی) نوشته و هم چنین قسمت کانت این تاریخ فلسفه بعدآً پیدا و مستقلاً به عنوان یک کتاب چاپ شده است. احتمالاً چندین نفر خلاصه ای از آن کلاسها را نوشته اند که یکی از آنها نویسنده شهیرفرانسوی بنام گنو است که کتاب خدایگان و بنده حمید عنایت برگرفته از نوشته اوست. کربن نیز درسهای کلاس کوژو را نوشته است که همسرش آن دستنوشته ها را به من نشان داد ولی متاسفانه اندکی پس از آن فوت کرد و در حال حاضر نمی دانم آن دستنوشته کجاست اما می دانیم که یکی از دلایل توجه کربن به اسلام و تشیع و فکر باطنی در اسلام از رهگذر دیدگاه ضد هگلی او بوده است.
آنچه حمید عنایت از کوژو تحت عنوان خدایگان و بنده ترجمه کرده تنها شامل تفسیر 5 صفحه (8 پاراگراف) از پدیدارشناسی روح است ولی اهمیت این بخش در تفسیر کوژو در این است که او این بخش از پدیدارشناسی را که یک صدم متن کامل آن است کانون و نقطه ثقل تفسیر خود از پدیدارشناسی روح قرار داده است ولی اثرات تفسیر این 5 صفحه در فلسفه بینهایت بوده است. در واقع فکر هگلی ـ مارکسی های بعدی مثل سارتر از همین جا سرچشمه گرفته است. بنابراین این تفسیر بسیار مهم است و عنایت نظر به اهمیت آن ترجمه چند پاراگراف هگل و تفسیرکوژو از آن چند پاراگراف را تحت عنوان خدایگان و بنده ترجمه کرده است. البته این بخش اسم فرعی دیگری بنام «پیکار برای مرگ» هم دارد که بیشتر به آن نام شناخته میشود. به عبارت دیگر، دو خودآگاهی در مقابل هم قرار میگیرند و هر کدام برای نابودی دیگری و تثبیت خود پیکارمیکنند. بنابراین این چند صفحه از پدیدارشناسی روح در بحث هگلی بسیار مهم است که کوژو آن را اصل قرارداده و نشان میدهد که از دو خودآگاهی که به پیکار برمیخیزند یکی ناچار دیگری را از صحنه پیکار بیرون میکند. اگر به آن تعبیر کاخ که من برای پدیدارشناسی روح به کار بردم و گفتم که برخی از تالارهای آن بسیارخطرناک است برگردیم میتوان گفت این جایی که می خواهیم در آن وارد شویم از همان جاهای بسیار خطرناک است که در آن یک قتل مهم صورت میگیرد، و در واقع اولین جایی است که در آن جنگی تن به تن اساسی در آن درمیگیرد و یک خودآگاهی دیگری را نابود میکند. برخی تعابیر مارکسیستی خصوصاً آن تعبیر مارکس، به این مضمون که یک پیکاری در جایی در خواهد گرفت و در آن پیکار، یک شخصیت تاریخی (پرولتاریا) برای همیشه یک شخصیت تاریخی دیگر (تمام گروههای در تعارض با پرولتاریا) را از صحنه تاریخ بیرون خواهد کرد، به صورت جنینی در اینجا وجود دارد. خود کوژو طبیعتاً چنین نتیجه ای را نمی گیرد ولی چیزی را در ابهام خود میگوید که هم بحثهای بعدی از نوع سارتر را میتوان از آن نتیجه گرفت و هم همه افکاری از این سنخ که یگ گروه و طبقه ای در تاریخ بر طبقات دیگر پیروز خواهد شد. تاریخ از این زاویه عبارت است از محل پیکار دائمی و پایان تاریخ و یا پایان ماقبل تاریخ – به تعبیر مارکس – زمانی است که یک طبقه بر طبقه دیگر پیروز شود. این فکر هم مارکسیستی است و هم در تمام جریان هایی از سنخ «هزاره ای» و « مهدویت » مسیحی و غیره وجود دارد. میدانید در قرآن هم آمده که مستضعفین پیروزشده و آینده از آن آنها خواهد بود. کوژو این فکر را در پدیدارشناسی روح پیدا کرده و اصل قرارداده است. این فکر کم و بیش برای چندین دهه جا افتاد و اکثراً این تفسیر را پذیرفتند ولی تحقیقات جدید دقیقی که در سی چهل سال گذشته بر روی آثارهگل صورت گرفت نشان داده است که چنین نیست بلکه این فکر یک منزل از منازل بین راهی تجربه آگاهی است در حالی که نه هگل چنین نتیجه ای میگیرد و نه این همان فکر پایان ماقبل تاریخ مارکس (شکست بورژوازی) و آغاز تاریخ (پیروزی پرولتاریا) است ، بلکه این منزلی در بین راه است و بعداً اتفاق دیگری رخ خواهد داد. هگل توضیح میدهد که با این پیکار دو خودآگاهی در مقابل هم قرارمیگیرند و یک صورت و رابطه دیگری میان دو خودآگاهی ظاهرمیشود، یعنی وقتی مواجهه به جایی رسید که بنده بتواند خدایگان را نفی کند، یک حیثیت و صورت دیگری از آگاهی ظاهر و آغازمی شود. اگر بخواهیم تعبیرمارکسی خیلی ساده و رایج را برای تقریب به ذهن به کار ببریم هگل فکرنمی کرده که با استقرار دیکتاتوری دموکراتیک پرولتاریا ، ماقبل تاریخ به پایان میرسد. چنین اتفاقی از نظرهگل نمی توانسته رخ بدهد. از نظر هگل، نه وضع تسلط خدایگان بر بنده میتواند ابدی باشد و نه بنده میتواند در جایی خدایگان را از بین ببرد و فقط خودش بماند. بلکه صورت بعدی خودآگاهی جایی خواهد بود که این دو، خدایگانی و بندگی را نفی بکنند. در واقع مرحله بعدی نفی خدایگانی و بندگی است نه نفی خدایگانی، این دو نظریه کاملا متفاوت از هم هستند و بعداً خواهیم دید که هگل در این باره چه میگوید و این نظریه چه پیامدهایی دارد.
اینک به متن مورد تفسیر کوژو از پدیدارشناسی برمیگردم که عنایت آن را تحت عنوان خدایگان و بنده ترجمه کرده که ترجمه خوبی است چون در برخی زبان ها واژه Knechtschaft آلمانی را به برده ( در انگلیسی slave ) ترجمه کرده اند که درست نیست و با متن هگل جور درنمیآید. البته عنایت هم در مقدمه ای که بر کتاب نوشته حداقل در یک مورد به جای بنده از واژه برده استفاده کرده که درست نیست. صرف نظر از آن ، درمقدمه عنایت چندین مشکل اساسی در فهم مطلب وجود دارد و به همین دلیل ما مقدمه را به کل کنارمیگذاریم. علت لغزش عنایت در مقدمه ای که نوشته یک مشکل زبانی است با این توضیح مترجمی که خودش مفسرنباشد یا نظر مفسران مهم را دنبال نکند در ترجمه چنین متنهایی دچارمشکل میشود. از آن جا که عنایت زباندان خوبی بوده از جهت ترجمه تحت اللفظی مشکلی پیدا نکرده است ولی آن جا که خواسته پای جای پای مفسر بگذارد لغزیده و به همین دلیل ما مقدمه کتاب او را کنار میگذاریم.
باز نکته دیگری که قبل از پرداختن به متن اشاره به آن لازم است این است که هگل در سال 1831 چند هفته ای پیش ازمرگ خود شروع به تصحیح ویراست آثارش کرد و بعد از تصحیح یکی ـ دو اثر به تصحیح پدیدارشناسی روح پرداخت که متاسفانه اندکی پس از شروع به بازنویسی ، بر اثر ابتلاء به وبا درگذشت. غیر از چند تصحیح مختصر بر روی پیشگفتارپدیدارشناسی روح، هگل بر روی یک کاغذ که برنامه کاری خود درباره پدیدارشناسی روح را آورده بود ، در آنجا سه کلمه مهم «منطق پشت آگاهی» نوشته است. در جلسات قبل به نقل از تفسیر هایدگراشاره کردم که کتاب پدیدارشناسی روح کتاب پدیدار شدن روح در سیر تجربه آگاهی است، چیزی که در این جا حائز اهمیت است و ما کمتر به اهمیت آن پی برده ایم، کلمه پدیدارشناسی یا phenomenology انگلیسی است. وقتی ما میگوییم این کتاب شرح پدیدارشناسانه تجربه آگاهی است در اینجا ما روی دو مسئله تکیه داریم : یکی شرح پدیدار شدن است و دیگری بحث logy است که فرهنگستان زبان آن را به «شناسی» ترجمه کرده – که البته در بر خی موارد درست است – ولی نمیدانیم در بسیاری از جاها در پشت این کلمه چه نهفته است. کلمه logy از ریشه «لوگوس» یونانی به معنی فکر، خرد و عقل است. کلمه logy وlogics انگلیسی به معنی منطق که از آن مشتق شده در بسیاری از موارد اشاره به چیزی دارد که آن چیز با معادل «شناسی» خیلی قابل فهم نیست و از آن جا که فکر ما در بسیاری از جهات توصیفی است – مثل جامعه شناسی به معنی توصیف جامعه که درست نیست – بنابراین «شناسی» را در بسیاری از موارد توصیفی از یک موضوع علم تعریف می کنیم. درباره پدیدارشناسی گفته اند که هگل منطق پدیدار شدن تجربه آگاهی و نهایت رسیدن آن به روح را توضیح میدهد. پس، کتاب هگل اگرچه پدیدارشدن است، اما در پشت آن منطقی وجود دارد[3] که پدیدار شدن از آن منطق تبعیت میکند و این ارتباط یعنی ارتباط پدیدار شدن تجربه آگاهی با منطق بسیار مهم است که هگل در اواخرعمر خود زمانی که بیست و اندی سال از نوشتن پدیدارشناسی فاصله گرفته و نظام فلسفی اش را سامان داده بود برمیگردد و آن جنبه منطقی را مورد توجه قرارمیدهد. یادداشت هگل «منطق پشت آگاهی» به این معنی است که من این جا منطقی را که برسیر آگاهی فرمان می راند دنبال نموده و آن را برجسته خواهم کرد و نشان خواهم داد آگاهی با توجه به منطقی ظاهرمیشود و به این تجربه ها میرسد. البته، در این مورد هگل موفق به این کار نشد ولی در خود کتاب چه در مقدمه و پیشگفتار و چه در جاهای دیگر کتاب به کرات به این مباحث برگشته و توضیح داده که آن چه موجب میشود صورت های تاریخی یعنی Gestalten به این صورت پدیدار شوند، این ضرورت تداومی که تاریخ اروپا را به این صورت رقم زده، مبتنی بر منطقی است که وظیفه فلسفه دوران جدید توضیح آن است.
تاکید من بر این موضوع به این دلیل است که ما تحت تاثیر منطق ارسطویی این معنا از منطق را متوجه نمیشویم. منطق ارسطویی یا منطق صوری شیوه درست استدلال کردن را میآموزد. به عبارت دیگر، منطق ارسطویی با خود فکر کاری ندارد بلکه فقط شیوههای صوری درست فکر کردن را یاد میدهد ولی منطقی که هگل از آن صحبت میکند منطقی است که عین وجودشناسی وعین بحث وجود است و این منطق عین صیرورت و عین حرکت ذاتی عالم و شرح و بیان آن است و دیالکتیک به یک معنی همین است. در واقع، بحث هگل در مورد منطق این است که عالم وجود، صیرورت و حرکت جوهری دارد که اگر بتوان آن شرح کرد و وتوضیح داد، یعنی Darstellung آن، شرح همان منطق دیالکتیکی است. پس، منطق دیالکتیکی درهگل، و پس از او، از نوع منطق ارسطویی نیست که از یک طرف متافیزیک و مابعدالطبیعه و وجودشناسی نوشته باشد و از طرف دیگرمنطق آن را جداگانه نوشته باشد که این دو می توانند هیچ ربطی هم به یکدیگرنداشته باشند. تمام مسئله هگل این است که نشان بدهد چگونه این دو عین هم هستند و چگونه از همدیگر به دست می آیند. علت این که ما در پدیدارشناسی از فلسفه صرف شروع کردیم و خیلی زود به سیاست منتقل شدیم در این است که همه اینها ساحت های یک امر واحدی هستند و هگل نشان میدهد که یک منطق واحدی – در معنای هگلی – وجود دارد که همه جا از حوزه مابعدالطبیعه، سیاست، حقوق، روانشناسی گرفته تا تمام شئون وجود و هر شأنی که این وجود میتواند پیدا کند، ساری و جاری است. از این رو، هگل بر مبنای منطقی بحث میکند که همه جا جاری است.
منبع : http://gadim-va-jadid.blogfa.com/
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
[1] - وقتی دوآگاهی درمقابل هم قرارمیگیرند، هر کدام از طریق دیگری یا غیر به خودآگاهی تبدیل میشوند .
[2] - خدایگان وبنده ، شرکت سهامی انتشارات خوارزمی ، چاپ پنجم صفحه 15
[3] - هگل این منطق را درکتاب منطقش توضیح داده است .
تفسیر پدیدارشناسی روح _ بخش هفدهم
درسگفتارهای دکتر سید جواد طباطبایی
تقریر : مصطفی نصیری
وانگهی، در نظر هگل مرگ بدترین اتفاق زندگی نیست، بلکه او بر آن بود که دو نوع مرگ وجود دارد : مرگ – به تعبیر ما – افتخارآمیز و دیگر مرگ برای هیچ یا مرگ مفت. هگل بر آن بود که مرگ های انقلاب فرانسه از این نوع اخیر بود. اما همان طور که گفتم هگل از دوره جوانی توجهی به شهر و مدینه یونانی داشت و همان آغاز به همراه دیگر دوستان هم حجره به اهمیت مناسبات شهروندی در یونان پی برده بود. یکی از مسایل مهم در مناسبات شهروندی این بود که هر شهروندی با شهر و مدینه خود نوعی وحدت داشت و شهروند خود را در آیینه شهر می دید و مصالح عالی شهر نیز با مصالح شهروند یکی بود. این که به گزارش تاریخ نویسان یونان با شهرهای کوچک و با جمعیت اندک خود توانست در مقابل قدرت هایی مثل ایران پایداری و از خود دفاع کند علت آن همان است که در یکی از تراژدی های یونانی بنام ایرانیان آمده مبنی بر این که یکی از سربازان یونانی به سرباز خشایار شاه می گوید تو چون برده شاه خود هستی نمی توانی بجنگی، تو برای شاه خود می جنگی ولی من برای آزادی خودم می جنگم. هگل می گوید مرگ برای آزادی که عین پاسداری از شهر است مرگ پرافتخار است. او در موارد دیگری که درباره جنگ صحبت می کند، از جمله در پدیدارشناسی، جنگ را نعمت می شمارد و در علت نعمت بودن آن می گوید وقتی یک ملتی به رفاهی طولانی مدت عادت کرده باشد، به تدریج سست عنصر می شود و مردانگی در آن رو به سستی می گذارد، و به این سان انسجام اجتماعی آن ملت به تدریج تضعیف می شود. مردمی که به رفاه و تجمل عادت کرده باشند تمام فضایل شهروندی را از دست می دهند. هگل در یک تعبیر جالب توجه دیگر می گوید جنگ با شهرهمان کاری را می کند که باد با برکه های راکد، که اگر باد بر آن ها نوزد آب راکد آنها می گندد. هگل می گوید اگر گاهی اوقات جنگی نباشد که به یاد آن ها بیاورد که باید از آزادی خود دفاع کنند همان اتفاق برکه ساکن برای جامعه هم می افتد. البته هگل اولین نفری نیست که چنین حرفی را میزند بلکه قبل از او هم این حرف به کرات گفته شده بود و یکی از جاهایی که به نظر من هگل نظریه سیاسی لیبرالی را تصحیح کرد همین جاست که گفت جامعه یک حیثیت فضایل مدنی و شهروندی هم دارد که عین منافع مادی نیست. اشاره به این مسئله از این جهت بود که بگویم بسیاری از نظریه پردازان جدید در بررسی ناهنجاری های جوامع لیبرالی صرف از نوع آمریکایی به این مسئله توجه نشان داده اند که به نظرمن یکی ازمهم ترین آنها هانا آرنت است. آرنت که یونان شناس تراز اولی هم بود با توجه به این حیثیت شهروندی که در یونان بود ولی مغفول واقع شد معتقد است که نظریه لیبرالی صرف یعنی توجه صرف به تولید و توزیع ثروت باید در یک جایی تصحیح شود. هگل جنگ را به این اعتبار وارد می کند که بگوید جنگ یکسره بد نیست بلکه اتفاقاً عملکرد اخلاقی ـ اجتماعی (sittlich) هم دارد. البته منظور هگل این نیست که به جنگ دامن زده شود بلکه می خواهد بگوید که جنگ در مواردی که رخ می دهد می تواند پیامدهای مثبتی هم برای یک قومی داشته باشد. پس انقلاب فرانسه با تاکید بر آزادی انتزاعی بویژه با روی کارآمدن روبسپیر چیزی که از آن به دست آمد نه نظام اجتماعی و نظام حکومتی با نهادهای استوار بلکه مرگ مفت – هم مرگ فرد و هم مرگ همه نهادهای ممکن – بود. هگل مثالی که برای مفت و آسان بودن مرگ در دوره ترور و وحشت می زند این است که می گوید که دراین دوره سرها به آسانی خوردن یک جرعه آب یا به آسانی بریدن یک کلم از ساقه آن ، قطع می شد. نتیجه ای را که هگل دنبال می کرد این بود که می گوید ماندن در طبیعت یا به تعبیر ادبی دامگه طبیعت تعارض هایی در شهرهای یونان ایجاد می کند که غیر قابل حل است، بویژه برای انسان جدید که آزادی و اراده اش تثبیت شده است. از طرف دیگر، اراده بی توجه به طبیعت هم اخلالی در نظام اجتماعی ایجاد می کند که می تواند هم هیات اجتماعی و هم نهادها را از بین ببرد و نتیجه ای جز مرگ مفت به دنبال نداشته باشد.
این جا پیش از پایان دادن به این بحث، لازم است به یک مطلب فرعی اشاره کنم و آن این که بر خلاف فیشته که ناپلئون را دجال خوانده است اکثر آلمانی ها از جمله هگل به ناپلئون توجه نشان داده اند. پیشترازهگل نقل کردم که ناپلئون را جان جهان نامید و در یکی از نامه هایش هم درباره ناپلئون نوشته که « قانونگذار بزرگ در پاریس نشسته است ». علت این امر این بود که هگل ناپلئون را در مقابل روبسپیر قرار می داد. هگل در یکی از نوشته های قبل از پدیدارشناسی که به اولین دستنوشته در فلسفه روح معروف است وقتی در مورد شخصیت ها بحث می کند درباره روبسپیر می گوید تاریخ مثل لعبت بازی است که لعبتکان – شخصیت ها – را در جایی از نمایشنامه خودش وارد می کند و آن گاه که نقش آنان تمام شد، مثل لعبتکان از صحنه بیرون می کند. انقلاب فرانسه هم به خاطر نیازی که داشت روبسپیررا آورد تا با خشم معطوف به مرگ تمام موانع را از پیش پای انقلاب بردارد، در واقع نهایت آزادی یا آزادی انتزاعی را تثبیت کند ولی پس از ایفای نقش مثل تمام قهرمانان تاریخ او را از صحنه نمایش بیرون انداخت. هگل می گوید قهرمانان مثل فشنگ هستند که تنها یک بار می شود آن ها را شلیک کرد و بعد از شلیک همانند پوکه بی ارزش هستند که دور انداخته می شوند، یعنی تاریخ آنها را دور می اندازد. ولی حرف هگل در مورد ناپلئون مهمتر از این است و می گوید این ناپلئون بود که گفت انقلاب و آزادی اراده – به معنایی که روبسپیرمی فهمید، یعنی انقلاب دائم – تمام شد و در واقع آزادی انتزاعی را از طریق نهادهایی که ایجاد کرد افسار زد و مهارنمود. می دانید که ناپلئون دستورداد اولین قوانین منظم جدید را بنویسند که اولین آنها عبارت از کد ناپلئون یا مجموعه قوانین مدنی فرانسه (مصوب 1804) بود که بسیاری از کشورها تقلید کردند. ناپلئون نظام حقوقی انقلاب فرانسه را ایجاد کرد. گفته هگل ناظر بر این است که ناپلئون انقلاب را تمام و نهادها را مستقر کرد. اصطلاحی که هگل برای بیان این منظور به کار می برد این است که می گوید از طریق ایجاد نهادها افساری به گردن آزادی انتزاعی زده شد و آن افسار، افسار نهادها و قوانین بود. به این دلیل است که هگل بر خلاف فیشته ـ که بر خورد او با ناپلئون ناشی از دیدگاه ناسیونالیسم افراطی او بود – گفت که سقوط آلمان به دست ناپلئون یک رخداد میمونی است که نظام آلمان را که در آن دو شعبه استبداد دست در دست هم آلمان را از بین برده بودند، برهم زد و اینک باید نظام دیگری ایجاد شود.
تا این جا رسیدم که هگل انقلاب فرانسه را در برابر یونان آزادی مطلق و انتزاعی را در برابر عدم آزادی و طبیعت را در مقابل آزادی قرارمی دهد. هگل در پدیدارشناسی نشان میدهد که در واقع باید این دو افراط و تفریط و این دو حد طبیعت و آزادی باید بتوانند در جایی وحدت پیدا کنند، هر چند هگل در اصول فلسفه حق موفق به این کار می شود ولی در پدیدارشناسی هم کم وبیش این کار را انجام می دهد و می گوید در برابرافراط آزادی انتزاعی و مطلق در فرانسه بود که کانت نظریه ایدئالیسم آلمانی را در جهت تدوین و تاسیس یک نظام اخلاق اجتماعی پیش برد. آلمان بود که نشان داد نه آزادی مطلق و نه چیرگی اصول طبیعت مطلق، نه یونان و نه فرانسه بلکه دیالکتیک جدیدی از این دو که به نظرهگل در سال 1807 که پدیدارشناسی را مینویسد تدوین این دیالکتیک با فلسفه کانت آغاز می شود و در فلسفه خود او به کمال خود می رسد، که همان نظریه وحدت بود.
بحث امروز من این جا تمام است ولی لازم است در پایان به یک نکته هم اشاره کنم و آن این که این حرف هگل را بعداً مارکس هم با یک تعبیردیگری عرضه کرد چون مسئله اصلی برای هگل همان طور که به کرات گفتم درست کردن یک نظریه وحدت بود، هگل متوجه شد که انقلاب فرانسه به عنوان میراث خوار روشنگری یک طرف را برجسته می کند و اصالت را به صرف عقل می دهد که نمی تواند با امر مقابل خود وحدتی دیالکتیکی ایجاد کند. هگل از طرف دیگر هم متوجه شده بود که رئالیسم آلمانی کوششی است برای این که از انقلاب فرانسه فراتر برود و نظریه ای تدوین کند که مبنایی برای نهادها و آرمانهای انقلاب فرانسه باشد. هگل می دانست که این کار از خود فرانسه بر نخواهد آمد چون نتیجه انقلاب فرانسه ناپلئون و نهادهاست اما این کار نظریه ای می طلبد که نظریه دولت جدید و تجدد خواهد بود. هگل متوجه شده بود که این آرمان با امکانات روشنگری در فرانسه شدنی نیست، هرچند کانت این راه را آغاز کرده و فیشته کم وبیش دنبال آن را گرفته است ولی با همه این نه کانت و نه فیشته هیچ کدام نتوانسته اند که آن وحدت نهایی تجدد و دولت جدید را درست بکنند.
پس پدیدارشناسی روح عبارت ازعلم تاریخ این بسط آگاهی در این جهت است و به همین دلیل است که هابرماس و دیگران می گویند که تجدد با هگل آغازمی شود. هگل نه نظر کانت را پذیرفت و نه خصوصا نظر فیشته را که پس از توجهی به انقلاب فرانسه با آن به مخالفت برخاست. به نظر هگل انقلاب فرانسه هم چون برآمدن آفتابی است که همانند آن برای بشریت سابقه نداشته است اما اگر بر روی انقلاب فرانسه نظریه وحدتی داده نشود و اگر نتوانیم وحدت و دیالکتیکی میان حوزه نهادهای جامعه مدنی و حوزه نهادهای دولت یا میان فرد و جمع و یا آزادی فرد از یک سو و قدرت دولت از سوی دیگر درست بکنیم در این صورت انقلاب های دیگر همان کاری را خواهند کرد که انقلاب فرانسه کرد. پس پدیدارشناسی روح با توجه به این هدف نوشته شده و در واقع یک نظریه پیچیده ای و به اعتباری نخستین نظریه در این جهت است و هگل خود را از یک طرف میراث خوار انقلاب فرانسه درعمل و از طرف دیگر میراث خوار ایدئالیسم آلمانی می داند.
مارکس هم – بویژه مارکس جوان – کم وبیش متوجه این مسئله شده بود، چون به عنوان شاگرد بلافصل هگل وقتی که در برلین چند سال پس از مرگ هگل درس می خواند این مباحث در فضای برلین منتشر بود و از سوی دیگر ادامه تحولات انقلاب فرانسه هم چنان مسئله بود بنابراین مارکس به کرات بر سر این مسئله بحث کرده و یکی از بحث های بسیار جالب توجه اش این است که می گوید فرانسوی ها در عمل همان کاری را کرده اند (انقلاب) که آلمانها درحوزه نظر(اصلاح دینی) انجام دادند وبعد میگوید چون آلمانها توان انقلاب نداشتند بنابراین انقلاب را با مکانیسم جبرانی در حوزه نظر انجام دادند و فرانسوی ها هم چون نمی توانستند نظریه تدوین کنند بنابراین در عمل این کار را کردند. این حرف مهمی است و اتفاقاً ناظر بر همان چیزی است که مارکس بعداً آن را شخصاً تجربه کرد و در واقع یکی از خاستگاه های فکری مارکس میانسال است یعنی این که در جایی باید بتوانیم وحدتی میان انقلاب و نظریه انقلاب درست بکنیم. از این زاویه مارکس کاملاً هگلی است جز این که هگل به این نتیجه رسیده بود – البته به تفسیر من ـ که انقلاب فرانسه در دوران جدید اولین انقلاب است و باید آخرین انقلاب هم باشد. هگل در اواخر عمر خود نوشت جایی که اصلاح دینی – یعنی اصلاح دینی لوتر – نشده باشد انقلاب جز زنجیرهایی نخواهد بود که بر دست و پای افراد بسته می شود. به تعبیر دیگر در چنین جایی انقلاب جز به بیراهه نمی تواند برود. هگل اعتقاد داشت انقلاب حقیقی آن انقلابی است که بر مبنای اصلاح صورت گرفته باشد و برای همین بود که در ادامه اصلاح دینی لوتر نظریه سیاسی خود، یعنی نظریه وحدت را تدوین کرد تا بگوید بعد از این انقلاب در حوزه نظر و از راه بسط دستاورد نظری انقلاب فرانسه در حوزه وحدت دولت و فرد و دیالکتیک میان آزادی فرد و قدرت دولت اتفاق خواهد افتاد. این که برخی ها از هگل پایان تاریخ را استنباط کرده اند ناظر بر این معنی یعنی محال بودن انقلاب دوم است. تجدد از این پس یعنی تدوین نظریه وحدت آزادی فرد و قدرت دولت و پایان تاریخ یعنی این که تاریخ از این پس صورت نویی یا به تعبیر آلمانی Gestalt جدیدی به خود نخواهد دید و بعد از این ، انقلاب دیگری ممکن نیست بلکه تاریخ از این پس عبارت از تعمیق بیش از پیش دیالکتیک قدرت دولت و آزادی فرد خواهد بود. بنابراین – اگر بتوان گفت – از نظر هگل آن صورت نهایی تاریخ پیدا شده که عبارت از دیالکتیک جامعه مدنی و دولت است و بعد از این صورت دیگری برای تاریخ وجود ندارد به عبارت دیگر سوسیالیسم مارکس، که تصور می کرد صورت نویی در تحول تاریخی خواهد بود، امکان پذیر نیست و همین طور صورت های دیگر دولت هم امکان پذیر نخواهند بود، همه صورت های سابق صورت های پیش از تجدد هستند، تاریخ از این پس دیالکتیک پیچیده، تعمیق و بسط بیش از پیش آزادی فرد ضمن حفظ قدرت دولت خواهد بود. پس، تاریخ به یک اعتبار تمام شده است ولی به اعتبار دیگر تاریخی – تجدد – آغاز شده است که در واقع پیش از خود را به ماقبل تاریخ دوران جدید تبدیل می کند. شاید هگل پی برده بود که اتفاقات دیگر – غیر از بسط و تعمیق آزادی – از هر سنخی باشد بشر را به ماقبل تجدد برخواهد گرداند. این مطالب به صراحت در هگل نیامده است بلکه برداشت و تفسیر به رای من است و فکر می کنم بتوان این مباحث را در هگل – و با توجه به هگل – دنبال کرد و برای آن توضیح نظری پیدا کرد.
منبع : http://gadim-va-jadid.blogfa.com/
تفسیر پدیدارشناسی روح _ بخش شانزدهم
درسگفتارهای دکتر سید جواد طباطبایی
تقریر : مصطفی نصیری
هگل این جا با اشاره به روی کار آمدن روبسپیر می گوید با این نظریه اراده عمومی که روسو آن را عرضه کرده بود – که البته ترجمه فارسی آن چندان دقیق نیست – در واقع یک اتفاق شیمیایی می افتد، زیرا روسو گفته بود که اراده همگان یا اراده عمومی ـgeneral will ـ اراده همگان نیست، یعنی حاصل جمع جبری اراده های ماست که به اراده همگان تبدیل می شود. به تعبیر دیگر، اراده عمومی یعنی اراده همه کسانی که یک امر را اراده کرده اند، اما این جا یک اتفاقی از جنس کیمیا عمل می کند که این اراده همگان ـgeneral will ـ را به اراده عمومی تبدیل می کند که ساحت دیگری است. توضیح این بحث روسو قدری پیچیده است و مفسران سخنان متنوع و حتی متضادی گفته اند. این بحث در انقلاب فرانسه و با روی کار آمدن روبسپیر مبنای عمل انقلابیون و بویژه ژاکوبن ها قرار گرفت و هم چنین از طریق ایدئالیسم آلمانی به فکر و فلسفه آلمانی راه یافت. در فلسفه سیاسی آلمانی بود که در برابر لیبرالیسم انگلیسی[1] که بیشتر به جمع جبری یک مجموعه و به اکثریت رای اعتقاد داشتند یک دیدگاه لیبرالی دیگری باز شد. با هگل در آلمان و در ادامه روسو این مسئله مطرح شد که در حوزه دولت در انتقال از اراده همگان به اراده عمومی نوعی تحول کیمیایی اتفاق می افتد که در خلال آن اراده همگان به اراده عمومی تبدیل می شود که این اراده عمومی چه بسا عین اراده فردی نیست. این جا البته سرچشمه همه سوء تفاهم های بعدی است که این تلقی را – امثال پوپر – از خاستگاه های فاشیسم دانسته و گفته اند که روسو ساحت جمع و دولت، و مصلحت دولت، را فراتر از منافع فردی قرار داده است که دولت با تمسک به آن می تواند فرد را خفه کند.
باز اینجا مجبورم درنگی کرده و در حاشیه به مطلب دیگری اشاره کنم، وآن این که کسانی از مارکسیست ها – بویژه مارکسیست های جدیدتر در ایتالیا – به روسو توجهی نشان داده و تفسیرهایی از او عرضه کرده اند مبنی بر این که روسو یکی از پایه های مهم فکری اندیشه مارکس و مارکسیسم بوده است اگرچه خود مارکس به کرات انتقاداتی به روسو وارد کرده است، اما روسو به نوعی یکی از پایه های فکری مارکس بوده است. یکی ازمهمترین کسانی که از چنین نظری دفاع کرده یک ایتالیایی به نام لوچو کوللتی (Lucio Colletti) است که کتاب نسبتاً مهمی هم با عنوان روسو و هگل نوشته است.
به هر حال، نظریه روسو به آلمان منتقل شد و هگل از این نظریه برای تدوین نظریه متفاوتی از لیبرالیسم استفاده کرد. به خلاف تفسیرهایی که – از برتراند راسل تا پوپر – هگل را در ادامه روسو نظریه پرداز دولت توتالیتر دانسته اند، دولت هگل توتالیتر نیست، هگل به اعتباری توتال است، البته نه به معنایی که کارل اشمیت، نظریه پرداز ناسیونال سوسیال گفته است. هگل می گوید یک طرف یا چیز یا یک حیثیت، به تنهایی نمی تواند نسبتی دیالکتیکی ایجاد کند. در آغاز پدیدارشناسی روح دیدیم که گفت، حقیقت کل است و کل حقیقت است. بنابراین، اگر فرد در نسبت آن با جمع مطرح نشود دیالکتیک مناسبات اجتماعی وجود نخواهد داشت. حقیقت در نسبتی دیالکتیکی پدیدار می شود. این جا هگل مجبور شد با توجه به فکر لیبرالی انگلیسی – و در واقع اسکاتلندی – و نه در جهت و ادامه آن، حوزه دیگری به نام جامعه مدنی را در تمایزآن با دولت مطرح کند. به این معنا حوزه فرد عبارت است از حوزه جامعه مدنی که دولت نمی تواند هیچ مداخله ای در آن بکند و مانعی در برابر تحقق آزادی و اراده فردی ایجاد کند. حوزه ای به نام حوزه اراده همگانی داریم که همگان منافع خود را از طریق اعمال اراده در آن جا متحقق می کنند ولی در نظریه روسو حوزه متفاوت دیگری نیز وجود دارد که کم و بیش می توان آن را حوزه دولت دانست که حوزه منافع عمومی است. همان طور که در حوزه خصوصی باید همه اراده های فردی تحقق پیدا کند، در حوزه عمومی یا دولت هم باید حوزه ای ورای منافع فردی وجود داشته باشد که همان مصلحت عمومی است.
این بحث را از آن جهت آوردم تا مقدمه ای برای فهم ایراد هگل به انقلاب فرانسه باشد. نظریه خود هگل مبتنی بر این است که دو ساحت فرد و جمع باید بتوانند هر یک در جای خود حضور پیدا کرده و رابطه ای دیالکتیک ایجاد کنند. معنی دولت جدید یا مدرنیته همین است. البته ما در ایران هم بسیار شنیده ایم که گفته اند ما چون امت وسط هستیم بنابراین همه چیزمان بینابینی است و از این رو نه لیبرالیسم را قبول داریم و نه سوسیالیسم را بلکه معتقد به یک راه بینابینی هستیم. چیزهایی از لیبرالیسم و چیزهایی از سوسیالیسم را قبول داریم. البته، هیچ جایی ، هیچ کدام را هم قبول نداریم چون تافته جدا بافته هستیم. بدیهی است که این هم حرفی است، اما همان قدر که گفتن این حرف ساده است به همان میزان نظریه درست کردن برای آن بسیار سخت است. گفتن این که ما به عنوان امت وسط راه حلی بینابینی برای همه مسائل داریم نیازمند یک تئوری است که به نظر من یکی از این تئوری ها همان نظریه هگل است. تئوری های متعددی وجود دارد و سخن من به این معنا نیست که هگل تنها تئوری است بلکه قریب به دویست سال است که فکر و اندیشه جدید جهانی و عمدتاً غربی – چه لیبرال ها و چه جریان های نزدیک به لیبرالیسم – به دلیل شکست مارکسیسم می کوشد تا نسبت و رابطه فرد و جمع را درست کند. بنابراین، می توانیم بگوییم نوعی جریان لیبرال دموکراسی وجود دارد که در راه نیل به این هدف تلاش می کند که هگل البته یکی از مهم ترین و نخستین نظریه پردازان این تلقی جدید از لیبرالیسم بوده است.
تئوری هگل به این صورت است که اراده فردی اگر در اصالت کامل خود و بی آن که در رابطه ای دیالکتیکی با اراده جمعی که در یک حوزه متفاوت بالاتری متبلور می گردد، ظاهر شود به ترور و وحشتی منجرخواهد شد که انقلاب فرانسه به آن انجامید. هگل در توضیح این مسئله به این جا رسید که جامعه مدنی و دولت را از همدیگر جدا کرد و گفت این دو حوزه مستقل از همدیگرند. هگل با توجه به آن چه از آدام اسمیت و سایراقتصاددانان کلاسیک و بویژه نظریه پردازان اسکاتلندی مثل آدام فرگسن که در مجموع آنها را می توان لیبرالیسم انگلیسی ـ اسکاتلندی نامید، گرفته بود، سعی کرد نشان بدهد که این دو حوزه باید جدای از هم و در عین حال در کنار هم و در رابطه ای دیالکتیکی با یکدیگر بتوانند با هم وحدتی میان فرد و جمع ایجاد کنند. به این دلیل است که هگل هم لیبرالیسم را در حوزه جامعه مدنی پذیرفت و هم گفت که این پذیرفتن به این معنی نیست که دولت اجازه بدهد تمام اراده ها در تمامیت خودشان در حوزه جامعه مدنی تبلور پیدا کنند. هگل می گوید اگر ما اراده های فردی را کاملاً آزاد بگذاریم ثروت روی ثروت و فقر روی فقر انباشته خواهد شد، یک طرف جامعه انباشت فقر و طرف دیگرانباشت ثروت خواهد بود. بنابراین، این جاست که دولت به شیوه های گوناگون مداخله می کند و از طریق میانجی ها یا نهادهای فاصله میان دولت و فرد این رابطه را تصحیح می کند که آزادی برقرار بماند ولی فقر هم آزادی را از بین نبرد. این کوشش هگل از اولین تصحیح هایی است که سعی شده در قالب یک نظریه در حوزه آزادی و لیبرالیسم به عمل آید. این توضیح هگل با توجه به آن چیزی است که در پدیدارشناسی روح گفته است. هگل در پدیدارشناسی می گوید اراده به معنایی که روسو به کاربرد مبنی بر این که اراده همگان اراده جمع نیست بلکه چیزی ورای آن است و این که این اراده در فرانسه تبلور بیرونی در طبیعت یعنی در نهاد و ذات و ماهیت یا جوهر نظام اجتماعی پیدا نکرده بود، چون این اتفاق نیافتاده بود که این کنترل ها صورت بگیرد، در نتیجه اراده توانست در جایی خود را از جمع آزاد بکند و آن جایی که خودش را از جمع آزاد کرد، فردی – نه جمع – پیدا شد که حامل اراده عمومی شد در حالی که جمع با اراده جمع و با اراده عمومی مخالف بود. در نتیجه، فرد در جایی که اراده جمعی با اراده عمومی متفاوت و ناهماهنگ بود به تبلور جمع و اراده عمومی تبدیل شد. ناگفته نماند که اشاره هگل در این سخنان به روبسپیراست که گفت این جا که من ایستادهام قدرت یعنی من. البته قبلا لوئی چهاردهم هم به نوعی این حرف – دولت یعنی من – را گفته بود ولی هگل نظرش بر این است که حرف روبسپیر هنوز در آن جا – دوره لویی چهاردهم – به این صورت گفته نشده بود چون آنجا تمام نهادها یعنی آن چه از طبیعت بر می آمد توانست آزادی مطلق را مهار بکند یا در جاهایی از پدیدارشناسی می گوید آزادی انتزاعی یعنی آزادی که تحقق بیرونی ندارد، آزادی انتزاعی آن آزادی نیست که پایش در طبیعت باشد نه که کاملا مندک در طبیعت باشد و یکسره در باتلاق طبیعت فرو رفته باشد و بیرون از طبیعت را نبیند، بلکه باید بتواند نسبتی دیالکتیکی میان طبیعت و آزادی ایجاد کند. هگل با توجه به تجربه روبسپیر می گوید روبسپیر به عنوان فرد خود را از جمع آزاد کرد و اراده و سپس آزادی انتزاعی خود را به اراده جمع تبدیل کرد. در واقع، او آزادی انتزاعی خود را بر هرچیزی که جوهری بود و بر هر چیزی که از طبیعت در حوزه نهادهای اجتماعی بود تحمیل کرد. هگل می گوید قبلا طبیعت معیار آزادی بود ولی با روی کارآمدن روبسپیر آزادی معیار طبیعت شد و بنابراین نظام طبیعت را برهم زد، هگل می افزاید : حاصل حرف روبسپیر و آزادی انتزاعی او عبارت بود از «خشم نابودی» یعنی خشم معطوف به نابودی و از بین بردن هر آن چه با اراده من سازگار نیست. پیشتر از روبسپیر نقل کردم که در آغاز حکومت «ترور و وحشت» یک بار در مجلس گفت که «سرها باید به دار سپرده شوند»، در واقع، این جا بود که اراده و آزادی انتزاعی خود را بر هر سری که در مقابلش می ایستاد و به تعبیری بر مجموعه انقلاب تحمیل کرد. هگل می گوید حاصل انقلاب جایی که اراده جمعی در فرد تبلور پیدا کرده باشد که همانا عبارت است از اراده انتزاعی، جایی که اراده ، ما به ازائی در بیرون نداشته باشد و دستش را میانجی ها و طبیعت نبسته باشد، در این صورت نتیجه ای که از آن بیرون می آید خشمی است که معطوف به نابودی و مرگ است. این اراده انتزاعی به جای این که نهاد ایجاد کند و در چارچوب نهادها آزادی را تحقق ببخشد، مرگ را به عنوان نتیجه قدرت سیاسی به ارمغان آورد و این چیزی است که در فرانسه اتفاق افتاد. هگل می گوید : انقلاب فرانسه از زمانی که روبسپیر قدرت را به دست گرفت نتیجه ای جز مرگ در پی نداشت.
منبع : http://gadim-va-jadid.blogfa.com/
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
[1] - در برابر لیبرالیسم انگلیسی، دیدگاه جدید و متفاوت هگل قرار دارد که می توان اساس آن را لیبرالی دانست. برخی معتقدند که در مجموع آن چه از هگل به دست می آید نوعی سوسیال دموکراسی است. ژان ژورس (Jean Jaures) که از پایه گذاران سوسیالیسم در فرانسه است در تزی که به لاتین نوشته هگل و خصوصاً فیشته را از پایه گذاران نوعی فکر سوسیالیسم تلقی کرده است. امروز این تلقی را درست نمیدانند و تفسیرهای چندی در آلمان و فرانسه و ایتالیا ارایه شده که براساس آنها یک نظریه لیبرالی خاصی در هگل هست که هم لیبرالیسم را قبول دارد و درعین حال در مواردی هم برخی از پیامدهای آن را تصحیح می کند که به نظر من هم این تلقی از هگل درستتر است .
مردی برای گیرداده شدن
الف : این بار داستان ازاین قراراست که دکترسید جواد طباطبایی دریک کلاس محدود ترجمه آقای آشوری ازشهریارماکیاوللی را ضعیف ارزیابی کرده وانتشاراین ارزیابی درمهرنامه خشم آقای آشوری را برانگیخته وسید جواد طباطبایی را به باد دشنام ودرشت گویی گرفته که :«آقای سید جواد طباطبایی با پُرکاری و بیرون دادنِ چندین کتاب لقبِ «فیلسوفِ سیاسی» را در عالمِ قلم و اندیشه در زبانِ فارسی از آنِ خود کرده و در مطبوعات نامی یافته است .... بخشِ عمده ی نامآوریِ ایشان نه به خاطرِ اندیشه گریِ والا و هنرِ نویسندگی، بلکه به سببِ جنجال برانگیزی با تاخت- و- تازی ست که در قلمروِ اندیشه یِ سیاسی و فلسفه به اهلِ قلم در زبانِ فارسی می کند و زنده و مرده را بی نصیب نمی گذارد» آقای آشوری به قول خودش بند کردن آقای طباطبایی به مرده و زنده را ازسر«اقتضایِ طبیعتِ» دانسته یعنی همان مثل معروف که سعدی درباره نیش عقرب گفته است وتاکید کرده که «من با این که سه - چهار کتاب از او را هم خوانده و از خامی و بی مایگیِ فکری و آشفتگیِ زبانِ آنها، از سویی، و خود - بزرگ - بینیِ بی اندازه اش، از سویِ دیگر، در حیرت بوده ام، و چیزهایی هم در حاشیه یِ کتاب ها یادداشت کرده بودم، هرگز سرِ درگیریِ قلمی با وی را نداشتم. زیرا به نظرام کاری بیهوده و جنجال برانگیز می آمد، اگرچه هرگز برایِ من کارِ دشواری نبوده است» آقای آشوری نیت طباطبایی ازنقد ترجمه اش را «آسیبِ اخلاقی زدن» به وی دانسته است. آقای آشوری ، طباطبایی را متهم کرده که همه مترجمان را «لغت باز» می داند ودرادامه افزوده که «به نظرِ ایشان همه بی سواد و نفهم اند و گویی ناگهان آسمان شکافته شده و یک اندیشه گرِ بی بدیل به میدانِ ظلماتِ عالمِ جهل و بی سوادیِ ما پرتاب شده تا با نورافشانیِ علمی و فلسفیِ خود— و البته، مالیدنِ پوزه یِ همه به خاک — جهانِ ما را از تاریکیِ جهل برهاند» وهم چنین ضمن متهم کردن طباطبایی به تقلب ازترجمه ایشان ، درخصوص ترجمه شهریارنوشته که ویراست اول ترجمه شهریار«دوازده سال بعد بار دیگر ویرایشِ اساسی شده و اکنون سه سال است که ویراستِ سومِ آن در بازار است. بنا براین، پایه یِ نقدِ ایشان می بایست بر ویراستِ دوم و سومِ این کتاب بوده باشد که متنِ نهاییِ آن به قلمِ من است، نه ویراستِ یکم» گویی که چاپ اول ترجمه شهریاربه قلم خودشان نبوده است !!، درمورد تالیف این راه همیشه بازاست که مولف تغییرات اساسی درکارش بعمل بیاورد واتفاقاً این رویه درکارتالیف یک حسن به حساب می آید ولی إعمال تغییرات اساسی درترجمه معنایی جزاین نمی تواند داشته باشد که مترجم مرتکب اشتباهات اساسی شده بوده ، کما اینکه مورد مربوط به ترجمه «virtu» مورد قبول آقای آشوری است اما درباره « تیغ وبازو» راه انکار وتوجیه درپیش گرفته است ، به احتمال خیلی زیاد آقای آشوری به هنگام ترجمه شهریاروبازبینی های دوم وسوم آن هنوزکتاب فن جنگ ماکیاوللی را نخواهده بوده است تا بداند ماکیاوللی یکی ازبنیادگذاران استراتژی جنگهای جدید است . درقدیم حاکم ایده آل عمدتاً حاکمی سلحشوربود وثانیاً اساس جنگ قدیم بریک تیغ ویک بازو یعنی جنگ تن به تن پهلوان اصلی دو سپاه وخلاقیت های فردی استوار بود وسرنوشت جنگ درهمان اولین نبرد تعیین می شد ولی مفهوم جنگ درنظریه های مدرن بویژه ماکیاوللی ، ازیک تیغ ویک بازو به استراتژی وسایرعناصرچرخید وبالاترازآن ، مفهوم قدرت که تیغ وبازو هم وجهی ازآن است ( والبته دردنیای قدیم وجه اصلی بود ) دردنیای جدید که با ماکیاوللی آغاز می شود دچارتغییر اساسی شد . اغلب نمونه هایی که آشوری برای توجیه تیغ وبازو آورده ، هم همین مطلب را می رساند یعنی دربرخی ازآنها تیغ وبازو به معنی قدرت (زور) وبه تعبیر دقیق تر قدرت نفاذ حکومت آمده ودربرخی هم به معنی سلحشوری فردی است ، اما سپاه وجنگ افزار دو مفهوم مدرن هستند که نسبت آنها با سلحشوری فردی ناچیزمی باشد ، به تعبیردیگر، تیغ وبازو تداعی کننده جنگ رویاروی است حال آنکه زمانی که ماکیاوللی کتابهای خود را می نوشت وسعی می کرد درآنها موضوع جنگ را تحلیل کند ودرباره آن نظریه پردازی کند زمانی است که با ورود توپخانه به عرصه جنگ ، جنگ ازنزدیک (رویاروی وتن به تن) به جنگ از راه دور تبدیل شده بود ، البته برای آقای آشوری گران خواهد بود که بپذیرند توپخانه سلاحی نیست که درضمن مفهوم تیغ بگنجد . خبط بزرگترآشوری آنجاست که با استناد به شواهد خود بویژه حافظ که تنها دغدغه او درغزل شاهد ، فرار از قیل وقال مدرسه ( یا همین علوم جزوی ) و روی و ریای خلق است ، دریک نتیجه گیری کلی می گوید « بنا به شاهدهایی که آوردیم، تیغ در فارسیِ کهن جانشینِ درستی ست برای آن » وبه این وسیله خیلی راحت از دره عمیق میان مفاهیم قدیم وجدید می پرد وموشکافی طباطبایی را ، «ایراد گیریهای بیجا » می نامد غافل ازاینکه این قضاوت او تنها به طباطبایی محدود نخواهد شد بلکه کل اندیشه جدید غرب را نفی خواهد کرد . ازنظرآشوری درهمین مقاله ، «طباطبایی مردی ست کوشا و برایِ نوشتنِ این همه اثر، که برخی کلان نیز هستند، وقت و همّتِ بسیار صرف می کند. اما، دریغا، که من با همه کوششی که برایِ داشتنِ نگاهِ مثبت نسبت به آنها داشته ام، و با همه یِ سر- و- صدایِ مطبوعاتی که گهگاه به پا می کنند، هیچ چیزِ ماندگار در آنها نمی بینم. زیرا پدید آوردنِ کارهایِ ماندگار شوری و شخصیتی با ویژگی هایی دیگر می طلبد که بزرگ منشی و راستگویی و انصاف و حق شناسی از آن جمله است، نه میل به نمایشگری و بس، به بهایِ خوار شمردنِ دیگران به هر دست آویز». آشوری ازیک سواعتراف می کند که تنها سه ـ چهارکتاب ازطباطبایی را خوانده است که به احتمال زیاد باید مربوط به آثاراولیه سید جواد بوده باشد ولی با تکیه برهمین سه ــ چهارکتاب ، نوشته های طباطبایی را خام وبی مایه وآشفته ارزیابی کرده است اما دریک جا ازسرفراموشی برخی (که حداقل شامل همان 3 کتاب خواهد بود) ازکتابهای طباطبایی را « کلان» ارزیابی کرده که نوشتن آنها مستلزم صرف وقت وهمت بسیاراست .
ب : اتهاماتی که آقای آشوری علیه طباطبایی ردیف کرده عبارتند از:
1 – آقای طباطبایی خود را همه چیز دان به حساب می آورد وبی اندازه خود بزرگ بین است
2 – طباطبایی خام ، بی مایه وآشفته است
3 – آقای طباطبایی را متهم کرده که قصد آسیب رسانی اخلاقی به ایشان دارد
4 – آقای طباطبایی همه مترجمان را لغت باز می داند
5 – فطرت آقای طباطبایی برنیش زدن سرشته شده است
6 – بند کردن به مرده وزنده
هرچند ازنظرآقای آشوری هرکسی که ازطباطبایی دفاع کند ازپیش متهم به مرید طباطبایی بودن است ولی چه باک . قبل ازهرچیزلازم به ذکراست که دراین نوشته به هیچ وجه قصد آن ندارم تا نظرات آقای طباطبایی درباره دیالکتیک یا تدبیرآخرت ویا هرموضوع دیگررا با نظرات آقای آشوری بسنجم ومیان آنها داوری کنم زیرآقای طباطبایی یک متخصص روشمند برجسته درحوزه فلسفه واندیشه سیاسی وتاریخ آنها هستند حال آنکه آقای آشوری معترفند که درهیچ زمینه ای متخصص بحساب نمی آیند . دراعتقاد من مقایسه آراء یک متخصص درحوزه تخصصی خود با آراء یک متفنن ، جفا درحق متخصص است ونمی توان چنین اشخاصی را درکفه های یک ترازو گذاشت .
ج : همه چیزدانی وخود بزرگ بینی ، واقعیت این است که من درهیچ جایی ندیده ام که طباطبایی در وصف خود شعربگوید ویا رجزبخواند وشکی نیست که این برداشت آقای آشوری برگرفته ازشیوه نقادی طباطبایی است ، یعنی به تعبیری که دربالا ازآقای آشوری آوردم به مرده وزنده رحم نمی کند وبه تعبیرمن درحوزه تخصصی اش با هیچ مرده وزنده ای تعارف ندارد . آقای طباطبایی درشیوه نقادی خود کاملا بی تعارف عمل می کند وبرای این کارش می توان حداقل دو دلیل اقامه کرد. دلیل اول این است که طباطبایی معتقد است بخش قابل توجهی ازتاریخ اندیشه درایران تاریخ خیالی است ودلیل آن هم نوشته های خیال اندیشانه وترجمه های مغلوطی است که صورت گرفته است . آثاراندیشمندان بویژه اندیشمندان دوران ساز، وقتی درست منتقل نشوند یک فضای خیالی ایجاد می کند و درنتیجه کسی که آن اندیشه مغلوط وصاحب آن را رد می کند یا به آن فرا می خواند ، درواقع چیزی را رد می کند ویا به چیزی فرا می خواند که آن چیز، نه حظی ازواقعیت دارد ونه نسبتی با صاحبش . خدا می داند که درایران ، چه اندازه انرژی درراه دفاع یا رد دیالکتیک ازنوع سه پایه تز وآنتی تز وسنتز، یا آنطورکه آقای آشوری نوشته « نسبتِ دیالکتیکی در منطق هگل میانِ اضداد برقرار می شود» به هدررفته است ودرمقابل چیزی جز آشفتگی ذهنی عایدمان نشده است . هرچند آقای طباطبایی با شعرخوانی افراطی درحوزه اندیشه ، ازجمله قرار دادن اندیشه جدید ذیل عرفان مثنوی مولوی میانه خوبی ندارد ولی داستان همان است که مولانا می گوید :
مرغ، بر بالا پَران و سایه اش
می دود بر خاک، پَرّان مرغْ وَش
ابلهی، صیّادِ آن سایه شود
می دود چندان که بی مایه شود
بی خبر کآن عکسِ آن مرغِ هواست
بی خبر که اصلِ آن سایه کجاست
تیراندازد به سویِ سایه او
تَرْکَشَش خالی شود از جستجو
تَرکَشِ عمرش تهی شد، عُمر رفت
از دویدن در شکارِ سایه، تَفْت
دلیل دوم این است که اگرمتخصصان نتوانند ازحدود وثغورحوزه تخصصی خود دیده بانی کنند وفضای آن را ازجولان متفنان درامان نگه دارند ، این آشفتگی ناشی ازخیالی شدن امور، راه تشدید وتصاعد را درپیش خواهد گرفت وکاربه آنجا خواهد رسید که خیال برواقعیت وحاشیه برمتن وتفنن برتخصص چیره خواهد شد . طباطبایی بارها با گفتن اینکه قائمقام کلمات را چون ذوالفقارعلی بکار می برد ، درضمن تحسین او، فلسفه این شیوه خود را توضیح داده است . حال اگرنگاهی به متن زیرازآقای آشوری بکنید خواهید دید که ایشان ، هم به نامتخصص بودن خود می بالد وهم نامتواضعانه ، درحوزه وسیع علوم انسانی نام هیچ علمی را ازقلم نمی اندازد که درآن پرسه نزده باشد .
«این که من دریک زمینه نمانده ام ومتخصص نشده ام، وازقلمروهای علوم سیاسی واقتصاد، که آغازکاردانشجویی ودانش پژوهی من بود، با کشش ذوقی به ادبیات وفلسفه، وسرانجام به زبان شناسی روی آورده ام، ازآن روست که کارعلمی وپژوهشی به عنوان شغل وحرفه وممرعایدی نه تنها برای من کششی نداشته که ازآن بیزارنیزبوده ام. به همین دلیل، با همه ی امکاناتی که درایران وخارج ازایران برای شغل دانشگاهی وحرفه ی علمی برای ام فراهم بوده ، آن شانس ها را پشت سرگذاشته ام تا بتوانم، به رغم همه ی دشواری ها وتنگناها، به کارخود بپردازم ........ این را هم بگویم که پرسه های گسسته وپیوسته ی من، ازسرکنجکاوی، درپهنه های علوم سیاسی واقتصاد وجامعه شناسی وادبیات وفلسفه وزبان شناسی، وحتا اندکی درروان شناسی ومردم شناسی، بی آنکه درهیچ زمینه ای پاگیر و متخصص شوم، همگی مرا به یافتن دیدی فراگیرازمسأله ی اصلی ذهنی خود یاری کرده است. پرداختن به مسأله زبانمایه ی علوم انسانی درفارسی حاصل آن تجربه هاست . تجربه ی سالیان دراز درتهیه ی متن های درسی برای کلاس های دانشگاهی وتألیف فرهنگ برای علوم سیاسی و ..... ــ داریوش آشوری، زبان باز، صص 6 و7»
آنچه که درمتن برگزیده ازآقای داریوش آشوری خودنمایی می کند چیزی جزادعای همه چیزدانی یک نامتخصص نیست که ازموضع یک غیرمتخصص وتنها به یاری کشش ذوقی ، تمام حوزه های تخصصی را تفنن کرده اند .
د : اما بی مایه وآشفته بودن آثارآقای طباطبایی ، همه آنها که با آثارآقای طباطبایی آشنا هستند تصدیق می کنند که مجموعه آثاری که ازآقای طباطبایی منتشرشده ویا درنوبت انتشار می باشند عناصریک پروژه بزرگ وهمه جانبه هستند که ایشان آن را پیش می برد وازاین جهت آقای طباطبایی درمیان نویسندگان ایرانی یک استثناء هستند . مسئله اصلی درآثارطباطبایی بحث انحطاط ایران است واوفرضیه اصلی خود یعنی زوال اندیشه وامتناع تفکررا ذیل این موضوع ارایه داده است. روش طباطبایی برای بررسی فرضیه اش هم مبتنی برسیرتاریخی ایران اما نه براساس وقایع اتفاقیه بلکه براساس معرفت شناسی یا کشف منطق درونی اندیشه سیاسی وبازخوانی انتقادی آن ازیکسو ونسبت آن با اندیشه سیاسی اروپا ازسوی دیگراست زیرا مفاهیمی که درتاریخ معاصرایران مطرح شده عمدتاً ( والبته مغلوط) ازغرب وارد شده است ومزید برآن ، ایران درتاریخ اندیشه معاصرخود عملاً همچون یک مستعمره تحت تاثیرتحولات غرب بوده است . طباطبایی سعی کرده با سود جستن ازامکانات فلسفی خود که درجای دیگری آزموده شده است ، ایران را به عنوان یک موضوع فلسفی برنهاده وبه نوعی فلسفه تاریخ خود را دراندازد ، فلسفه ای که دیالکتیک اندیشه وتاریخ درآن به وضوح دیده می شود ، یعنی همانطورکه تاریخ ازمنظراندیشه نگریسته وخوانده می شود ، اندیشه هم دربسترتاریخ واکاویده می گردد . طباطبایی ازسوی دیگر سعی کرده راهی که غرب برای رسیدن به جایگاه امروزی خود طی کرده یعنی نحوه مواجهه اندیشمندان دوران سازغربی با شرایط تصلب سنت و امتناع اندیشه و راهی که آنها با اتکاء به فلسفه درنقادی سنت گشوده اند را ازطریق بازخوانی مستقیم (متن خوانی) آثارآنها ، به صورت ملموس نشان بدهد . باز تاکید می کنم که صرف نظرازاینکه با نتایجی که طباطبایی ازاین غورفلسفی درتاریخ اندیشه یا غورتاریخی درسیراندیشه کشوری که به گفته هگل تاریخ ازآنجا آغازمی شود موافق باشیم یا نباشیم یا ارتباطات درونی این پروژه را تشخیص بدهیم یا ندهیم نمی توانیم چنین پروژه ای را بی آنکه حتی یک خط ازآن را به عنوان شاهد ومثال ارایه بدهیم ، بی مایه وآشفته ارزیابی کنیم بویژه اینکه اگرکل آن را هم نخوانده باشیم ، همچنان که آقای آشوری آنها را نخوانده ولی حکم کلی خود را صادرکرده است. آقای آشوری درحالی حکم به خامی ، بی مایگی وآشفتگی طباطبایی کرده که اذعان دارد بیشترازدوـ سه کتاب ازآثارآقای طباطبایی را نخوانده است ؟! واین هم ازپریشانی روزگار وبلعجبی مردان آن است .
هـ : درباره آسیب رسانی اخلاقی ، من می خواهم برای لحظه ای فرض کنم که طباطبایی خواسته ازنظراخلاقی به آقای آشوری آسیب برساند که البته آن را ، موکداً فرض درستی نمی دانم . درمقابل آقای آشوری و دوستانش ( آن هم ازموضع اخلاقی !) تهمتی را ازقلم نیانداخته اند . با فرض اینکه کارطباطبایی آسیب رساندن اخلاقی باشد ، آیا کسی فلسفه اخلاقی سراغ دارد که درآن برای پاسداری ازمرزهای اخلاق ، به بی اخلاقی افراطی توصیه شده باشد ؟ . قضاوت آقای طباطبایی درباره لغت باز بودن آقای آشوری مستند برموارد مشخصی است ، مثل اینکه چرا واژههایی مانندِ «تیغ» و«بازو» را به جایِ جنگافزار وسپاه بکاربرده است . طباطبایی این امکان را به خواننده داده تا با بررسی مستندات ارایه شده ، درباره داوری او داوری کند ولی احکام وقضاوتهایی آقای آشوری درباره طباطبایی مثل همه چیز دانی ، خود بزرگ بینی ، اقتضای طبیعت وبویژه بی مایگی وآشفتگی و .... ، هیچ کدام به مورد مشخصی مستند ومبتنی نشده است تا خواننده آنها را بسنجد ، به تعبیردیگر، صفت « لغت بازی » که طباطبایی آن را به آقای آشوری نسبت داده است ازنظرگاههای مختلف ، می تواند صادق یا کاذب باشد ومهمتراینکه این انتساب قابل بررسی است وچون قابل بررسی است پس غیراخلاقی نخواهد بود اما اوصافی که آقای آشوری به آقای طباطبایی نسبت داده ، همگی صرفا تهمت وبی اخلاقی است .
و : درمورد لغت باز دانستن همه مترجمین ازسوی طباطبایی ، باید بگویم که طباطبایی چنین نظری ارایه نکرده واتفاقاً درتفسیرپدیدارشناسی روح ضمن برشمردن نقاط ضعف ترجمه حمید عنایت ، درمجموع بخش خدایگان وبنده را ازروی ترجمه ایشان تفسیرکرد ولی این امرمانع ازآن نشد ازاشتباهات عنایت ( البته به تشخیص خود) چشم پوشی کند . روش طباطبایی درکلاسهایش اینگونه بود که ترجیح می داد دانشجویان که همگی زبان خارجی نمی دانستند ، یک متن فارسی پیش روی داشته باشند واتفاقاً ترجمه آقای آشوری ازشهریار را درمجموع نسبت به ترجمه دیگر مرجح دانستند ، علت ارجاع آقای طباطبایی به ترجمه آقای آشوری این بود نه تقلب ، آنطورکه آقای آشوری گفته اند . آقای طباطبایی با این کارشأن مترجمی آقای آشوری را نادیده نگرفتند ولی معتقدند که منابع دسته اول اندیشه مثل هگل وماکیاوللی ومارکس و .... قابل ترجمه نیستند بویژه اگربا واسطه یک زبان دیگرترجمه شوند ، یعنی اینگونه نیست که کسی یک زبان یاد گرفت به ترجمه چنین آثاری خطرکند ، بنابراین مترجمینی که می خواهند این آثارخاص را ترجمه کنند ، خود یا باید مفسرآن اندیشه باشند ویا یک مفسر را مبنا قرار دهند .
اما درمورد آقای آشوری وصرف نظرازمقام مترجمی ایشان که درجای خود محفوظ است ، نظرمن این است که این صفت بنابرقراینی که خواهم شمرد ، تا حدود زیادی برآقای آشوری تطبیق می کند . آقای آشوری علاقه دارند متفاوت باشند وپشتوانه متفاوت بودنشان هم دراغلب موارد تفنّن با کلمات است . ایشان کلمات همه آشنایی مثل جنگ افزار وسپاه را کنارمی گذارد وبجای آنها ازکلماتی مانند تیغ وبازو استفاده می کند که کمترین ایراد آنها این است که نیازمند تفسیروتوضیح هستند . مترادف سازی برای کلماتی که «اصطلاح» هستند ازقوت وروشنی آن می کاهد ، اگرماکیاوللی بجای « ویرتو» ازمترادفهای متعدد استفاده می کرد یعنی همان کاری که ما درترجمه آن انجام می دهیم ، دراینصورت این کلمه نه یک اصطلاح می شد ونه اهمیت امروز را پیدا می کرد . نکته دیگراین است که درمعادل یابی برای اصطلاحات ، علاوه برلزوم رعایت نکته پیشین ، قدرت تصریف معادل انتخاب شده هم باید مد نظرباشد . تیغ وبازو، حتی اگروسعت و ژرفای معنایی جنگ افزار وسپاه را هم داشته باشد ، ازاین جهت که قدرت تصریف پذیری جنگ افزار وسپاه را ندارد ، معادلهای مناسبی نیستند وهمه جا نمی توان بازو را بجای سپاه بکاربرد ، به عنوان مثال ، گیرم که با توضیح اضافی خواننده را متوجه کردیم که مراد ازبازو ، همان سپاه است ولی درموردی مثل « سپاه آرایی یا تجهیزسپاه » نمی توانیم ازبازو « بازو آرایی یا تجهیز بازو» استفاده کنیم . ازدیگرقراین وجود اشتیاق لغت بازی درآقای آشوری این است که ایشان «یت» مصدرسازعربی را درمورد واژگان انگلیسی (مثل مدرنیت ) هم بکارمی گیرد ، درمیان همه کسانی که درخصوص نسبت ما با مدرنیته یا تجدد صحبت کرده اند آقای آشوری ازاین جهت که بجای مدرنیته ازمدرنیت استفاده کرده متفاوت هستند. اخذ کلمات خارجی درمقامی که زبان گیرنده معادل مناسبی نداشته باشد امرپسندیده ای است ولی تحمیل قواعد دستوری یک زبان به زبان مادر، نتیجه ای جزتضعیف زبان مادری ندارد . ساختن مصدرازکلمات فارسی با استفاده از«یت» عربی ( مثل خریت ، شهریت ، دوییت ، خوبیت ، ....) خود به تنهایی معضل بزرگی برای زبان فارسی است ودرشرایطی که فرهنگستان ورسانه های ملی با زبان عربی همانند یک زبان بیگانه رفتار نمی کنند ، اضافه کردن مواردی مثل مدرنیت ( وشاید درادامه چیزهایی مانند رفورمیت و ... ) به لیست بلند مصدرهای قاچاقی ، نه اقدام شایسته ای است ونه برقرارکردن « نسبت ما ومدرنیت » با تبدیل مدرنیته به مدرنیت بدست خواهد آمد. جالب اینجاست حتی کسانی که دراستفاده ازکلمات عربی بجای فارسی افراط می کنند هم توصیه ای برای استفاده ازقواعد عربی بجای دستورزبان فارسی ندارند . بازازمثال های دیگربرای لغت بازی آقای آشوری می توان به مترادف سازی برای اصطلاحات جا افتاده ، مثل : «باهمستان» بجای اجتماع وانجمن ، «کره گیرشدن» بجای جهانی شدن ، یا «علمور» بجای دانشمند ، یا «روشنی یابی» بجای روشنگری ، «فراخ زیست» بجای مرفه (باهمستان فراخ زیست یعنی جامعه مرفه ، یا ، فراخ زیستی باهمستانی یعنی رفاه اجتماعی) یا «گزافرو» بجای افراطی وغیره ، اشاره کرد . به نظرمن متزلزل کردن واژگانی که شناخته شده هستند بویژه آنهایی که ریشه فارسی دارند ، چیزی جزلغت بازی نیست ونه تنها هیچ خدمتی به زبان فارسی نمی کند بلکه بربحران آن می افزاید . زبان فارسی زبانی است که باید میان ایرانیان (با فرهنگها وگویش ها وزبانهای گوناگون ) تفاهم وهمسخنی برقراربکند . دانشمند کلمه ای است که اززبان فارسی وارد کلیه زبانها وگویشهای ایرانی شده وعمل تفاهم را بخوبی برقرار می کند ، بزرگترین مشکل «علمور» برای جانشینی دانشمند همان است که آقای آشوری برای انتقال تلفظ درست آن به مخاطبان به فتحه وکسره عربی پناه برده است وکسی که ، علمور را به جای کلمه شناخته شده دانشمند پیشنهاد می کند ، نمی توان انگیزه ای جزلغت بازی برای او درنظرگرفت .
ز: اما درخصوص اقتضای طبیعت ، من می خواهم باز فرض را براین بگذارم که اقتضای طبیعت یا مقتضای ذات طباطبایی همین بند کردن وگیردادن به مرده وزنده است ، دراینصورت قبل ازهرچیز باید به دنبال انگیزه آقای آشوری درنوشتن این جوابیه بگردیم زیرا مگرنه این است که عمل ناشی ازاقتضای طبیعت، معاف ازمحاکمه ومکافات وبویژه بارگذاری اخلاقی است ؟ آیا عقربی که نیش می زند ناقض اخلاق است ؟! همه می دانیم که یکی ازشیوه های غیراخلاقی جا کردن خود درمیان بزرگان درفرهنگ ایرانی ، درافتادن با یک «بزرگ» است ومن کشف این نکته را که ازمیان آقایان طباطبایی / آشوری کدام «بزرگ» وکدام بدنبال «بزرگی» می توانند باشند ، به تشخیص خوانندگان وا می گذارم ، اما بقول مولوی « این قَدَر هم گر نگویم ای سند / شیشه دل از ضعیفی بشکند » .
اگربه سایت آقای آشوری سری بزنید خواهید دید که پای هریک ازنوشته های او بطورمتوسط بیش ازدوــ سه پیام وجود ندارد غیرازمطلبی که درآن به سید جواد تاخته که تاکنون قریب به شصت پیام برپای آن نوشته شده است .
ح : وبالاخره اتهام بندکردن به همه ، این یک واقعیت است که تاکنون میان آقای سید جواد طباطبایی وبرخی دیگر، تنش هایی بوجود آمده که بیشترمعرکه گیری است . به نظرمن این امریک دلیل بسیارروشنی دارد که نمی توان آن را به مسایل شخصی واقتضای طبیعت فروکاست . پروژه ای که آقای طباطبایی پیش می برد ، پروژه ای است که همه آفاق اندیشه را دربرمی گیرد وخواه وناخواه تمام کارهایی که دراین حوزه بعمل آمده به محک این پروژه خواهد خورد ویا اینکه این پروژه درمسیرخود با آنها برخورد خواهد کرد وشکی نیست که درآینده هم ازاین نوع رویارویی ها و تنشها رخ خواهد داد . جریان روزمره و ازتولید بازمانده ی روشنفکری وطنی که نه جایگاه خود را می شناسد ونه وظیفه تاریخی اش را ، ازطباطبایی این انتظار را دارد که در محدوده ارتفاع آنها پروازکند ولی غافل ازاین است که طباطبایی خود را ازارتفاع روشنفکری روزمره وزمین گیرشده ی ایران برکشیده است واگر امروزمی بینیم که گستره نگاه سید جواد به ایران هم ژرف تر وهم بسیاروسیع ترازاین جریان می باشد به این دلیل است که سید جواد برسپهری بلندترازآنها قرارگرفته است وامکانات بیشتری نسبت به دیگران دراختیار دارد وازهمینجا وبه همین دلیل است که مقایسه سید جواد طباطبایی با روشنفکران ازهرنوع وقبیله ای که باشند ، ازاساس یک قیاس مع الفارق ونادرست است و در نتیجه ، نه گریزی ازآن هست ونه هیچ طرفی ازآن خواهیم برد . پروژه ای که سید جواد طباطبایی پیش می برد پروژه ای نیست که ازراههای معهود روشنفکری روزمره بگذرد وبالاترازآن ، این پروژه ، اصلاً پروژه ای نیست که دردایره شمول روشنفکری بگنجد ، بلکه این پروژه خود یک راه جدید درحوزه فلسفه تاریخ واندیشه است وگشودن این راه ، تنها با فرا روی و برکشیدن ازرایج زمانه وبه تعبیرمارکس تسویه حساب با وجدان معذب پیشین که به عادت تبدیل گردیده شدنی است . تاکنون افراد دلسوزی به انحاء مختلف از درگرفتن گاه وبیگاه اینگونه تنشها ابرازنگرانی کرده و طرفین را توصیه نموده اند تا با منطق وگفتگو به تفاهم برسند ، به نظرمن کسانی که چنین امیدواریهایی ازخود بروزمی دهند ، دراین تحلیل مشترکند که طرفین منازعه را دریک صنف می بینند حال آنکه چنین نیست ، به تعبیردیگر، تنش موجود ازجنس تنش بین الاحزاب نیست تا امیدوارباشیم هردو گروه روزی با هم به ائتلاف برسند چون همه احزاب با همه اختلافهایشان درنهایت یک جریان قدرت هستند وازیک منطق مشترک حزبی یعنی منطق معطوف به کسب قدرت پیروی می کنند وهرگاه این منطق ایجاب کند با هم ائتلاف می کنند ولی دراینجا داستان متفاوت است . ازیکسو نه می توانیم جریان روشنفکری وطنی (البته با اوصافی که گذشت) را تا سطح دکترطباطبایی بالا ببریم ونه ازسوی دیگرمی توانیم سید جواد را به سطح روشنفکری ایران فروبکاهیم ، پس درنتیجه منطق مشترکی میان طرفین نیست تا ما به الاختلافها به آن منطق ارجاع شود وبه همین دلیل است که هیچکدام ازموارد اختلافی میان سید جواد ودیگران تاکنون حل وفصل نشده ونخواهد شد زیرا طرفین این منازعه ازدو شأن متفاوت برخوردارند والبته هرکدام هم منطق خاص خود را دارند و اصلاً دربرخی موارد مثل همین مورد آقای آشوری ، مابه الاختلافی وجود ندارد چون موضع ایشان دربرابرآقای طباطبایی موضع یک مترجم است نه یک متفکر پایاپای ، به عبارت کلی تر، ازآنجا که شأن غالب یک طرف شأن روشنفکری با درجات مختلف و شأن طرف دیگر، شأن نظریه پردازی است ، بنابراین نزاع آشوری با طباطبایی قبل ازآنکه نزاع باشد معرکه گیری است .
با چنین تحلیلی به بنظرنمی رسد که طباطبایی طالب چنین معرکه هایی باشد زیرا این درگیریها نه به شأن او می افزاید ونه نوری بر ظلمت های فراروی پروژه او می تاباند ، بنابراین طباطبایی بی نیازاز« گیردادن » به دیگران می باشد ولی درعین حال مورد خوبی برای « گیرداده شدن» است. طباطبایی در راهی که در صدد گشودن آن است ناگزیراز آفهبن (Aufheben) هگلی است به این معنی که ناچار باید تکلیف خود را با تمام آنچه درحوزه اندیشه است روشن کند وآنها را ازصافی نقد خود ( نقدی که کلمات درآن همچون ذوالفقار علی هستند) بگذراند و آنچه را که درنظریه او می گنجد ، حفظ و آنچه را که درمنظومه فکری او نمی گنجد ، نفی و به تعبیری با آنها تسویه حساب بکند وآنچه تاکنون از« اخلاق مستقل » و نه « اقتضای طبیعت » او دراین راه دیده ایم این است که ازلوم هیچ لائمی و طعن هیچ طاعنی هم هراسناک نخواهد بود والبته برای هیچ مدحی هم حساب بازنکرده است .
← صفحه بعد

نظرات ()